سال نو مبارک

اگرچه مناسبات عید را دوست ندارم به ویژه تعارف های کلیشه ای و تکراریش را اما هرچیز که بهانه برای شروعی دوباره باشد برایم جذاب و باشکوست. امسال برای من بهار و عید یک شروع دوباره است یا دست کم می خواهم که باشد نه از شروعهایی که می خواهیم از شنبه آغاز کنیم و یکشنبه یادمان می رود. برای شروع باید تحول و تغییر را کمی تجربه کرد تا لذت آن انگیزشی برانگیزد.بهار بهانه قشنگی برای شروع است اما بهار طبیعت کافی نیست باید بهاریه دل را سرود. دوستان بهتر از جانم سال نو مبارک.

«کلام» هایی که درام بر آن« تکیه» می کند

درباره تکیه کلام در مجموعه های طنزتلویزیونی

تکیه کلام یک عادت گفتاری است که هر یک از ما ممکن است در گفتگوهای روزمره یا رسمی خود ازآنها استفاده کنیم. هرچند که این کنش غالبا به شکل ناخودآگاه صورت می گیرد و اراده مشخصی در کاربردها آنها وجود ندارد. درروانکاوی نیز تکیه کلام ها یک نوع عادت یا لغزش زبانی محسوب می شود که ضمیرناخودآگاه آدمی را لو می دهد و روان تحلیل گران گاه با استناد به همین تکیه کلام ها از جهان زبانی یک فرد به دنیای درونی او پی می برند. ضمن اینکه تکیه کلام افراد گاه به نشانه و علامتی برای شناخت آنها بدل شده و ما بسیاری از دوستان خود را به واسطه تکیه کلامهایشان به یاد میاوریم. اما درعالم نمایش و تصویرازاین تکیه کلام ها به شکل آگاهانه ای استفاده شده و درواقع ازظرفیت دراماتیک آن درشکل گیری پرسوناژ یا بسط درام و دیالوگ نویسی بهره برداری می شود. شاید بیشترین بهره برداری ازاین گونه یا عادت گفتاری در مجموعه های طنز باشد که این تکیه کلام ها واجد بار کمیک قصه بوده و درخلق موقعیت یا کاراکترهای طنز نقش موثری دارند. با این حال فقط در طنز و به طوری کلی عالم نمایش نیست که این تکیه کلام ها کارکردی موثر پیدا می کنند در کلام گویندگان و مجریان و گزارشگران ورزشی و خبری نیز می توان نشانه هایی از این تکیه کلام ها را ردیابی کرد. تکیه کلام هایی که گاه وجه تمایزگزارشگران مختلف از هم می شود. مثلا همه با شنیدن جمله « چه می کنه...» یا « چه گل نزنیه....» عادل فردوسی پور می افتیم و کلامی مثل« استقص دار» ما را به یاد گزارش های بهرام شفیع می اندازد. اما تکیه کلام ها درمجموعه های طنز کارکردی فراتر از وجه گفتاری- ادبی خود پیدا کرده و به ابژه ای دراماتیک بدل می شود. تکیه کلام ها در طنز را می توان به دو بخش عمده تقسیم کرد که برخی مستقیما از دل جامعه و ساحت واقعیت اجتماعی به جهان اثر پا می گذارد و دوم تکیه کلام هایی که محصول متن نمایشی و برساخته خلاقیت و خلق درون متنی است که خارج از گفتمان اثر، معنایی دارد هرچند برخی از آنها به واسطه قدرت و تاثیرگذاری بر مخاطب به تدریج از هویتی مجازی به مدلی اجتماعی بدل می شوند و حتی برخی از آنها کارکردی عمومی در محاورات روزمره پیدا می کنند. این اتفاق به ویژه در مجموعه طنزهای مهران مدیری و در این میان سه مجموعه پاورچین و نقطه چین و شب های برره نمود بیشتری پیدا می کند. در شب های برره مدیری پپای از تکیه کلام ها فراتر گذاشته و یک نوع ادبیات و زبان مجازی- نمایشی خلق می کنند که حتی قواعد  گرامر هم دارد( صحنه آموزش زبان برره ای را به یاد بیاورید). خلق این زبان مجازی بستری فراهم می کند تا جهان اثر در قلمرو وسیع تر ساختار اجتماعی بسط پیدا کرده و به این واسطه هویتی اجتماعی هم پیدا کند. این زبان من درآوردی در زمان پخش این مجموعه به یک مد زبانی – گفتاری در جامعه به ویژه نسل جوان بدل شد یا برخی از اصطلاحات آن درمجالس رسمی و اداری به عنوان شوخی مورد استفاده قرار می گرفت. مثلا استفاده از فعل وگوه ام به جای می گویم نمونه ای از این ادبیات بود که به یک نوع ساختار شکنی ادبی مجازی دامن می زد. بازخوانی تکیه کلام های دراماتیک در سینما و تلویزیون نیازمند یک پژوهش دقیق و تاریخی است که از حوصله این یاداشت خارج است اما نگارنده با تکیه بر حافظه ضعیف خود برخی از این تکیه کلام ها را که شهرت بیشتری پیدا کردند مرور می کند. یکی از این تکیه کلام را پرویز فنی زاده در مجموعه تلویزیونی «دایی جان ناپئلون» به کار می برد :« تا قبر چهار انگشت....» که هنوز هم خاطره آن در ذهن مردم از یاد نرفته است.یا خشیار مستوفی در مجموعه زیرآسمان شهر مدام از تکیه کلام« میزنم تو مخت ها..» استفاده می کرد. استفاده از کلماتی مثل « جان» یا « ببخشید» که با لحن و شکل خاصی ادا می شد از تکیه کلام های مهران مدیری است. درهمین مجموعه ساختمان پزشکان نیز هومن برق نورد مدام ازاین جمله «با همین چهارتا استخوان....» یا بهنام تشکر از کلمه «اساسا» به عنوان تکیه کلام استفاده می کردند. درشمس العماره سامان مقدم نیز مرجانه گلچین و فرهاد آییش تکیه کلام های مختلفی داشتند، امیر جعفری در بدون شرح از « خوب خیلی خوب » که با لحنی کشدار ادا می شد به عنوان تکیه کلام استفاده می کرد و نمونه هایی از این دست که تقریبا در هر مجموعه طنز تلویزیونی مورد استفاده قرار می گیرد. بسیاری از این تکیه کلام ها فی ذاته و بدون نسبت منطقی با متن و موقعیت واجد ظرفیت های کمیک هستند و تنها به دلیل استفاده موتیف وار و با توجه به ویژگیهای پرسوناژ و موقعیت قصه، بار کمیک به خود می گیرند. این بدین معنی است که لزوما هرگونه استفاده ای از تکیه کلام نمی تواند به ایجاد موقعیتی خاص در درام کمک کند و اگر کاراکتری که خلق می شود فاقد ظرفیت های نمایشی لازم باشد این تکیه کلام ها نمی تواند به جذابیت بیشترنقش بیانجامد و حتی گاهی دافعه ایجاد می کند.در واقع تکیه کلام ها به عنوان یکی ازاجزای درام و دیالوگ زمانی به عنصری تاثیرگذار بدل می شود که با عناصر دیگر نمایش همپوشانی و همبستگی درونی داشته باشد وگرنه به عنصری زائد و خارج از گفتمان متن تقلیل می یابد.

