درباره عشق مادرانه!

بازهم روز مادر .روزی که مثل همه مناسبتهای تقویمی به کلیشه ای رومانتیک  وشعاری بدل شده تا نوستالوزی عاطفی ایرانی بار دیگر عقده گشایی شود و خود نمایان به نمایش محبت زراندود خویش جلوه گری نمایند و اسطوره مادر و تقدس زن را پاس بدارند .عشق مادر ،مقام زن و مفاهیمی برساخته این معنا در دستگاه ایدولوژیک و افسون زده وارونه زیر پوست عاطفه چنان دمیده می شود که تلخی واقعیت را پشت این فربهی کلامی ،پنهان می سازد . مادر چه به عنوان یک انسان و چه در مقام زن و همسر بودن قابل احترام است نه به دلیل حس مادرانه . عشق مادر به فرزند یک حس غریزی و فطری است که در نهاد انسان به ودیعه گذاشته شده است و مادر نمی تواند بچه هایش را دوست نداشته باشد چه بسا که این حس در برخی حیوانات غلیظ تر باشد.اساسا انسان هر چیزی را به او تعلق دارد و مالک آنست دوست دارد. خانه ،اتومبیل ،لباس ،وطن و هر گونه آفرینش انسانی برای آدمی عزیز و دوست داشتنی است چه برسد به فرزند که از جوهره و هستی او برآمده است این احساس در پدر نبز وجود دارد .عشق مادرانه را از منظر دیگر نیز می توان تحلیل کرد. .ساختار روانی _جنسیتی زن به گونه ای است که هویت خویش را در وجود کودکش معنا می کند بدین معنی که زن تکامل خود را در مادر بودن می بیند و به دلیل اینکه خودش او را زایده است و از کالبد وی بیرون آمده حس مالکیت بیشتری به آن دارد. چه بسا مادرانی که توانایی و قدرت زنانگی خود را به واسطه تولید فرزندانش به رخ دیگران می کشند و حس مادرانه آنها بیش از آنکه ناشی از عشق به فرزند باشد حاصل خود خواهی و خودنمایی آنهاست. عشق مادرانه در عشق بودن خود نازلترین است چرا که جبری و غریزی است. عشق، زمانی فاخر و باشکوه است که برساخته طبیعت آدمی نباشد بلکه محصول تربیت وی باشد. در عشق مادرانه ،ابژه ،فرافکنی سوژه است که به رابطه این همانی آن دو منجر می شود و مادر خود را و ارزوهای خود را در کودکش جستجو می کند گویی ابژه ای می سازد تا به سوژگی خود معنا دهد یا آنرا تکمیل کند چه بسا مادرانی که می خواهند آرزوهای سرکوب یا تلنبار شده خویش را به واسطه فرزاندش جبران کند و یا اینکه عصای دستی برای زمان پیریش پرورش دهد  و این نگرش ابزاری و خود خواهانه را تحت هژمونی ایدولوژی مادر بودن پنهان سازند و اتفاقا گاهی بزرگترین جنایتها و ظلم ها را در حق فرزندانشان روا می دارند . هویت و حریت آدمی را به نام احترام و حق مادری از فرزند گرفتن با عشق مادرانه فاصله عمیقی دارد و نقص غرض است . فراموش کردن خود به خاطر دیگری همیشه معنای فداکارای نمی دهد و چه بسا فربه کردن خود به وسیله دیگری باشد .مگر نه اینکه هستند زنانی که همسر بودن را قربانی مادر شدن می کنند. متاسفانه بار مفاهیم ارزشی دور مفهومی مثل مادر چنان مقدس و اسطوره ای است که شاید طرح چنین نگرشی در عالم نظر هم بی حرمتی به مادر تلقی شود .با این حال نگارنده معتقد است عشق مادرانه یک میل غریزی و فطری در وجود زن است که گرچه ارزشمند و قابل احترام است اما دلیلی بر فضیلت و کمال زن و نماد عشق نیست.

مثل نان

وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی
از ریشه های یأس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است !

