غم اسارت
مدتهاست كه نمي دانم چه مطلبي در وبلاگم بنويسم. نه اينكه سوژه اي نباشد و يا حتي حس و حال نوشتن اما نمي دانم چرا مدتيست كه بي انگيزه ام. همه به من مي گويند كه اصلا نااميدي و ياس و افسردگي بهت نمياد! حتي وقتي غمگينم خيلي زود مورد انتقاد قرار مي گيرم. انگار بايد هميشه شاد و شنگول باشم. راستش يه غمي ته دلم نشسته كه نميدونم چيه از كجا مياد چرا نميره؟! غمي كه دست و دلم رو از قلم گرفته و رهام نميكنه.انگار عفونت گذشته روي رخوت حال تلنبار شده و شوق به فرداي بهتر را درمن كشته است. انگار در زمان و زمين در اين وضعيت تاريخي كسالت بار به اسارت درآمده ام نمي دانم شايد براي رهايي بايد رها كرد همه چيز را همه كس را.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:51 توسط سیدرضاصائمی
|
سيد رضا صائمي