تکیه کلام ها اگرقابلیت نمایشی و گفتاری لازم را داشته باشند واجد هویتی بصری شده و فراتراز کلام صرف می نشینند. این عنصر را می توان ازمنظر نشانه شناختی هم در تحلیل موقعیت درام مورد نقد و بررسی قرار داد که بحث مفصلی را می طلبد. تکیه کلام ها اگر به درستی مورد استفاده قرار بگیرد و بر متن بنشیند می تواند فراترازمتن و کلام به تثبیت اثرهنری در ذهن مخاطب کمک کند و به عنصری هویت بخش برای هر فیلم و سریالی بدل شود.

*منتشر شده در کتاب سال مجله فیلم(۹۰)

سالنامه

سال ۹۰ هم به سرعت برگ و باد گذشت و به قول قیصر امین پور عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم، تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم. با این حال احساس می کنم سالی که گذشت چند سال بزرگتر شده ام شاید به اندازه همین یک دهه تلخی که پشت سر گذاشتم. با این حال امسال پایان این تلخی را تجربه کردم، نخستین تجربه تلویزیونی ام در همین سال اتفاق افتاد. تجربه ای که با همه استرس و گاه سطحی بودنش، برایم جالب و دلنشین بود. آشنایی با مهدی فخیم زاده و نگارش کتاب زندگیش را نیز باید به کارنامه حرفه ایم اضافه کنم که البته نتیجه اش سال بعد مشخص می شود.آشنایی و دوستی با آدم های جدید و ورود و تاثیرآنها بر زندگیم در کنار تجربه های درونی تازه که در نهایت دنیای جدید و البته بزرگتری را در مسیرم قرار داد. احساس می کنم آغاز دهه ۹۰ شروع تحولات مهمی در زندگیم بوده که سالی که نکوست از بهارش پیداست.باهمه التهاب و اضطراب و تلخی های که امسال داشت حس خوبی دارم و اینکه در سال جدید این تجربه های جدید به عمق و ثبات بیشتری برسد. تازه دارم این جمله فرانکل، لوگوتراپ معروف را می فهمم که این رنج های زندگی نیست که آدم را ویران می کند این بی معنایی است که او را نابود می کند. حالا در پایان این سال که یک دهه پشتوانه داردحس می کنم که معنای جدیدی برای زندگی کردن پیدا کرده ام.بی پولی و تنهایی سخت است اما بی معنایی، کشنده و مرگ آور. معنا فقط با حرکت و تجربه و کار کردن بدست می آید. نشان داری که گل از خار خیزد/بکن کاری که کار از کار خیزد.

زنان مومیایی!

یکبار درباره بازی نگار جواهریان در مجله ۲۴ مطلبی نوشته بودم به نام عیار ۲۴ و امسال با لذتی که از تماشای بازی او در بی خود و بی جهت بردم احساس می کنم او یک جواهر تمام عیار است که نگار زیبای از بازیگری را به نمایش گذاشته است. شخصیت مذهبی او در این فیلم چیزی بود که من و حتما شما هم در زندگی خود تجربه کرده اید. در خانواده و فامیل، اداره و همکار یا دست کم در فضای عمومی و جامعه. آن دسته از زنان مذهبی که دغدغه های مدرن بودن را در ظاهر و سبک زندگی و حتی نوع پوششان می توان حدس زد و نشانه شناسی کرد واجد یک تعارض و تناقض پیچیده و عجیبی هستند که گاه بسیار آزار دهنده است. یک نوع تعصب و لجاجت حق به جانبی و یک نوع غرور و قدبازی های تهوع آور که وقتی آن را در کنار ادعاهای مدرنشان قرار می دهی تحملشان سخت تر می شود. آنان بنا بر همین تعصب بزک شده دیگران را با معیار حق و باطل می سنجند و با حقانیت خود دیگران را کافر و مرتد می پندارند. همین مرزبندی کفر و ایمانی موجب می شود که آنان دیگران را با محک حق و باطل بسنجند نه دست کم معیار خوب و بد. اینان نه وجوه مذهبیشان منطقی است و نه سویه مدرنشان اصیل. اتفاقا برخی از آنان در عمل به واسطه برخی عقده گشایی های فرافکنی شده بیش از فمنیست های دو آتشه ضد مرد هستند و در اینجا نگاه بدبینانه نیز به قضاوت حق و باطلی اضافه می شود تا آنان واقعا نه به زنانی مریخی  که به زنانی مومیایی بدل شوند! جالب اینکه بیشتر آنان در مقابل خودیها و خانواده خود، مدرن جلوه می کنند و در برابر دیگران سنتی و سخت گیر! در درون خود بسیار آزاد و خندان و در بین جمع خشک و اخمو! ( به ویژه در جایی که مرد باشد) تکلیف آنها نه با خودشان معلوم است و نه با دیگران و این شمایل متظاهرانه،متاسفانه تصویر غلطی از یک زن دیندار معقول را در جامعه ای دامن می زند که صادق بودن در آن دشوار است!

جذابیت اسفند و ملالت عید!