قیصر امین پور

 ولنگاري دراماتيک  

 

از جمع بازيگران ساعت خوش و از گروه بازيگراني که با مهران مديري به عرصه طنز تلويزيوني پا گذاشتند اين تنها رضا عطاران بود که توانست راه مستقلي را پيموده و خود صاحب سبک و امضا شود. نوع نگاه او به طنز و کمدي، روايتي متفاوت از آنچه در رويکرد مديري به اين مقوله داشت به تصوير کشيد و به تدريج به يک سبک مستقل تبديل شد. اين استقلال هنري و حرفه اي صرفا در کارگرداني يا فيلمنامه نويسي وي در حوزه طنز ختم نشده و به شيوه بازيگري او نيز قابل تعميم است. البته نسبت معناداري بين نگاه عطاران به کمدي و سبک بازي او در اين ژانر وجود دارد که موجب مي شود از کمدي عطاراني نام ببريم.اين کمدي در عناصر مختلف خود از بازيگري و شخصيت پردازي تا کارگرداني و ديالوگ پردازي قابل تسري است. به عبارت ديگر جنس بازي عطاران با کمدي موقعيت به عنوان گونه مورد علاقه اش تناسب دراماتيک دارد. به همين دليل است که طنازيهاي عطاران درکمدي هاي کلامي و حتي اغراق در بازي هاي بدني و حرکتي تقليل نيافته و از شکل طنازي هاي بازيگراني مثل جوادرضويان، رضا شفيعي جم، علي صادقي وحتي مهران مديري نيست. او براساس تکيه کلام و طنزگفتاري و به طور کلي طنازي هاي فردي، به خلق موقعيت کميک دست نمي زند بلکه خود را با يک موقعيت طنز چنان تطبيق مي دهد که به عنوان يکي از عناصر آن موقعيت در شکل گيري طنز ماجرا موثر باشد. به عبارت ديگر عطاران خود را در خدمت طنز موقعيت قرار داده و بدين وسيله ظرفيت کميک آن موقعيت را بارور و متجلي مي سازد. مهمترين ويژگي اين بازي، يک نوع خونسردي و بي خيالي و حالتي از آويزان بودن است که مي توان از آن به "ولنگاري دراماتيک" اسم برد. بدين معني که يک نوع لاابالي بودن بهلول گونه و هوشمندي در عين سادگي در جنس بازي عطاران ديده مي شود که هم موجب تمايز کمدي وي از ديگران مي شود و هم قابليتي به او بخشيده که ايفاي برخي از نقش ها و شخصيت ها جز از عهده او برنميآيد. شايد هيچ کمديني در ايران نمي توانست به خوبي عطاران نقش مامور انتظامي قلابي را در فيلم "اسب حيوان نجيبي است"بازي کند. او ويژگي ها و توانمندي هاي فردي خود را به کالبد کاراکتر تزريق کرده و به آن هويتي شخصي مي بخشد. ولنگاري دراماتيک در بازي عطاران موجب شده تا رفتارهاي بي هدف و شمايل بي سر و شکلي از کلام و کردار او (مشنگي) در نسبت با موقعيت نمايشي به يک انسجام و هويت دراماتيکي رسيده و به يک کنشمندي جذاب تبديل شود. عطاران برخلاف بسياري از بازيگران طنز ما که شيرين کاري را با کمدي اشتباه گرفته اند طنز را در سویه رئاليستي شخصيت و موقعيت درام گنجانده و از طنازي فانتزي پرهيز مي کند. ملاحتي که در بازي و شخصيت وي وجود دارد برساخته همين رويکردي است که عطاران به کمدي دارد. رويکردي که واجد يک پارادوکس دراماتيکي است. او نقش شخصيت هاي بي خيال و خونسردي که جديتي در رفتارشان نيست را جدي بازي مي کند و همين باعث مي شود تا او را جدي بگيريم

تا خوشبختی راهی نیست!

به عنوان کسی که همواره به برنامه های روانشناسی تلویزیون علاقه و البته انتقاد داشته ام و تحصیلاتم نیز بی ارتباط با این رشته علمی نبوده  انواع برنامه های روانشناسی محور را رصد می کنم. واقعیت این است که بیشتر آنها فاقد کارآمدی لازم بوده و بیشتر تجاری و شعاری هستند که نه تنها به حل مساله کمک نمی کنند  تعریف روشن و دقیقی هم از مساله ارائه نمی کنند. اما مدتی است که برنامه ای با نام " تا خوشبختی راهی نیست "از شبکه چهارم پخش می شود که با تکیه بر تمهیدات نمایشی به ارائه مشاوره می پردازد و کارشناس برنامه شخصی به نام دکتر ابراهیم میثاق است که به نظر من یکی از بهترین هایی بوده که تا کنون به عنوان روانشناس در برنامه های تلویزیونی دیده ام. تماشای این برنامه را از دست ندهید. جهت خالی نبودن عریضه در اینجا یک تقسیم بندی متفاوتی که دکتر میثاق از عشق ارائه کرده را می آورم شاید برای شما  هم جالب باشد.

