بی خود و بیجهت
مدتی است نه کمی بیشتر از مدتی است که احساس می کنم دیگر هیچ احساسی ندارم. کرختی، بی حسی، خنثی شدگی و تجربه هایی از این دست. حال نوشتن ندارم و کلمات فقط سری دوزی می شوند برای تبدیل شدن به یک یاداشت، مقاله یا مثلا نقد. پرشیان گویی از سرتاپای مطالبم می بارد.بیشتر با کلمات بازی می کنم و شاید ادای نوشتن درمی آورم!گیچ می زنم که اصلا همیشه گیچ بودم انگار.اصلا به همین مطلب توجه کنید معلوم نیست چی میخام بگم. اینهم یک جور دیگه ادا درآوردن های نوشتاریه.همینطور بی خود و بی جهت دور خودم، اطراف ذهنم و خاطرات الکی،پرسه می زنم.نه حوصله کتاب خوندن دارم نه فیلم دیدن. این دیگه چه وضعشه! نه برنامه ای برای آینده و نه اصلا حس و حال برای حال. کلا حال نمی کنم با هیچی بی خود و بی جهت! چی میگم اصلا!!!

سيد رضا صائمي