نسبت بین اسفند و عید چیزی شبیه به نسبت بین پنجشنبه و جمعه است. همیشه شب قبل از تعطیلات جذاب تر و دلنشین تر از خود تعطیلی است. اسفند ما به واسطه منتهی شدن به تعطیلات نوروز و انتظار کشیدن برای سال جدید و نو نوار شدن و خانه تکانی و از این جور حرفها و آماده شدن برای شروعی دوباره جذاب و گرم است هرچند در عمق این تکاپو و یک نفس دویدن هیچ اتفاق عمیقی وجود ندارد. سالهاست که نه نتها منتظر عید نیستم بلکه از آن گریزانم. عید برای من مساوی است با تعطیلات تکراری و روزهای ملال انگیز! روزهای تظاهر به شادی،تعارف های بی معرفت و روبوسی های بارودربایستی! شاید تنها حسن عید این است که یه کم فرصت یشتری برای خوابیدن فراهم می شود. لم دادن روی کاناپه و فیلم دیدن. رویای این لحظات شاید تجربه اسفند را شیرین می کند!همین!

حسرت دیروز!

داشتم فکر می کردم چرا ما ایرانیان اینقدر گذشته گرا بوده و همش از حس نوستالوژی و یادش بخیر و حسرت دیروز و افسوس پی روز حرف می زنیم؟ چرا همیشه به گذشته طلایی خویش می نازیم و اینکه چه بودیم و چه کردیم؟! این حس نه فقط درباره جامعه و وضعیت تاریخی که درباره تجربه های شخصی نیز صدق می کند بیشتر داشتم داشتم می کنیم و کمتر از دارم دارم سخن می گویم هرچند ریشه داشتن و دارم از یک حس تعلق و هویت یابی بیرونی نشات می گیرد و ما از حیث روانشناختی کمتر از بودن خود آنچنان که هستیم لذت می بریم. اریک فرم در کتاب " داشتن یا بودن" به خوبی این تجربه را تحلیل کرده است. به نظر می رسد یکی از مهمترین یا دست کم یکی از دلایل مهم این گذشته گرایی و زیستن در خیال گذشته یا حتی رویا پردازی در دلخوشی های آینده به خاطره آنست که در عمل و در وسط میدان زندگی، امیدی به آینده نداریم یا امروزمان آنقدر تلخ و دشوار است که حتی فرصت خوشبینی به آینده نیز از ما دریغ شده است! وقتی به آینده خوشبین نیستیم به گذشته دلخوش می کنیم.وقتی هیچ تضمینی از حیث اجتماعی برای زندگی وجود نداشته باشد از لحاظ فردی نیز مدام به گذشته پناه می بریم. اگر بخواهیم کمی بر مبنای فلسفه اجتماعی به این موضوع بنگریم باید نسبت و عدم قطعیت در ذات مدرنیته را نیز مزید بر علت بدانیم که گذشته مطلق و آرام را از ما گرفته است!حتی اگر گذشته نیز شمایلی از اکنون و آینده ما باشد اما چون گذشته است دیگر آزار دهنده نیست هرچند گاه این گذشته های آزاردهنده سایه تلخ خویش را بر همیشه و اکنون ما افکنده و عذاب وجدان و احساس گناه را با خود به همراه می آورد! شاید گذشته از این رو قابل تحمل تر است که از آن عبور کرده ایم. به گفته علیرضا خمسه از قول فیلسوفی خنده حاصل عبور از بحران است.

خنده حاصل‌ عبور از بحران است

 با عليرضا خمسه درباره كمدي تلويزيوني
 
تلويزيون امسال هم مثل سال‌هاي قبل چند سريال كمدي توليدو پخش كرد. براي نوروز 91 نيز تلويزيون تمهيدات گسترده‌اي در حوزه كمدي و طنز انديشيده و قرار است تعداد زيادي از مجموعه‌هاي طنز در ايام نوروز پخش شوند. آيا افزايش كمي توليدات طنز در تلويزيون را بايد نشانه رشد و پيشرفت رسانه ملي در اين زمينه بدانيم؟ آيا رويكرد اين رسانه در سال‌هاي اخير به مقوله طنز جدي‌تر شده و اصلا از حيث توليدات مجموعه‌هاي طنز تلويزيون در چه موقعيتي قرار دارد؟ كيفيت اين مجموعه‌ها چگونه است و آيا مي‌تواند به رضايت مخاطبان منجر شود؟ اساسا چگونه مي‌توان طنزهاي موفقي ساخت و ويژگي‌هاي آن چيست؟ براي پاسخ به اين سوالات و پرسش‌هاي مشابه سراغ يكي از پيشكسوت‌ها و بازيگر مشهور كمدي در سينما و تلويزيون ايران رفتيم كه در اين زمينه صاحب‌نظر و راي است. عليرضا خمسه نياز به معرفي ندارد. گفت‌وگوي ما را با او درباره آثاركمدي تلويزيوني بخوانيد.

واقعيت اين است كه تلويزيون در سالي كه گذشت اهتمام ويژه‌اي به توليد مجموعه‌هاي طنز و كمدي داشت و دست‌كم از لحاظ كمي تعداد سريال‌هاي كميك يا مجموعه‌هاي طنزشبانه افزايش پيدا كرد و حتي جنگ طنزي مثل خنده بازار توليد شد. ضمن اين‌كه براي نوروز 91 هم تعداد زيادي سريال طنز تدارك ديده شده كه نشان مي‌دهد سازمان صدا و سيما توجه جدي‌تري به اين مقوله دارد. تحليل شما از اين رويكرد چيست؟