 عشق تازگی : با شروع ارتباط آغاز می شود. یعنی به نوعی به خاطر تازگی و نویی آن جذب آن می شوید. خب طبعا به مرور زمان از تازگی آن کاسته خواهد شد. دوستی دختر و پسر تحت لوای دوست دختر دوست پسری از این نوع است و صرفا پس از بدست آوردن همدیگر فروکش می کند.



عشق نیاز : با بحران شروع می شود. شما نیاز پیدا می کنید به کسی ، چیزی ، شرایطی و یا هر نیاز دیگری ؛ و عشق و دوست داشتن بصورت احساسی مبهم شروع می شود. خب این بار هم با عادی شدن شرایط عشق کم می شود و زمان مرگ آن از بین رفتن نیاز و یا ارضای آن است.



عشق محدودیت : چیزی را که ندارید و یا اجازه ندارید که داشته باشید شما را مشتاق می کند و عاشق. این محدودیت و فراق و یا دوری احساس شما برانگیخته می کند. مرگ این نوع عشق و رابطه وصال است! به محض اینکه به هم میرسند سیر می شوند. عشق های راه دور ( از 2 شهر یا حتی کشور ) و یا چتی و اینترنتی از این گونه اند. شاید نمونه هایی را دیده باشید که 2 نفری پس از مدت مدیدی دوستی و عاشق و عاشقی لیلی و مجنون وار ، به محض ازدواج از هم جدا می شوند.



عشق لیاقت : با شناخت و توامان تناسب آغاز می شود. چون هیجان در آن کم است سرعتش هم کم است ولی ارزش و اعتبار بیشتری دارد. شما در شرایط عادی کسی را می بینید و با در نظر گرفتن کلیه ی جوانب او را انتخاب می کنید. حتما می پرسید مثل 3 مدل قبلی عشق ، مرگ و یا همان پایان آن کجاست؟ خب اجازه بدهید که من به شما بگویم که این عشق ، مرگ ندارد. پدران ما و یا خانواده هایی که در اوج کهولت هنوز هم عاشقانه به هم می نگرند و عاشقند از نوع عشق لیاقت دارتد که تا پایان عمر کنار هم قرارشان خواهد داد.



پس:



دوستت دارم نه چون تازه با تو آشنا شده ام(عشق تازگی) ،



دوستت دارم نه چون محتاج توام(عشق نیاز) ،



دوستت دارم نه چون ناکام در وصال توام(عشق محدودیت) ،



دوستت دارم چون دوست داشتنی هستی(عشق لیاقت).

قدم زدن در نمایشگاه کتاب

 

