زندگی حق التحریری!

تا چند سال پیش از زندگی کارمندی گله داتشتم که حقوق آن کفاف معیشتم نیست و تنها آب باریکه ای است که دلمان را به آن خوش کردیم. ملال و روزمره گی کارمندی هم جای خود که بسیار کشنده بود و تلخ. اما آن زمان نوشتن برای روزنامه ها تنها چاره این دلزدگی و رهایی بود اما اکنون که دیگر نوشتن کسب و کار من شده انگار شوق و ذوق نوشتن نیز به تدریج از بین رفته و به یک عادت بدل شده است. گویی  نویسندگی وقتی به یک شغل بدل می شود خاصیت خود را از دست می دهد.مشکل بزرگتر اما در سبک زندگی ما و فاجعه ای به نام روزنامه نگاری حق التحریری است . اصلا فرقی هم نمی کند که تو در یکی دو جا دبیر سرویس یا نویسنده ثابت و ستون دار نشریه ای باشی . اگر کارمندی درآمد زیادی ندارد روزنامه نگاری حق التحریر هیچ نظم و تضمینی در دریافت حقوق ندارد. در واقع تو اصلا نمی دانی در پایان ماه چه مبلغی را به عنوان حق التحریر دریافت می کنی یا اصلا دریافت می کنی یا نه؟ زندگی حق التحریری یعنی زیستن با دغدغه همیشگی و تحریم شدن از آرامش نسبی! روزنامه نگاری حق التحریری یعنی زندگی حق التحریمی!

مورد عجیب مهرزاد دانش

اگر روزنامه نگار هستید یا به هر شکلی این حرفه را تجربه کرده باشید می دانید من چه می گوییم.فرقی نمی کند که مطلبی را سفارش گرفته باشید یا سفارش داده باشید. یکی از مهمترین مسائلی که در این حرفه گاه به یک چالش بدل می شود و اساسا بخش عمده ای از استرس شدید این حرفه را تشکیل می هد به موقع رساندن مطلب و خوش قولی است. از جمله دشواری های دبیر سرویس بودن این است که مطلبی را که به نویسنده سفارش می دهی به موقع به دستت برساند تا فرصت کافی و بدون شتاب و فشردگی برای صفحه بندی آن وجود داشته باشد. ضمن اینکه مطلب فوق بتواند با سوژه ای که تعیین کرده ای تناسب مضمونی داشته  در عین اینکه جذاب و دلنشین هم باشد.  اما بسیاری از نویسندگان و روزنامه نگاران حتی آنهایی که حرفه ای هم بوده و نویسنده و منتقد توانایی هم هستند متاسفانه بدقولی کرده و مطالب را به موقع نمی رسانند یا در دقیقه نود و وقت اضافی این کار را می کنند که بیشترین فشار کار به دبیر سرویس و البته ویراستار و صفحه بند و کسانی می رسد که باید با عجله ماکت مطلب را چیده و برای انتشار آماده کنند. حالا بماند که برخی از دوستان نویسنده یادشان می رود که باید در فلان روز مطلب رامی رسانند یا برخی دیگر به دلیل پرکار بودن و همکاری با رسانه ها و مطبوعات مختلف دچار افت کاری شده و مطالبش را به اصطلاح آب می بندند. اما در عرصه نوسیندگی و نقد سینمایی دوست عزیزمان مهرزاد دانش یک مورد عجیب است. که هم به شدت خوش قول بوده و مطالب را گاه زودتر از زمان موعود به تحریریه می رساند و در عین اینکه یکی از پرکارترین منتقدان سینمایی است اما مطالبش را آب نمی بندد و از سر سیری نمی نویسد (حتی اگر خودش هم به این موضوع اعتقاد نداشته باشد من شکی در آن ندارم). کار کردن با مهرزاد دانش دو حسن بزرگ دارد یکی همین خوش قولی و پایبندی به اخلاق حرفه ای است و دیگری اعتباری است که نویسندگانی چون او برای نشریه و سرویسی که مسئولیت آن را به عهده داری همراه خواهد داشت. به اضافه اینکه خواندن آن مطالب بر دانش و معلوماتت می افزاید. باید دبیر سرویسی را تجربه کرده باشید تا متوجه این مساله شوید. تعهد به اخلاق حرفه ای و انسانی در کنار توانایی و مهارت تخصصی و البته آشنایی با خط قرمزهای هر نشریه ویژگی های یک نویسنده و روزنامه نگار حرفه ای است که در شمایل و خصایص مهرزاد قابل تشخیص است . او حقیقتا زاده مهر و دانش است.