جامعه هميشه نيازهاي خودش را به صورت‌هاي مختلف مطرح مي‌كند. امروزه جامعه جهاني و بالطبع جامعه ايراني به اين نتيجه رسيده هرچه شادتر باشد، بانشاط تر و سالم تر است. بديهي است اين جامعه سالم به خوراك و تغذيه شاد نيازمند است تا سلامت خود را حفظ كرده و ارتقاء ببخشد. از طرف ديگر مردم نيز از رسانه بويژه رسانه ملي توقع دارند نيازشان را در اين زمينه برآورده كند و نه تنها در ايران كه در همه جاي دنيا هيچ ابزار و تمهيدي مثل تلويزيون نمي‌تواند به منبع شادي و سرگرمي مردم بدل شود. ضمن اين‌كه كار كمدي و طنز قرار دادن يك آيينه در برابر جامعه است تا مردم، رفتارهاي خود را در آن ديده و اصلاح كنند. ضمن اين‌كه طنز مجموعه كنش‌ها و واكنش‌هاي انساني را دربرمي‌گيرد و مي‌تواند آن را به نقد بكشد. لذا ابزار خوبي براي اصلاح رفتارهاي اجتماعي و فردي است. به نظر من توجه صدا و سيما به مقوله طنز جاي تقدير دارد اما اين افزايش كمي برنامه‌هاي طنز بايد مبتني بر ماهيت و كاركردهاي اين‌‌گونه هم باشد. مهم‌ترين محور و شاخص در تعريف كمدي وجوه انتقادي آن است كه بايد لحاظ شود. هرچه طنزهاي تلويزيوني به نياز مردم و به نياز آنها به شادي پاسخ مثبت‌تر و بيشتري بدهد موفق تر و تاثيرگذارتر خواهد بود.واقعيت اين است كه اگر كمدي از انتقاد خالي باشد از ماهيت و ذات خود دور مي‌شود. بويژه اين‌كه خود كمدي به افزايش تحمل و فرهنگ نقدپذيري در جامعه كمك مي‌كند كه جامعه ما سخت به آن محتاج است.

و همين مساله هم به يك مانع و چالش در پرداختن به مقولات طنز در جامعه ما بدل شده است.

همين‌طور است. الان دست ما در پرداختن به كمدي، كمي بسته است. مثلا مساله قوميت‌ها و مشاغل از جمله مقولاتي هستند كه وقتي كمدي مي‌خواهد از آن استفاده كند با مشكل مواجه مي‌شود. مثلا سال گذشته ما سريال «پايتخت» را كار مي‌كرديم كه يك خانواده شمالي به تهران آمده بودند و با مشكلاتي مواجه شدند كه دستمايه طنز قصه بود. اما برخي از اهالي شمال به اين سريال انتقاد كردند و گمان مي‌كردند كه ما زبان و لهجه آنها را مسخره كرده‌ايم. اين مساله درباره مشاغل مختلف هم مصداق و سابقه دارد. به هر حال همين حساسيت‌هاي غيرمنطقي مانع بزرگي در پرداختن به مقوله طنز و كمدي در تلويزيون شده است. اين در حالي است كه آدم خوب و بد و مساله حق و ناحق در همه قوميت‌ها و بين همه انسان‌ها ممكن است وجود داشته باشد و استفاده از يك لهجه و گويش به معناي تمسخر يا برچسب زدن يك اخلاق ناشايست به يك قوميت نيست. در اين صورت اگر كمدي ما به زبان فارسي رسمي هم باشد تهراني‌ها و فارس‌ها مي‌توانند انتقاد كنند كه مثلا فلان سريال در حال مسخره كردن ماست.

واقعيت اين است كه يكي از چالش‌هاي ما در ساخت مجموعه‌هاي طنز و كار كمدي خارج از گفتمان طنز يا ماهيت رسانه‌اي آن بوده و ريشه در سوءتفاهم‌هاي فرهنگي و قومي دارد كه بايد در اين زمينه كار فرهنگي موثري صورت بگيرد.

يعني مميزي‌ها يا خط قرمزهاي رسانه‌اي صرفا مانع طنزپردازي در جامعه نيست؟

به نظر من بيشتر مانع كار دربخش فرهنگي و تصورات غلطي است كه در افكار عمومي درباره مقوله طنز و كمدي وجود دارد. خود ما به عنوان مردم جامعه، نقد را برنمي تابيم و بيش از اين‌كه مورد نقد واقع شويم دوست داريم ديگران را نقد كنيم و در واقع خودمان تحمل نقد شدن را نداريم. به همين دليل هميشه دركمدي‌ها به اعصار و دوره‌هاي قبل‌تر از خود مي‌پردازيم گويي كه در زمان حاضر هيچ اشكال و كاستي وجود ندارد كه دستمايه طنز قرار بگيرد.

در ارتباط با مجموعه‌هاي طنز يا كمدي تلويزيون دو تحليل متفاوت وجود دارد. برخي معتقدند كه اين شكل از طنزسازي در ورطه تكرار افتاده و يكسري بازيگران تكراري هميشه دراين مجموعه‌ها بازي مي‌كنند و در مقابل برخي معتقدند كه وقتي همين ساختار و شمايل جواب مي‌دهد و مخاطب دارد بايد به آن ادامه داد. نظر شما در اين باره چيست؟

فرض كنيد در يك خانواده پدري داريم كه شوخ و شاد است و همه از مصاحبت با او لذت مي‌برند هيچ وقت بچه‌ها نمي‌گويند بابامون خيلي تكراري شده.همين موقعيت را مي‌توان درباره برنامه‌هاي طنز تلويزيوني تعيمم داد. واقعيت اين است كه افرادي كه كار طنز انجام مي‌دهند بايد در اين حوزه مدام فعال بوده و حضور داشته باشند. قرار نيست من بازيگر كه در يك يا چند مجموعه طنز تلويزيوني حضور داشتم براي هميشه از اين حوزه كنار بروم. مهم اين است كه كار خوبي ارائه بدهيم و تازگي در قصه و توجه به انواع كمدي باشد. مثلا چارلي چاپلين آيا پس از آن همه سال تكراري شد؟! مشكل در جايي است كه اتفاقا جامعه به كمدين‌هاي خود اجازه ندهد كه بازي كنند و به طنازي بپردازند. ممكن است مشكل در كمبود متن خوب در حوزه كمدي باشد نه بازيگراني كه دراين زمينه فعاليت مي‌كنند. مثلا اكبر عبدي را بگذاريم كنار چه كسي را بياوريم. نه اين‌كه از حضور بازيگران تازه نفس جلوگيري كنيم اما وقتي بازيگراني كه دراين زمينه شناخته شده هستند و كارشان را هم بلدند و مردم هم آنها را دوست دارند چرا بايد كنار بروند. آنچه بايد كنار برود متن‌هاي بد و آدم‌هايي هستند كه نمي‌گذارند طنز و كمدي در اين مملكت رشد كند.