میل رفتن به مراکز خرید کتاب تجربه لذت بخش مشترک میان اهل فرهنگ است. چه آنان که دستی در فرهنگ دارند و مولفند و چه آنان که علاقه به فرهنگ دارند و مشتاقند. هنگامه نمایشگاه فرصتی است برای آنان که خسته و دلگیر از روزمره گی های کشنده و دنیای پول  و دیگر هیچ!  دمی در فضای فکر و فرهنگ، نفس بکشند و استخوانی سبک کنند. سبک ساماندهی و چیدمان کتاب در نمایشگاه نوعی ساختار فرهنگی و زیباشناختی می سازد که در سطحی نمادین ظهور کرده و به واسطه زیبایی بصری که خلق می کند سوژه را به خود جذب می کند، هر چند تزئین و غرفه آرایی برخی ناشران این افق زیبا را می شکند و چهره ای  بی تناسب با فرهنگ می سازد. اما این زیبایی معنایی و باطنی کتاب، نمایشگاه را به ابژه آگاهی تبدیل می کند که وسوسه دریافت این همه آگاهی را که در مسیر چشم های بازدیدکنندگان در حرکت است برای تصاحب آن بر می انگیزاند. گویی با خرید کتاب، آگاهی به تصاحب سوژه می آید و او آن را در قفس فرهنگ(کتابخانه) تثبیت می کند. مجموعه سازی های فرهنگی به واسطه تغذیه از این آغول فکری، شیوه ای است تا از فساد تاریخی و تباهی معنوی این محصولات فرهنگی جلوگیری شود. قدم زدن در نمایشگاه سویه ای از سیر انفسی آدمی است که با عبور از غرفه ها و کتاب ها در رهگذر گردش آفاقی به دست می آید و به واسطه خلق یک فضای نوستالژیک اتوپیایی این تکه کنده شده از متروپل را همچون جزیره ای می سازد که امیدها و میل های دست یافته آدمی در این آرمان شهر روشنفکرانه به شکلی نمادین تحقق یابد. وقتی خسته از قدم زدن در این شهرک فرهنگی به داخل چمن های نمایشگاه می روی، سر را بر روی بالشت کتاب می گذاری و دل خوش از این که هر آنچه به دنبالش بودی اکنون در اختیار تو است و چشم  به هر سو که می افکنی از کودک تا پیر را می بینی که دور از هیاهوی پول و درآمد و اقتصاد و مادیات در جست و جوی کتاب این ابژه غریب آگاهی، سوژه می شوند. لذت می بری که به آرمان شهری پاگذاشته ای که دیگر آدمی در مناسبات و رقابتهای نفس گیر مادی، تحقیر نمی شود و این تنها آگاهی و معرفت است که معیار سنجش نفس قرار می گیرد.. در این رویای شیرین غرق  می شوی که ناگهان مامور انتظامات نمایشگاه می آید و با فریاد تو را از این خواب طلایی بیدار می کند ....حالا چشمانت را باز می کنی و می بینی که چقدر صف ساندویچ و ذرت مکزیکی وچیپس و بستی شلوغه ،اون طرفتر لشگری از زوج های جوان را میبنی که به معاشقه در فضای فرهنگی و رومانتیک نمایشگاه مشغولند و از دریدا و میشل فوکو و مارکس و نیچه تا سروش و شریعتی و مراد فرهادپور و بابک احمدی را پشتوانه تئوریک ذوق زدگی عاشقانه خود قرار میدهند ! راستی چقدر بازار عینک آفتابی و سی دی و تی شرت و ... گرم است .پاک یادم رفته بود اینجا نمایشگاه کتاب است!

نمایشگاه رو به اتمام می رود و باید به خانه برگردی. البته قبل از آن جیبت خالی می شود و مجبوری برگردی. خسته از فرسنگ ها راه رفتن و باکوله باری از کتاب در ترافیک بیرون نمایشگاه معطل میشوی تا خسته تر به خانه برسی و اصلا توان نداشته باشی که کتاب بخوانی!

* این مطلب چند سال ژیش در روزنامه شرق منتشر شده بود

چون‌که توپ آمد نود هم پیش ماست!

چون‌که توپ آمد نود هم پیش ماست!

حتی اگر مثل من اهل ورزش و فوتبال و پیگیری اخبار و حوادث آن نباشید بازهم احتمالا برنامه نود و عادل فردوسی‌پور بر ایتان جذاب است و فارغ از هر عیب و ضعفی که این برنامه ممکن است داشته باشد همین شهره شهر بودن، خود موفقیتی بزرگ برای یک برنامه تلویزیونی به حساب می‌آید. از منظر علم ارتباطات جذب مخاطبان گسترده، نخستین و مهم‌ترین گام در ساخت و تولید برنامه‌های تلویزیونی است.

با این حساب این برنامه پرمخاطب، 10سال نیز ادامه پیدا کرده، بدون اینکه دچار ریزش مخاطب شود. نه‌فقط این برنامه که
هر برنامه رسانه‌ای اگر بتواند تا یک دهه به عمر خود ادامه داده و همچنان مخاطب داشته باشد، شایسته تقدیر و تامل است. در این یادداشت قصد نداریم که برنامه نود را از حیث ورزشی دستمایه نقد و بررسی قرار دهیم بلکه منظور نگاه به رمز و راز ماندگاری نود به‌عنوان یک برنامه تلویزیونی از منظر رسانه‌ای است.