کمدی یا تراژدی مساله این است؟

می گویند فیلسوفی گفته آنان که می اندیشند دنیا را کمدی می بینند و آنها که احساس می کنند تراژدی. حالا ما که به واسطه شغلمان و البته روحیه و اخلاقمان هم فکر می کنیم هم احساس تکلیفمان چیست. یا در این دوره زمانه که نه وقت فکر کردن مانده  و نه رمق وحس  و حالی برای احساس کردن، دنیا را چگونه می بینیم؟ راستی شما جزء کدام دسته اید؟

 

كودكي هاي نكرده!

الان كه دارم اين پست را مي نويسم در همدان هستم. بيست و چهارمين جشنواره فيلم كودك و نوجوان. اما همه چيز سوت و كور است و هيچ نشانه و حس و حالي از كودكي را نمي توان در اينجا سراغ گرفت.حتي ديگر آرزوي بازگشت به كودكي هم به سرت نمي زند. كودكي هاي ما در حسرت بود و كودكي هاي امروز در حسد. كودكان دیروز ساده بودند و كودك امروز بيچاره! هر دوره اي به يك شكل كودكي كردن را از ما گرفته است. نسل ديروز در حال كودكي هاي نكرده ديروز هستند و حسرت ديروز بچگي را عقده گشايي مي كنند. كودكان امروز نيز ابزاري براي عقده گشايي نسل ديروزند. نتيجه اما يك تجربه واحد است فقدان كودكي!

طعم شیرین یک کالای فرهنگی

 