به نظر مي‌رسد كه يك تضاد در فرهنگ ما در ارتباط با مقوله طنز وجود دارد بدين معني كه ايرانيان ذاتا انسان‌هاي طنازي هستند و در محافل و جمع‌هاي دوستانه به خنده و بذله گويي مي‌پردازند اما از طرف ديگر اكثر كساني كه در حوزه طنز كار مي‌كنند مي‌گويند خنداندن مخاطب ايراني دشوار است. اين تضاد را چگونه مي‌توان تحليل كرد؟

خمسه: يكي از چالش‌هاي ما در ساخت مجموعه‌هاي طنز و كار كمدي خارج از گفتمان طنز يا ماهيت رسانه‌اي آن بوده و ريشه در سوءتفاهم‌هاي فرهنگي و قومي دارد كه بايد در اين زمينه كار فرهنگي موثري صورت بگيرد

فيلسوفي به نام بركسون در رساله معروفش« خنده» مثال مي‌زند كه كسي از خياباني رد مي‌شود و پايش روي پوست موز قرار مي‌گيرد و ليز مي‌خورد و افتادن او موجب خنديدن اطرافيان مي‌شود در حالي كه خودش بشدت عصباني و ناراحت است. خود آن فرد وقتي شب اين ماجرا را مثلا براي همسرش تعريف مي‌كند، مي‌خندد و نتيجه مي‌گيرد كه خنده حاصل عبور از بحران است. جامعه‌اي مي‌تواند بخندد كه از بحران رد شده باشد.وقتي ما در زندگي دچار بحران هستيم بسختي مي‌توانيم بخنديم لذا بايد سعي كنيم تا از بحران‌ها عبور كنيم تا آمادگي و پذيرش خنده در ما به وجود بيايد.

ولي از طرف ديگر همين خنده و كمدي هم مي‌تواند به عبور آدم‌ها از بحران‌هاي زندگيشان كمك كند؟

عواملي بيرون از وجود انسان، كمك مي‌كند تا انسان سريع تراز يك بحران عبور كند كه يكي از آنها قطعا كمدي و طنز است.اما وقتي انساني در موقعيت بحراني است كمدي را آن‌طوركه شايسته است دريافت نمي‌كند و ممكن است در برابر آن واكنش مثبتي نشان ندهد. مهم‌ترين عامل خنده عبور كردن از بحران است.

امسال تلويزيون براي نوروز مجموعه‌هاي متعدد طنز و كمدي تدارك ديده كه برخي معتقدند تعدد اين آثارطنز ممكن است نتيجه عكس داشته باشد و مثلا اگر درلابه لاي اين كمدي‌ها يك ملودرام يا قصه پليسي هم بود آن‌وقت تاثير مجموعه‌هاي طنز بيشتر مي‌شد...

مهم اين است كه آن مجموعه طنز كارش را درست انجام دهد. تعدد آنها موجب دلزدگي مخاطب نمي‌شود. آنچه موجب دلزدگي و نارضايتي مخاطب است تماشاي يك كار غيراستاندارد و غيرحرفه‌اي است. همان‌طور كه گفتم جوهره اصلي كمدي، نقد است. اگر اين ماهيت و كاركرد انتقادي در اين مجموعه‌ها وجود داشته باشد قطعا همه آنها مورد توجه و اقبال قرار خواهد گرفت. مثلا شما به سريال پايتخت كه در نوروز گذشته پخش شد توجه كنيد. در عين طنز بودن رگه‌هايي از نقد اجتماعي مثلا مهاجرت به تهران و مصائب آن در سريال وجود داشت كه جذابيت كار را براي مردم بيشتر كرد و درعين سرگرم كردن پيام مهمي را نيز به مخاطب منتقل مي‌كرد. به عبارت ديگر كميت در توليد مجموعه‌هاي طنز زيان بخش نيست فقدان كيفيت آنها موجب دلزدگي مردم مي‌شود وگرنه هرچقدر مجموعه‌هاي طنز خوب افزايش پيدا كند با استقبال مخاطبان همراه مي‌شود.

به پيام در پشت كارهاي طنز اشاره كرديد. مگر خود خنديدن پيام مهمي نيست. همين‌كه يك سريال و قصه‌اي بتواند موجب شادي مردم شود آيا پيام خود را بخوبي منتقل نكرده است؟

به نظرم اين هم ازهمان نگاه سفارشي و خنثي ناشي مي‌شود.اتفاقا برخي از كارگردان‌هاي طنز كه چنين نظري دارند با موانع ومشكلاتي درپخش آثارشان مواجه مي‌شوند. درست است كه خنده خيلي مهم است و اصلا خود يك پيام است اما يك طنز حرفه‌اي و فاخر نمي‌تواند در خلاء شكل بگيرد و بالاخره معطوف به يك واقعيت تلخ است. ما بايد تحمل و نقذپذيري خود را بالا ببريم تا انتقال پيام در پس كارهاي طنز با مشكل مواجه نشود.بازهم تاكيد مي‌كنم كه نقد كردن مهم‌ترين كاركرد و پيام كارهاي طنز است.

خب ممكن است من وقتي شب به خانه برمي گردم خيلي خسته و عصبي باشم. آيا زماني كه يك مجموعه طنز حتي اگر فاقد سويه انتقادي باشد اما بتواند مرا آرام كند ، واجد پيام مهم و مثبتي نبوده است؟