واقعیت این است که برخی به این برنامه انتقاد داشته و عملکرد آن را موجب تخریب و تضعیف فوتبال کشور می‌دانند اما برخی دیگر نیز نود را به‌عنوان یک برنامه شفاف، منتقدانه و جریان‌ساز در عرصه فوتبال کشور دانسته‌اند که به رشد و توسعه آن کمک می‌کند. این نظرات دوگانه و به ظاهر متضاد در یک چیز اشتراک نظر دارند و آن هم تأثیر‌گذار بودن این برنامه است؛ حالا چه مثبت چه منفی؛ ضمن اینکه برنامه‌های اجتماعی- فرهنگی دیگری در سال‌های اخیر تلاش کرده‌اند تا براساس الگوی موفق نود تولید شوند و این گواه دیگری است بر اینکه برنامه نود به‌عنوان یک الگوی رسانه‌ای و برنامه تلویزیونی نه صرفا برنامه ورزشی موفق و تأثیر‌گذار بوده است؛ هرچند که موفقیت برنامه نود بی‌ارتباط با ماهیت فوتبال و مناسبات اجتماعی و صنفی آن نیست و نباید آن را دست کم گرفت. یعنی اگر چنین برنامه‌ای در رشته‌های ورزشی دیگر هم ساخته می‌شد نمی‌توانست به موقعیت نود دست پیدا کند؛ حتی کشتی که بعد از فوتبال نزد ایرانیان محبوبیت دارد.

لذا گزافه نیست که بگوییم نخستین شرط موفقیت برنامه نود به سوژه آن برمی‌گردد. فوتبال در کشور ما در بین اقشار و سنین مختلفی طرفدار داشته و محدود به یک طیف سنی و اجتماعی خاصی نمی‌شود. مثلا از یک نوجوان 12ساله گرفته تا پیرمرد 80ساله ممکن است تماشاگر فوتبال باشند، یا مدرک تحصیلی و میزان تحصیلات نیز چندان در آن مؤثر نیست و از استاد دانشگاه گرفته تا یک فرد بی‌سواد ممکن است در این طیف بگنجند. مهم‌ترین دلیل هم عادل فردوسی‌پور است که مدرک کارشناسی ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف داشته و مدرس دانشگاه است. جالب اینکه خط‌کشی جنسیتی درباره فوتبال نیز کمرنگ شده و در میان دختران و زنان به‌ویژه نسل جوان‌تر نیز شاهد علاقه‌مندان به این ورزش هستیم، لذا خود این سوژه ذاتا واجد ظرفیت‌های بالایی در جذب مخاطب و جذابیت برنامه است.

یکی از عوامل مؤثر دیگر در جذابیت برنامه نود که بازهم به ماهیت فوتبال برمی‌گردد سویه رقابتی و هیجان ناشی از آن است. ضمن اینکه این علاقه‌مندان صرفاً یک تماشاگر خنثی و بی‌طرف نیستند و درواقع با مخاطبانی روبه‌رو هستیم که هوادار برخی تیم‌ها یا بازیکنان هستند و به‌اصطلاح روی آنها تعصب دارند. لذا این علقه‌های عاطفی و هیجانی نسبت به سوژه یک برنامه بدون شک موجب داغ‌تر‌شدن آن خواهد شد. این دو ویژگی شاید دلیل محکمی است تا مثلا به مقایسه نود با برنامه هفت بپردازیم که نتوانست و در واقع نمی‌تواند به یک نود سینمایی بدل شود؛ یکی به این دلیل که طیف مخاطبان علاقه‌مند جدی به سینما نسبت به فوتبال فاقد کمیت و تنوعی است که در میان طرفداران فوتبال وجود دارد و دوم اینکه سینما دست‌کم در کشور ما فاقد آن وجوه رقابتی است.