نمایش سریال قهوه تلخ در شبکه های خانگی فارغ از ضعف و قوتهای دراماتیکی و کیفیت ساختاری آن از حیث جامعه شناسی ارتباطات و مطالعات فرهنگی نیز قابل تحلیل بوده و نمونه بارزی از کالایی شدن فرهنگ و تجلی سویه صنعتی و تجاری هنراست.در این فرایند دیگر طبقه اشراف یا روشنفکران نیستند که مصرف کننده محصولات هنری بوده و برای آن هزینه می کنند. توسعه تکنولوژی ارتباطی و دیجیتالی با تکثیر کالاهای هنری آنها را در اختیار همه طبقات اجتماعی قرار داده و لذت ناشی از آن را برای طیف های متنوع و گسترده ای از مخاطبان فراهم می کند.امکان تکثیر و بازتولید مکانیکی اثر هنری اگرچه آن را از مقام والای فرهنگی به پایین کشیده و با تعمیم آن به سطح عمومی ازیک کالای فاخر و گرانقیمت خارج می سازد اما هنر را به درون مناسبات اجتماعی و زندگی روزمره تزریق کرده و به یک تجربه ملموس در زیست - جهان توده بدل می سازد. نگارنده قصد ندارد که به ارزشیابی هنری این وضعیت بپردازد وخوب و بد آن را تعین کند مقصود صرفا بازنمایی یک واقعیت رسانه ای- هنری است که در شمایل مدرن نمایش خود را بازتاب می دهد. سینما و تلویزیون همواره دو مدیوم و رسانه رغیب  بوده اند که هر کدام تلاش می کردند با تمهیدات مخاطب شناسانه خود، مخاطب دیگری را به نفع خویش غر بزنند و بر رونق بازار خویش بیافزایند اما امروزه انگار بینامتنیت مثل پارادیم حاکم بر رشته های دانشگاهی به فضای رسانه ای هم بسط یافته و شاهد ظهور و بروز وضعیتی بینارسانه های هستیم که در حد فاصل تلویزیون و سینما قرار گرفته اند. رسانه های که از ظرفیت و قابلیت های هر دو مدیوم استفاده می کنند بدون اینکه از حیث ماهوی عین آنها باشند. اگرچه قهوه تلخ یک سریال تلویزیونی است اما همچون یک فیلم سینمایی از طریق شبکه ویدیویی قابل مشاهده است. در این مدل مخاطب با اختیار و اراده شخصی به تماشای یک سریال تلویزیونی می پردازد و برای تماشای آن پول پرداخت می کند. ضمن اینکه از این امکان برخوردار است که آن سریال را هر بار که بخواهد بازنگری کرده یا در هرنقطه ای که اراده کرد متوقف کند.مخاطب می تواند هر قسمتی را که بیشتر دوست داشت بارها و بارها ببیند و از بخشهایی که ناراضی بود به سرعت بگذرد. این امکان حتی در سینما هم امکان پذیر نیست اما رسانه ویدیو به مخاطب قدرت بیشتری بخشیده و او دیگر از حیث ارتباطی و آیین تماشا و نمایش نیزتابع مطلق رسانه نبوده و بر آن برتری می یابد. دست کم در اینجا ازلحاظ فرمی، هژمونی رسانه ای کاهش یافته و نوعی ساختارشکنی در اقتدار آن رخ می دهد.این شیوه توزیع همچنین موجب می شود تا مخاطب به هر دلیلی برخی از قسمت های سریال را از دست ندهد و امکان تماشای همه آنها برایش فراهم باشد.این وضعیت البته یک ارتباط و مناسبت دوسویه است و تولید کننده و مولفان اثر نیز مجبورند برای اینکه کالای آنها مشتریان خود را حفظ کرده و بازار خود را از دست ندهد به کیفیت کالای تولیده شده و مرغوبیت آن بیاندیشند و آن را در وضعیت مطلوبی نگه دارند. اینجا دیگر تلویزیون نیست که مخاطب مجبور به تحمل هر محصول ضعیفی باشد . کم کاری و بدکیفیتی به ضرر خود تولید کننده تمام خواهد شد و اگرمخاطب انگیزه و میل خود را برای تداوم و دنبال کردن سریال از دست بدهد هزینه آن را هیچ سازمان و نهاد دیگری جبرن نخواهد کرد  و امکان جبران آن وجود نخواهد داشت. صنعت بودن هنر سینما دراین ساختار معنای واقعی خود را پیدا می کند و کاملا تابع مناسبات اقتصادی می شود.

در شرایطی که امکان تاسیس تلویزیون خصوصی در جامعه ما فراهم نیست تولید سریالهای خانوادگی در ژانرهای مختلف شاید بتواند تا حدودی این خلاء را پرکند و دست کم به شکل گیری یک شبکه شبه خصوصی تلویزیونی دامن بزند. نوع تبلیغات و تمهیدات اقتصادی که تهیه کنندگان قهوه تلخ برای این سریال اندیشیده اند هم جذاب و قابل تامل است. ایجاد انگیزه های اقتصادی برای خرید یک کالای فرهنگی شاید در ظاهر چندان دلچسب به نظر نرسد و طرفداران فلسفه هنر برای هنر را بیازارد اما امروز دیگر هنر و تجارت چنان با هم آمیخته اند که تفکیک آنها کار دشواری است . قرعه کشی و اهدای جوایز ارزشمند، دیگر متعلق به بانک و موسسات اقتصادی نیست. موسسات فرهنگی - هنری نیز می تواند برای کالای خود تبلیغ کرده و بر تعداد مشتریان خود بیافزایند. اگر دربخش بازرگانی نام موسسه و بنگاه اقتصادی در جلب اعتماد مشتری موثر است در بازار فرهنگ و هنر نیز نام هنرمند و تولید کنندگان کالا بزرگترین اعتبار و ضامن اقتصادی کالاست. به همین دلیل نام مهران مدیری برای فروش قهوه تلخ  می تواند تضمین کننده باشد و باز به همین دلیل حرفهای او دراولین سی دی سریال و قسم خوردن به جانش از ساخت صدها تیزر تبلیغاتی درباره قبح تکثیر غیر قانونی سی دی موثر تر است. در این شبکه هنری - اقتصادی نام مهران مدیری به عنوان کارگردان اثر، حکم  یک کاسب معتبر و خوشنام را دارد که دست چکش، طلاست.قهوه تلخ می تواند شیرینی خرید یک کالای فرهنگی را به کام مشتریانشان بچشاند و کالای فرهنگی را به سبد هزینه خانوار اضافه کند.   

