جدایی ما از جشنواره
جشنواره فیلم امسال چنگی به دل نزد. نه فقط فیلم هایش که فضای جشنواره و حال و هوای حاکم بر آن. انگار گرد مرده بر آن ریخته باشند. بچه ها اکثرا افسرده و بی انگیزه بودند و مثل سالهای قبل شور و شوق فیلم دیدن در آنها دیده نمی شد. خیلی ها آمده بودند تا چند روزی دور هم باشند و حال و هوایی عوض کنند شاید از این دلمردگی و ملال رهایی یابند. سالهای قبل بعد از جشنواره تا چند روزی مثل افسردگی پس از زایمان، حالمان بد بود و احساس دلتنگی می کردیم اما امسال تقریبا از همان میانه های جشنواره این حس به سراغمان آمد.وقتی شبها به خانه می رسیدیم آنقدر خسته بویدم که شوق تماشای فیلم در روز دیگری از جشنواره نیز خستگیمان را رفع نمی کرد. حال و هوایی که بعد از جشنواره نیز ادامه دارد. این روزها همش شعر محمد علی بهمنی را زمزمه می کنم که :
اززندگی از این همه تکرارخسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تن خسته سوی خانه دل خسته میکشم
وایا! از این حصار دل آزار خسته ام
دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
ازاو که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام.
سيد رضا صائمي