به این عوامل باید مناسبات اقتصادی و اجتماعی حاکم بر ورزش فوتبال را نیز اضافه کرد که بیشترین پتانسل سوژه‌سازی‌ و حاشیه‌های جذاب برنامه نود از آن ناشی می‌شود. سرمایه‌ها و پول‌هایی که در مناسبات اقتصادی ورزش فوتبال رد و بدل می‌شود و سویه‌های ژورنالیستی این رخدادها به‌قدری گسترده و البته پیچیده است که بازنمایی آن در یک برنامه تلویزیونی به تنهایی می‌تواند موجب جذابیت آن شود. اتفاقا برجسته کردن این حواشی و مسائل پشت پرده برگ برنده برنامه نود نسبت به برنامه‌های ورزشی مشابه است.

در بین عوامل متعددی که بر جذابیت و ماندگاری برنامه نود تأثیر گذاشته، بیش از همه رویکرد انتقادی و عملکرد مجری آن است. بدون شک برنامه نود را بدون عادل فردوسی‌پور نمی‌توان تصور کرد. درست است که خود فوتبال به‌عنوان موضوع این برنامه واجد جذابیت‌های بالایی است، اما تبدیل نود به یک برنامه پرطرفدار بیش از هرچیز به نحوه اجرای فردوسی‌پور برمی‌گردد وگرنه قبل از نود نیز برنامه‌هایی که به فوتبال بپردازند در شبکه‌های مختلف تلویزیونی وجود داشت. فردوسی‌پور به واسطه علاقه شدیدی که به ورزش فوتبال داشته و اطلاعات و دانش نظری خوبی که در این زمینه دارد موفق شده تا رنگ و بوی بیشتری به این برنامه ببخشد و مهارت‌های ژورنالیستی وی نیز در مدیریت و اجرای برنامه به کمک او آمده تا از مجموعه این توانمندی‌ها در جهت پویایی و تحرک بیشتر برنامه استفاده کند.

هیجان تماشای برنامه نود کمتر از دیدن یک مسابقه حساس فوتبال نیست. فردوسی‌پور با تکیه بر تجربیات ژورنالیستی خود، موفق شد همان فضای منتقدانه را به برنامه نود تزریق کند و آن را از یک برنامه صرفا گزارشی - نمایشی دربیاورد. جالب است که بدانید خرید چند روزنامه ورزشی، چند هفته‌نامه و ماهنامه خارجی فوتبال و مجلات معتبر «ورلد ساکر»، «چمپییونز» و «فورفورتر» از جمله عادت همیشگی عادل فردوسی‌پور است، ضمن اینکه تسلط او به زبان انگلیسی و استفاده دائم از منابع اصلی اطلاعات در اینترنت و وقت گذاشتن و مطالعه آنها موجب شده تا او نه‌فقط به‌عنوان یک مجری که در حد یک کارشناس و خبرنگار فوتبال نسبت به کار خود شناخت و تبحر داشته باشد و از مجموع این توانمندی‌ها در جهت جذابیت بیشتر برنامه نود استفاده کند؛ هرچند جسارت و شجاعت او در طرح برخی مسائل و نقد وضعیت فوتبال کشور و البته آشنایی با خط قرمزهای رسانه‌ای در این‌باره به همه این توانمندی‌ها و ویژگی‌های شخصی فردوسی‌پور و برنامه‌‌اش پویایی و نشاط می‌بخشد. با این حال مهم‌ترین ویژگی جذابیت اجرای عادل فردوسی‌پور برخورد صادقانه و بدون رودربایستی اوست که در آشفته‌بازار فوتبال وامدار هیچ گروهی و دسته‌ای نیست.

پیگیر بودن وی در نقد آسیب‌های فوتبال کشور و عدم‌محافظه‌کاری او در این ماجرا کمتر در یک مجری و گزارشگر ورزشی وجود دارد و با اینکه از حیث مهارت کلامی دارای ضعف عمده‌ای در اجراست اما همین رویکرد و البته محبوبیتش موجب شده تا نود ، نود شود!

در بررسی عوامل موفقیت نود باید به برخی عناصر دیگر مثل زنده‌بودن برنامه، تنوع آیتم‌ها و مهمانان، پرداخت کارشناسی به ابعاد مختلف ورزش فوتبال، حتی داوری و امکانات استودیوم‌های ورزشی و تعامل این برنامه با مخاطبانش از طریق پیام کوتاه اشاره کرد. نود یک برنامه ورزشی است که تعریف روشنی برای خود داشته و تعارف مبهمی با کسی ندارد؛ نقادی می‌کند نه نقالی، گزارش می‌د‌هد نه نمایش و بیش از تجلیل بر تحلیل استوار است و همه اینها یعنی به مخاطب خود احترام می‌گذارد. با این حساب تا۹۰ سال دیگر هم این برنامه می‌تواند سرپا بایستد.