کمی هم از دیگری

اگرچه آدمی همواره به حب نفس و خودشیفتگی شهره است و ازحیث دینی به واسطه همین تکبر از بهشت رانده شده و به زمین هبوط کرده  اما دیگری در تقدیر آذم و عالم سهمی کم از فردیت و منیت نداشته است. فرقی نمی کند که نقش دیگری در ساحت من،مثبت باشد یا منفی، کوچک باشد یا بزرگ، عمیق باشد یا سطحی و.... مهم این است که دیگری همواره در زندگی من حضور دارد. این حضور از مزاحمت تا رحمت و از عشق تا نفرت را شامل می شود و به هر شکل و شمایلی دست از سر ما برنمی دارد. این روزها دیگری بیشتر یک مزاحم  و به قول ژان پل سارتر یک جهنم است که بهشت خلوت و فردیت ما را آتش می زند. امروزه حتی عشق نیز دوست داشتن دیگری نیست که تجلی کاذب خودخواهی آدمی است. من، دیگری را دوست دارد تا از لذت تملک او سرشار شود و دیگری تا زمانی مظهر عشق است که اعتبار و اقتدار من فرو نریزد. گاهی ما به دیگری پناه می بریم تا خود را فراموش یا تحمل کنیم.یا آنکه دیگری را به رسمیت می شناسیم تا موجودیت و هویت خود را ثابت کنیم.شاید به همین دلیل است که عشق پس از مدتی به سردی می گراید و به تحملی طولانی بدل می شود چرا که عشق، شوق ارضای خود توسط دیگری بوده و وصال آن را نابود می کند.دیگری تنها در یک صورت، جذاب و دلربا است فراق و نرسیدن. دیگری تنها در یک تجربه، دلپذیر است خاطره و خیال.

کمی هم از خودم

گاهی بد نیست که در وبلاگ از دنیای شخصی و منویات درونی خود نیز چیزی بنویسیم. برای ما که نوشتن برای دیگران و از دیگران نوشتن  و روزنامه نگاری و قلم فرسایی دیگر یک شغل و حرفه شده است،شاید نوشتن از خود و درباره خود، مفری باشد برای نفس کشیدن و از دیگری بیرون زدن.خودی که دیگر بیگانه به نظر می رسد و غریب می نماید! باور کنید همیشه از خود گفتن خودشیفتگی نیست و حدیث نفس گاهی به تهذیب نفس هم منجر می شود.آنچه که امروزبر من و هم قطاران من حاکم است نه از خودبیگانگی که خودکشی است. اصلا خودی باقی نمانده که با آن بیگانه شوی. خودیت و فردیت گناه بزرگی است و مصداقی از منیت و خودخواهی. هویت مدرن بر بنیاد فردیت بنا شده اما اینحا فردیت به منیت تغبیر شده و سرکوب می شود. گاهی به  دنیای فردی و فرضی خودم پناه می برم تا فردیتم رافراموش نکنم اما چنان فراموشت می کنند که در هیچ جمعیتی به چشم نمی آیی. گاهی هم آنقدر در دیگران غرق می شود که باید خودت را آشنایی زدایی کنی. جهانی برایمان ساخته اند که هیچ نسبتی میان معیشت و معرفت آن برقرار نیست. نه می توان سقف معیشت را بر ستون معرفت بنا کنی و نه معرفت ، اعتبار معیشتت می شود. همیشه باید یکی را به خاطر دیگری قربانی کنی. مثلا خود من از یک سو به دنبال مجالی برای آمادگی کارشناسی ارشدم و از دیگر سو مدام باید بنویسم و مصاحبه کنم و صفحه ببندم تا  صاحبخانه و قسط و نیازهای ابتدایی زندگی،مرا از پای درنیاورند. اولی لذت زندگی کردن است و دوم شرط زنده بودن نمی دانم کدام را فدای دیگری کنم. زندگی یا زنده بودن؟ آیا این یک خودکشی نیست؟!

