بی خود و بیجهت

مدتی است نه کمی بیشتر از مدتی است که احساس می کنم دیگر هیچ احساسی ندارم. کرختی، بی حسی، خنثی شدگی و تجربه هایی از این دست. حال نوشتن ندارم و کلمات فقط سری دوزی می شوند برای تبدیل شدن به یک یاداشت، مقاله یا مثلا نقد. پرشیان گویی از سرتاپای مطالبم می بارد.بیشتر با کلمات بازی می کنم و شاید ادای نوشتن درمی آورم!گیچ می زنم که اصلا همیشه گیچ بودم انگار.اصلا به همین مطلب توجه کنید معلوم نیست چی میخام بگم. اینهم یک جور دیگه ادا درآوردن های نوشتاریه.همینطور بی خود و بی جهت دور خودم، اطراف ذهنم و خاطرات الکی،پرسه می زنم.نه حوصله کتاب خوندن دارم نه فیلم دیدن. این دیگه چه وضعشه! نه برنامه ای برای آینده و نه اصلا حس و حال برای حال. کلا حال نمی کنم با هیچی بی خود و بی جهت! چی میگم اصلا!!!

جدایی ما از جشنواره

جشنواره فیلم امسال چنگی به دل نزد. نه فقط فیلم هایش که فضای جشنواره و حال و هوای حاکم بر آن. انگار گرد مرده بر آن ریخته باشند. بچه ها اکثرا افسرده و بی انگیزه بودند و مثل سالهای قبل شور و شوق فیلم دیدن در آنها دیده نمی شد. خیلی ها آمده بودند تا چند روزی دور هم باشند و حال و هوایی عوض کنند شاید از این دلمردگی و ملال رهایی یابند. سالهای قبل بعد از جشنواره تا چند روزی مثل افسردگی پس از زایمان، حالمان بد بود و احساس دلتنگی می کردیم اما امسال تقریبا از همان میانه های جشنواره این حس به سراغمان آمد.وقتی شبها به خانه می رسیدیم آنقدر خسته بویدم که شوق تماشای فیلم در روز دیگری از جشنواره نیز خستگیمان را رفع نمی کرد. حال و هوایی که بعد از جشنواره نیز ادامه دارد. این روزها همش شعر محمد علی بهمنی را زمزمه می کنم که :

اززندگی از این همه تکرارخسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

تن خسته سوی خانه دل خسته میکشم
وایا! از این حصار دل آزار خسته ام

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

ازاو که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

 

برهنگی گلشیفته و تصویری از اخلاق ایرانی

 

انتشار عکس نیمه برهنه گلشیفته فراهانی فارغ از تاویل های ایدئولوژیک و اخلاقی یا تقلیل گرایی سیاسی و جناحی، بدون آنکه آن را به غیرت ورزی و عبرت آموزی نسبت دهیم واجد دلالت های روانشناختی  از فرهنگ و منش ایرانی ماست و بلاتکلیفی جامعه ما حتی درقشر روشنفکر نسبت به حوزه خصوصی و حدود و ثغور آن، سکس و تجربه های زیسته شخصی و هر آنچه به فردیت آدمی مربوط می شود را نشان می دهد. در واقع این اتفاق به یک ابژه فرهنگی بدل می شود که واقعیت های از لایه های درونی ترجامعه را برون فکنی کرده و ضمیر ناخوآگاه آن  را برملاء می کند. میل به تجسس وسرک کشیدن در حوزه خصوصی دیگران به ویژه افراد مشهورخاصه اگر در ارتباط با مسائل جنسی و سکس باشد و حکم اخلاقی صادر کردن درباره آن  به یک بیماری اخلاقی تبدیل شده که اپیدمی اجتماعی هم پیدا کرده و از یک حادثه گاه فاجعه می سازد. فارغ از هرگونه قضاوت اخلاقی درباره عملکرد گلشیفته یا  حواله کردن آن به یک نابهنجاری یا گژکارکردی اخلاقی در نسبت با بی اخلاقی هایی دیگری که در سطح جامعه مشاهده می شود چقدر وزن و اندازه دارد؟ حساسیت و واکنش نسبت به این اتفاق چه به عنوان موافق و چه مخالف چرا به چالش های اجتماعی دیگر تعمیم نمی یابد؟ آیا فقر و بیکاری و دروغ و ریاکاری و دزدی و تصاویری عریان که از بی اخلاقی و رفتارهای ضد انسانی در سطح جامعه می بینیم کمتر از این اتفاق است؟ جنسیت هم در این قضاوت بی تاثیر نیست. مثلا اگر یک بازیگر مرد نیمه عریان می شد با همین حجم از توجه مواجه بودیم؟ نگارنده اصلا نمیخواهد قضاوت کرده یا حکم اخلاقی صادر کند بلکه تاکید بر این واقعیت است که انتشار این عکس، تصویری از تناقض ها و پارادوکس های اخلاقی – فرهنگی در جامعه ایران را بازنمایی کرده و عریان تر می کند. عکس عریان گلشیفته تصویر عریان خودشیفتگی و تضادهای اخلاقی ما را نیزمنعکس کرده و اینکه چه راحت درباره همه چیز دست به قضاوت اخلاقی می زنیم. گاه واکنش هایی که در ارتباط با این اتفاقات صورت می گیرد غیر اخلاقی و غیر انسانی تر از عملی است که برچسب بی اخلاقی خورده است. نمونه اش همان بلایی است که بر سر زهرا میرابراهیمی درآوردیم. چرا مساله جنسی، سکسی و رفتارهای فردی به ویژه درباره زنان و دختران تا این حد به دغدغه عمومی و مشغله ذهنی بدل می شود؟ این میزان واکنش و حساسیت، نشانه تعهد اخلاقی در جامعه ماست یا بازنمایی تلویحی و نمادین از بحران اخلاقی؟ تجربه مدرنیته در ایران بیش از هرچیز با سردرگمی و بلاتکلیفی در حوزه اخلاق فردی و عمومی مواجه بوده و حرکت گلشیفته آن را عریان تر کرده است!