کمی هم از دیگری
اگرچه آدمی همواره به حب نفس و خودشیفتگی شهره است و ازحیث دینی به واسطه همین تکبر از بهشت رانده شده و به زمین هبوط کرده اما دیگری در تقدیر آذم و عالم سهمی کم از فردیت و منیت نداشته است. فرقی نمی کند که نقش دیگری در ساحت من،مثبت باشد یا منفی، کوچک باشد یا بزرگ، عمیق باشد یا سطحی و.... مهم این است که دیگری همواره در زندگی من حضور دارد. این حضور از مزاحمت تا رحمت و از عشق تا نفرت را شامل می شود و به هر شکل و شمایلی دست از سر ما برنمی دارد. این روزها دیگری بیشتر یک مزاحم و به قول ژان پل سارتر یک جهنم است که بهشت خلوت و فردیت ما را آتش می زند. امروزه حتی عشق نیز دوست داشتن دیگری نیست که تجلی کاذب خودخواهی آدمی است. من، دیگری را دوست دارد تا از لذت تملک او سرشار شود و دیگری تا زمانی مظهر عشق است که اعتبار و اقتدار من فرو نریزد. گاهی ما به دیگری پناه می بریم تا خود را فراموش یا تحمل کنیم.یا آنکه دیگری را به رسمیت می شناسیم تا موجودیت و هویت خود را ثابت کنیم.شاید به همین دلیل است که عشق پس از مدتی به سردی می گراید و به تحملی طولانی بدل می شود چرا که عشق، شوق ارضای خود توسط دیگری بوده و وصال آن را نابود می کند.دیگری تنها در یک صورت، جذاب و دلربا است فراق و نرسیدن. دیگری تنها در یک تجربه، دلپذیر است خاطره و خیال.
سيد رضا صائمي