چرا هامون محبوب است؟

 

 در ساحت سینمای روشنفکری ایران شاید هیچ اثری به اندازه هامون ، منزلت و اعتبار نداشته باشد. اگر بخواهیم بر این مدعا تنها یک دلیل بیاوریم همین استقبال با شکوه  از اکران مجدد این فیلم پس از 20 سال در یکی از سینماهای تهران کافی است تا ثابت کند که این فیلم فراتر از یک متن هنری و سینمایی به عنوان بخشی از خاطرات نوستالوژیک یک نسل در حافظه تاریخی آنها به ثبت رسیده و ماندگار شده است. جالب اینکه نسل امروز هم این فیلم را به عنوان یک اثر ارزشمند دوست دارد و به تماشای آن می نشیند. هرچند که حضور خسرو شکیبایی در شاه نقش خود حمید هامون در این ماجرا بی تاثیر نبوده است . اما همه چیز کم برای نسل دیروز به جذابیت بازی خسرو شکیبایی برنمی گردد و بیش از آن به تصویری است که او از روشنفکر آن سالها در بی قراری ها، تعارض ها، دست و پازدن ها و آویزان بودن هامون بین زمین و آسمان ، سنت و مدرنیته و ایمان و عشق ارائه می کرد. طبقه ای از نظام اجتماعی و فرهنگی که اگرچه از طیف های گوناگونی از طبقه اقتصادی برآمده اند اما از حیث جهان بینی و ایدولوژیک و حتی رفتارشناسی فردی به هم شباهت دارند و البته دنیایی از درد و رنج و رمز و راز و عشق را به قول حمید هامون تجربه می کنند. شاید اگر بخواهیم با نگاهی جامعه شناختی این طیف را در درون ساختار اجتماعی صورت بندی کنیم باید آنها را به طبقه متوسط فرهنگی متعلق بدانیم که زیست - جهان او در یک تجربه شکننده و پرتعلیق شکل می گیرد که نمی توان آن را در یک شمایل خاص بازشناسی کرد. نوسان و فراز و نشیب های روانی - رفتاری هامون مصداق همین ویژگی است که البته از حیث دراماتیک و شخصیت پردازی هم واجد جذابیت های زیادی است.