در پاسخ به اين سوال بايد بگوييم كه كمدي انواع مختلف دارد و نبايد آن را صرفا به يك يا چندگونه خاص محدود كرد.ما علاوه براين‌كه به توليد مجموعه‌هاي طنز نياز داريم بايد مجال تجربه انواع گونه‌هاي كمدي را هم داشته باشيم تا از اين طريق به ذائقه و سليقه‌هاي مختلف مخاطب پاسخ دهيم. كمدي‌اي كه من از آن صحبت مي‌كنم و بر آن تاكيد دارم با ارزش‌ترين و موثرترين گونه كمدي است وگرنه ما مي‌توانيم مجموعه‌هاي طنزي داشته باشيم كه بدون كاركرد انتقادي مردم را بخنداند وسرگرم كند و اين هيچ اشكالي ندارد اما شكل كمال يافته‌تر آن است كه مجموعه‌اي بسازيم كه در عين خنده و سرگرمي مخاطب را به تامل و تفكر نيز وادارد و خاصيت اصلاحگرانه داشته باشد. ما در بين انواع كمدي‌ها يك نوع كمدي بوف هم داريم كه همين خاصيتي كه شما اشاره كرديد را دارد، اما مثل دستمال كاغذي مي‌مانند و يكبارمصرف است. مثلا در روزنامه كاريكاتورهايي مي‌بينيم كه تاريخ مصرف روزانه دارند در مقابل كتابي مثل موش و گربه عبيد زاكاني را داريم كه قرن‌ها مورد استفاده قرار گرفته و خواندن آن لذت بخش است. تفاوت انواع كمدي‌ها شبيه به همين موقعيت‌هايي است كه من با اين مثال‌ها ترسيم كردم. آن نوع كمدي ماندگار مي‌شود كه واجد كاركردهاي انتقادي و پيام‌هاي مهمي باشد.

آقاي خمسه برخي معتقدند كه ما درايران كمدين نداريم بلكه بازيگر طنز داريم شما چقدر با اين نظر موافقيد؟

به نظر من كمدين لفظ دو پهلويي است به اين معني كه كمدين بازيگري است كه هم تراژدي و هم كمدي بازي مي‌كند. كسي كه فقط كار طنز انجام مي‌دهد بازيگر كميك است نه كمدين. براين اساس من معتقدم كه در ايران كمدين داريم كه كم هم نيستند. به نظر من كمدين بالاترين مرحله و موقعيت بازيگريست.

اتفاقا كارنامه شما را در مجموعه‌هاي تلويزيوني مي‌توان به 2 بخش عمده تقسيم كرد. يكسري مجموعه‌هايي كه شما نقش يك شخصيت كميك را بازي كرديد و شخصيت قصه واجد قابليت‌هاي طنز و كمدي بوده كه شامل طنز كلامي و رفتاري و حركتي مي‌شده يا مجموعه‌هايي كه موقعيت طنز داشتند بدون اين‌كه شخصيتي كه شما بازي كرديد به شكل ارادي قصد خنداندن مخاطب را داشته باشد. به نظر شما كداميك از اين الگوها و سبك‌هاي كمدي و طنزپردازي در تلويزيون كارايي بيشتري داشته و مي‌تواند مخاطبان بيشتري را جذب كند؟

اين بستگي به ذائقه تماشاگر هم دارد و اين ذائقه به شدت قابليت تغيير و تنوع پذيري دارد. همان‌طور كه تهيه و توليد غذا‌هاي جديد مي‌تواند ذائقه‌هاي تازه‌اي براي انسان به وجود بياورد، كالاهاي فرهنگي هم مي‌تواند منبع و مرجع ايجاد ذائقه‌هاي جديد در مخاطبان باشد.

متاسفانه سال‌هاست كه كمدي‌هاي تلويزيوني با بهره‌گيري از اين تعريف كه كمدي يعني خنداندن تماشاگر يا كمدي يعني جملات بامزه گفتن بيشتر به سمت و سوي كمدي كلامي و فانتزي سوق پيدا كرد. در انواع و اقسام كمدي از همه دشوارتر و البته جذاب‌تر كمدي موقعيت است كه تلويزيون كمتر در ساخت اين نوع موفق بوده است. البته ساخت كمدي‌هاي موقعيت از هركسي برنمي‌آيد و بسيار پيچيده و دشوارتر از اقسام ديگر كمدي است. چون هيچ‌كدام از شخصيت‌هاي قصه به شكل ارادي قصد ندارند كه تماشاگر را بخندانند و لذا رفتار و كنش طنازانه‌اي ندارند بلكه بايد قصه به شكلي روايت شود كه بتواند يك موقعيت طنز و كميك ايجاد كند. اتفاقا تلويزيون بهترين رسانه براي تجربه ساخت كمدي‌هاي موقعيت است و رسانه ملي بايد به سمت ساخت آثار بيشتري در كمدي موقعيت حركت كند. مثلا در سريال پايتخت سعي شده بود تا طنز موقعيت بدون اين‌كه پرسوناژ‌ها شخصيت‌هاي خنده‌داري باشند خلق شود.

وسوسه جدید!

یواش یواش و هراز چندگاهی دارم وسوسه می شوم که مثلا گویندگی و دوبله را تجربه کنم نه صرفا از روی علاقه که از سر کنجکاوی و قلقک هایی که دیگران می دهند. چند بار به واسطه تجربه رادیویی و تشویق هایی که برخی از بچه های رادیو کرده بودند. یک بار هم حسین آهی که صدای مرا پشت تلفن شنیده بود بر این نکته تاکید کرد و البته چندبار هم دوستان نزدیکم و برخی همکاران که می گفتند صدات خوبه، خش داره و از جور حرفها. برخی را از روی تعارف تعبیر می کردم و برخی را بهانه شوخی و سربه سر گذاشتن می گذاشتم که شاید آنها می خواهند کاری کنند که واقعا امر بر من مشتبه شود که صدام خوبه. این دفعه یکی از دوستان که در یک موسسه خصوصی دوبله و گویندگی مشغول به کار است مرا به این کار تشویق کرد. یادم میاد مهران دوستی یکبار به من گفت مهم تن صدا و جنس آن نیست مهم این است که صدایت را تربیت کنی و پرورش دهی. همه اینها در حالی است که خودم به شدت از صدایم می ترسم و راستش ازش خوشم نمی آید. احساس می کنم یک نوع شل و ولی و بی رمق بودن در آن وجود دارد یا کلمات را خوب ادا نمی کنم و خیلی تند تند حرف می زنم. هر بار که برنامه ای در رادیو یا تلویزیون دارم تا چند ساعت بعدش دچار خودویرانگری می شوم که چقدر بد حرف زدم چرا اینقدر شل بود و جون نداشت و از این خودخوری های همیشگی. اصلا وقتی نوار مصاحبه های مطبوعاتی را پیاده می کنم از شنیدن صدای خودم وحشت دارم و ازش بدم میاد. ولی انگار حرفهای دیگران دارد وسوسه ام می کند که این کار را تجربه کنم شاید واقعا با آموزش و تربیت بتوانم صدای خوبی پیدا کنم فوقش شکست می خورم یا به قطعیت می رسم که نه بابا اصلا برای اینکار ساخته نشدم و اصلا کی گفته صدایم خوبه! شایدم برعکس به این نتیجه برسم حرف زدنم بهتر از نوشتنم باشه حالا که نوشتنم تعریفی نداره. البته همیشه به دو چیز خیلی علاقه داشتم قلم خوب و صدای تاثیرگذار. شاید بعد از عید به صدا نیز به اندازه قلم بهاء دادم و این حوزه را دست کم تجربه کنم. تا چه شود؟!