× منتشر شده در روزنامه همشهری

 قصه ها و واقعيت ها  

فرهادي پديده سينماي ايران در دهه 80

با هر متر و معياري به سينماي ايران در دهه 80 بنگريم و مثلا شاخص هايي چون فيلمنامه و کارگرداني يا بازيگري و روايت و عناصر بيروني تر مانند موفقيت و درخشش در جشنواره هاي داخلي و خارجي را ملاک قرار دهيم نمي توانيم از اصغر فرهادي و آثارش به راحتي بگذريم. او کارگردان جواني بود که از سريال " روزگار جواني" به عنوان نويسنده آغاز کرد تا به افتخار و شهرت جهاني با "جدايي نادر از سيمين" رسيد. او در حالي به دريافت جوايز بين المللي به خاطر دو فيلم درباره الي و جدايي نادر از سيمين نائل شد که سينماي ايران خيلي وقت بود درعرصه هاي جهاني، ندرخشيده بود. بيشترين افتخارات سينماي ايران در دهه 80 به آثار اصغر فرهادي برمي گشت. وي در اين دهه با آفرينش 5 اثر هنري کارنامه پربارتري نسبت به هم نسلان و حتي پيشکسوتان خود داشته و در اين يک دهه ره صد ساله را طي کرد تا جايي که با عنوان سينماي اصغر فرهادي از وي به عنوان فيلم ساز مولف ياد مي کنند. فارغ از نوع نگاه فرهادي به سينما و مهارت او در قصه گويي و بازي گرفتن از بازيگران و جزيي پردازي و توانايي در اجرا بايد او را فرزند زمانه خود دانست که با درک عميق و دقيق از روح حاکم بر نظام اجتماعي و بازنمايي دغدغه ها و کشمکش هاي اخلاقي اين دوره تاريخي توانست تصوير روشن و مستندي از زندگي مردم به ويژه طبقه متوسط که در اين دوره به رشد و بالندگي و گستردگي و ثبات بيشتري رسيده بود ارائه دهد و روايتي جامعه شناختي- روانشناختي از جامعه ايراني در دهه 80 به تصوير بکشد که اگرچه به ظاهر درگير سياست و اقتصاد بود اما بحران هاي اخلاقي و فردي در لايه هاي عميق تر آن، جاري و ساري بود. نقطه عطف اين کارنامه بدون شک شاهکاري به نام " درباره الي " بود. فيلمي که تحسين همگان را برانگيخت و برعکس جدايي نادراز سيمين، طيف هاي مختلفي از منتقدان و صاحب نظران برآن مهر تاييد زدند. جالب اينکه سه گانه اصغر فرهادي يعني "چهارشنبه سوري"، "درباره الي" و"جدايي نادر از سيمين" که بر محور دروغ و ترديد قرار داشت در جشنواره بين المللي فيلم فجر به عنوان فيلم انتخابي و برگزيده مردم و منتقدان معرفي شد تا ثابت شود که فرهادي نه فيلمساز گيشه محور است نه کارگردان فيلم هاي خاص و روشنفکرانه! پاشنه آشيل او را بايد در مهارت شگفت انگيزش در قصه گويي و توانايي عجيبش در جزئيات اين داستان گويي دانست. او هم قصه هاي خوب مي گويد و هم خوب قصه مي گويد. درک عميق از دغدغه زمانه و روايت دقيق از قصه اين زمانه، راز موفقيت اصغر فرهادي در سينماست. درباره الي صرفا درباره الي و سپيده و شخصيت هاي ديگر قصه نبود، درباره قضاوت و داوري و دروغ و خيانت نبود، جدايي نادر از سيمين فقط درباره طلاق و ترديد و بي اعتمادي و... نبود; درباره جامعه ايراني در دهه 80 بود و اينکه او توانست سينما را به آيينه اي تمام قد از زندگي و آدمي در اين عصر تاريخي بدل کند. سينماي او تصويرجذابي است از قصه ها و واقعيت ها.

حساس نشو ارسطو!