هامون اکنون در تاریخ سینمای ایران یا در حافظه هنری مخاطبان و علاقمندان سینما فراتر از یک فیلم به یک تجربه مشترک زیستن تبدیل شده که اکنون تماشای چندین باره آن این تجربه تاریخی را مدام در خود بازتولید می کند و به خاطره ای خطیربدل می شود. هامون یک فیلم نیست، تصویری از جامعه روشنفکری و زندگی روشنفکرانه است که البته با واکنش های متضاد و متفاوت از سوی اهالی فکر و فرهنگ مواجه شده است. گروهی این تصویر را واقعیت درونی این سبک از زندگی و آدم ها دانسته اند و گروهی دیگر آن را تصویری وارونه و کاذب. اما همین چالش و مناقشات فکری و قلمی که پیرامون یک اثر هنری در جامعه شکل می گیرد به ماندگاری و ارزشمند شدن آن اثر کمک می کند . ضمن اینکه داریوش مهرجویی بر خلاف کارگردانی مثل عباس کیارستمی به مخاطب عام هم توجه می کند و حرف و حدیثهای روشنفکرانه اش را در قالب داستانی عامه فهم و مجهز به جذابیت های سینمایی ارائه می دهد و به همین دلیل اکثر فیلمهایش مخاطبان زیادی داردوگرنه هامون قصه آدم های خاص جامعه ماست که می توانست به گونه ای روایت شود که تماشاگر عادی سینما آن را پس بزند و در گیشه شکست بخورد.حتی در میان مخاطبان خاصی که مخالف با روایت کارگردان از وضعیت قهرمان قصه هستند و هیچ نو رستگاری و نجاتی را برای هامون تصور و باور نمی کنند نیز این فیلم اثری مهم و ارزشمند دست کم از لحاظ سینمایی و کارگردانی است و تقریبا همه نقطه عطف آن را اگر حمید هامون ندانند مطمئنا خسرو شکیبایی و نقش آفرینی ماندگار و زیبایی او می دانند. بدون شک هامون بدون خسرو شکیبایی نه یک چیز که خیلی چیزها کم دارد. در اینجا چنان شخصیت داستانی با شخصیت حقیقی بازیگر در هم آمیخته است که تمایز بین هامون و شکیبایی را سخت می کند. آیا هامون همان خسرو شکیبایی نیست و آیا شکیبایی، خودش را بازی نکرده است؟ نقشی که به گفته برخی از منتقدان به پرسوناژ همیشگی شکیبایی تبدیل شد و او در زیر سایه هامون قرار گرفت. هرچند که برخی از نقش های دیگر او در آثار بعدیش این دیدگاه را نقض می کرد اما همواره نشانه ها و رگه هایی از هامون در این بازیگر وجود داشت که همواره مخاطب را به یاد حمید هامون می آورد. شاید این دلیلی باشد بر اینکه این خسروشکیبایی بود که بخشی از واقعیت خود را در کاراکتر هامون گنجانده بود و روح نقش با روحیه شخصی او چنان عجین شد که میان آن دو نسبتی این همانی برقرار کرد. این نسبت آنقدر نزدیک و تنگاتنگ بود که برخی از علاقمندان خسرو شکیبایی هنگام وداع با پیکرش با او به نام هامون خداحافظی کردند. وقتی یک اثر هنری یک قصه یک قهرمان به بخشی از خاطرات و ذهنیت مخاطب بدل می شود آن اثر به جاودانگی دست می یابد. چنانچه امروز خسرو شکیبایی زنده نیست اما حمید هامون هنوز زنده است و نفس می کشد و انگار هنوز هم او و هامون وارهای دیگر به دنبال علی عابدینی می گردنند.بدون شک یکی از عوامل اصلی موفقیت یک فیلم یا قصه به قهرمان های آن برمی گردد و میزان نزدیکی و سنخیتی که مخاطبان با آنها احساس می کند. هامون برای بسیاری از مخاطبان روشنفکرچه سنتی و چه مدرن قابلیت همذات پنداری بالایی داشت و هر طیف و گروهی بخشی از دغدغه ها و رنج و درهای خود را در وی می دید و شمایلی از واقعیت درونی خویش را در هامون پیدا می کند. حتی ممکن است در جاهایی با هامون و نگاه او موافق نباشد یا به گمان مخافنش هیچ رستگاری و نجاتی را برایش متصور نشود اما دست کم با برخی از دغدغه ها و موقعیت های بحرانی او همذات پنداری کرده و او را می فهمد. وقتی قهرمان داستان به نمادی آیینه گون از مخاطبش بدل می شود از دنیای خیالی و ذهنی به جهان درونی و شخصی او وارده شده وخود را تکثیر و تثبیت می کند. در این میان البته هنر بازیگری حرف اول را می زند. به همین دلیل شاید با حمید هامون موافق نباشی و اصلا دنیای درونی و جهان بیرونی اش را نپذیری اما نمی توانی دوستش نداشته باشی. هامون به شدت دوست داشتنی است فارغ از حق یا باطل بودنش.

هامون در عین حال تصویری از یک فیلم و روایت مدرن از سینما را به تصویر می کشد که در زمان خودش یک نوع ساختار شکنی و نوآوری در فرم محسوب می شد. روایتی پازل گونه و غیرخطی و سرشار از فلاش بک های متوالی که قصه را در دالان های متعدد روایت می کرد و با فضاسازی متناسب با موقعیت قصه و جهان درونی قهرمانش، نمونه ای موفق از روایت مدرن در سینمای ایران را تجربه می کرد. این رویکرد ممکن بود یک تهدید جدی برای فیلم محسوب شود چرا که با ذائقه و تجربه مخاطب ایرانی کمتر سنخیت داشت اما هنر مهرجویی در اینجا نمایان شد که او هامون را در هارمونی نامتعارفش چنان به تصویر کشید که گاه به شعری بصری پهلو می زند و سویه دراماتیکش به خاطره ای نوستالوژیک بدل می شود. سهم خسرو شکیبایی در این خاطره بیش از دیگران است. یادش گرامی باد.