خیانت یا محبت؟!

تم و مضمون بسیاری از فیلمهای امسال جشنواره درباره خیانت و بی وفایی بود. انگار موفقیت های فیلم های خوبی مثل شوکران و چهارشنبه سوری همچنان سایه خود را بر آثار سینمایی در ارتباط با این سوژه گذاشته و البته واقعیت های اجتماعی نیز بهانه دیگری برای سینمای اجتماعی و خانوادگی ماست تا این مساله پیچیده را دستمایه قصه خود قرار دهد. اتفاقا به نظر می رسد که همین پیچیدگی و موقعیت چندگانه خیانت موجب سوتفاهم هایی در درک این سوژه از سوی برخی سینماگران شده به طوری که احساس می شود این تاثیر پذیری بیشتر به واسطه جذابیت سوژه آنهم در فرهنگ شرقی -ایرانی و البته تاثیرات سوء سریالهای فارسی وان هم باشد. اما مساله این است که سینمای ایران درباره مفهوم خیانت دچار یک نوع سوتفاهم و برداشت سوء شده که نگاه رسمی و آمیخته با تاویل های ایدلوژیک نیز به آن دامن میزند. وارونه جلوه دادن اخلاق یا تفسیر و تاویل غلط  از رفتارهای اخلاقی خود بزرگترین بی اخلاقی است و آنقدر اخلاق در جامعه ما در هاله ای از ابهام و سوظن گرفتار شده  که خود من می ترسم به خاطر همین مطلب متهم به بی اخلاقی شوم اما واقعیت این است که خیلی از تجربه های عاطفی و انسانی و روابط و مناسبات اجتماعی که در سینمای ما مصداق خیانت معرفی می شود واقعا خیانت نیست. هرگونه روابط انسانی خارج از ساختار زناشویی و زندگی خصوصی را نمی توان خیانت تعبیر کرد.بخشی از این روابط محصول تجربه مدرنیته در ایران است مدرنیته فقط در تغییر لباس و اتومبیل و کامپیوتر و اینترنت نیست. بلکه سبک زندگی و مناسبات انسانی را نیز دچار تغییر و دگردیسی می کند. این بدین معنی نیست هرگونه رابطه ای مدرنی خوب است و بین خیانت و اخلاق مدرن رابطه این همانی برقرار کنیم بلکه مساله بر سر این است چرا ما هرگونه رابطه محبت آمیز و از سر مهر و مهربانی با فردی غیر از همسر را با سوظن تعبیر کرده و با شک و تردید به آن می نگریم. فرض هم که بین دو فرد متاهل رابطه ای مهرآمیز و از سر محبت برقرار است آیا این بدین معنی است که انها مشغول خیانتند. همین تصورات غلط و کلیشه ای موجب شده تا بسیاری از افراد متاهل در ارتباط با همکار یا همسایه و  آشنایان خود دچار احساس گناه شوند! یا رفتارهای عبوسانه و تلخی داشته باشند. ما ایرانیان در طول زندگی و در هر دوره ای به دلایل مختلف با احساس گناه در جدالیم و با آن بزرگ می شویم و از لذت ارتباط سالم و انسانی با دیگران محروم می شویم. اصلا در جامعه ای که  قهر و کین و نفرت و خشونت و بدگویی و بدخواهی و تلخی، بیداد می کند چرا در شیپور عشق و محبت ندمیم و چرا به جای محبت و حسن ظن مدام از خیانت و سوظن سخن بگوییم!خیانت توهم نیست واقعیت دارد اما نه به آن شکلی که بر پرده سینما می بینم. سینمای ما نمی توانند آیینه تمام نمای خیانت و دلایل آن در جامعه امروزی باشد که این اتفاق بسیار پیچیده تر از ساده انگاری های سینمایی و ممیزی های آنست! قبول دارم تشخیص بین خیانت و صداقت دشوار است اما محبت تنها معیار و مرز این تشخیص نیست!شما چه فکر می کنید؟

امشب شب اسکاره،جدایی رو میخام

امروز دست و دلم به کار نمیره. هیجان زده و ملتهبم. شب اسکار هیچ کمتر از شب مهتاب و شب احیاء نیست و توچه می دانی که امشب  چه شبی است؟ اگر امشب اصغر فرهادی اسکار را بگیرد قدر سینمای ایران در جهان رقم می خورد و تقدیر آن به گونه ای دیگر در عرصه بین اللملی و اذهان جهانی ثبت می شود. بدم نیست مثل برد ایران دربرابر استرالیا فردا مردم به خیابان ها آمده و جشن و پایکوبی کنند. با این حال کمی غمگینم به خاطر دوست خوبم مازیار فکری ارشاد که این روزها در بخش قلب بستری شده و حالش خوب نیست. برای پیروزی اصغر فرهادی و سلامتی مازیار فکری ارشاد دعا می کنم.جدایی نادر از سیمین چه افتخارت و موفقیت هایی درپی داشت کاش همه جدایی ها به این سرانجام برسند.به قول بهرام رادان در پول چوبی عشق اونه که حالت خوب باشه. امشب چه حالی بکنیم با عشق به سینما و اصغر فرهادی...

کودکان بازیگر و سرنوشت نامعلوم

 
 
 وقتی از سینمای کودک صحبت می‌کنیم؛ منظورصرفا فیلم، قصه و مخاطب کودک و عناصر دراماتیکی آن نیست.قطعا یکی از مولفه‌های مهم آن کودکان بازیگر یا بازیگران کودکی هستند که دراین آثارهنرنمایی کرده و برخی از آنها درهمان سنین پایین و پیش از آنکه به دوران بلوغ و هویتمندی برسند، به شهرت ومحبوبیت رسیده‌ و هویت و چه بسا شخصیت متفاوتی از کودکان همسن و سال خود پیدا کرده‌اند. طبیعی است کودکی که مثلا در سنین 8-9 سالگی به شهرت رسیده و مردم در کوچه و خیابان او را می‌شناسند و از او عکس و امضا می‌گیرند یک کودک معمولی نیست و این تمایز را می‌توان در مناسبت‌های خانوادگی و به ویژه در مدرسه و نظام آموزشی بیش از مکان‌های دیگر شاهد بود. مساله بسیار مهم این است که این کودکان با توجه به موقعیت خاص خود چگونه فرآیند رشد را طی می‌کنند؟ وقتی این کودکان بازیگر به سن بلوغ می‌رسند یا به هر دلیل از حضور در سینما و تلویزیون محروم می‌شوند، چه اتفاقی برای آنها می‌افتد؟ این اتفاق لزوما به این معنی نیست که آنها از حیث اجتماعی و حرفه‌ای چه مسیری را طی می‌کنند بلکه مقصود اتفاقات روانی – عاطفی است که درون آنها رخ داده و چه بسا سلامت روانی – اجتماعی‌شان را تهدید می‌کند.

محبوبیت و شهرت بازیگران کودک باعث می‌شود تا توقع آنها از خود، دیگران و جامعه تغییر کند و ناگهان کنارگذاشتن آنها از عرصه نمایش یا افول شهرت و محبوبیت‌شان باعث ضربه‌های روحی از جمله افسردگی و پرخاشگری در آنها شود. البته برخی از آنها وقتی به سن بلوغ و تشخیص عقلی می‌رسند، خود راه و حرفه دیگری را برمی‌گزینند اما کسانی که به‌رغم میل باطنی‌شان پیش می‌روند درمعرض این تهدیدات قرار دارند. چه بسا ورود برخی از این کودکان به عرصه سینما و تلویزیون از بازیگری تا مجری‌گری صرفا مبتنی بر ضرورت اقتصادی و مصالح تهیه‌کننده بوده، نه علائق یا حتی استعداد این کودکان اما استفاده ابزاری از این افراد حتی اگر ناآگاهانه صورت‌گیرد، بیش از همه به زیان خود این کودکان تمام می‌شود. عدنان عفرانیان، کودک فیلم «باشو غریبه‌ای کوچک» (بهرام بیضایی 1365) اهل جنوب است. او هم در محله خود مشغول بازی بود که توسط عوامل فیلم گزینش شد. در هنگامه اکران «باشو غریبه‌ای کوچک» برخی از نشریه‌های سینمایی، موجی را هدایت کردند با این مضمون که بهرام بیضایی با کودکان فیلم‌هایش بدرفتاری می‌کند که این بد رفتاری باعث شده آنها دچار اختلالات رفتاری شوند. بهرام بیضایی در همان زمان پاسخ‌هایی داد. بعدها معلوم شد که ریشه این انتقادها، از بیضایی، نابسامانی‌هایی بوده که گریبانگیر عدنان عفرانیان شده بود. عدنان عفرانیان پس از خاتمه فیلمبرداری وقتی به شهر خود و خانه‌اش برمی‌گردد، دچار بحران دوگانگی می‌شود. این کودک پس از آن واقعه (که اولین و آخرین فیلمش بود) نتوانست به تحصیل ادامه دهد و سرنوشت او معلوم نشد. در برابر تمام اعتراض‌ها، بهرام بیضایی گفت: «مگر می‌شود تا آخر عمر قیم این کودکان بود؟»

مجید مجیدی، کارگردان سینما بالاترین آمار استفاده از بازیگران کودک در فیلم‌های خود را دارد. آنهایی که با این کارگردان کار کرده‌اند، او را در صحنه جدی و سخت‌گیر اما مهربان با کودکان دیده‌اند. «محسن رمضانی» بازیگر نابینای فیلم «رنگ خدا» ( 1377) با وجود اینکه در دنیای تاریک خود سیر می‌کرد، هر جا فیلم «رنگ خدا» به نمایش درمی‌آمد، مجید مجیدی او را با خود می‌برد. از جمله هنگام اکران «رنگ خدا» در جشنواره فیلم کودک و نوجوان سال 1378، پنج روز میهمان اصفهانی‌ها بود، اما پس از این فیلم هیچ خبری از او نیست و مانند قبل از فیلم در دنیای تاریک خود سیر می‌کند. بهاره صدیقی کودک «بچه‌های آسمان» (1375) همراه بازیگر کودک دیگر «میرفرخ‌هاشمیان» پس از پایان این فیلم، پی سرنوشت خود رفتند و از آنها خبری نیست. چون پس از پایان و اکران فیلم به سرعت فراموش می‌شوند؛ اما در خبرها بود که دوسال پیش بهاره صدیقی در یک تله فیلم در نقش یک نوجوان در سکانسی کوتاه ظاهر شد که هنوز هم از تلویزیون پخش نشده‌ است.

«کیومرث پوراحمد» هم بازیگران کودک را به روایت‌ فیلم‌هایش راه داده است و شاخص‌ترین آنها «مهدی باقربیگی» است که نمی‌توان او را فراموش کرد. او در سریال قصه‌های مجید و چند فیلم سینمایی کیومرث پوراحمد بازی کرد. در طول پخش سریال در مرکز خبرها بود. عکس، تفسیر، جایزه و مصاحبه، تا اینکه بالاخره مهدی باقربیگی از نوجوانی گذشت، به دانشگاه رفت و ازدواج کرد، به استخدام شهرداری درآمد و حالا شاید خیلی‌ها او را از یاد برده باشند. واقعیت این است که سینما یک حرفه جذاب اما بی‌رحم است و معلوم نیست شهرت و محبوبیت و زرق و برق‌های آن تا کجا دوام دارد و تضمین‌کننده سعادت و سلامت فرد است یا نه؟