!پایان نوشتن

همین حالا آخرین مقاله سینمایی امسال را به پایان رساندم. مطلبی که  حسن ختام جالبی برای پایان آخرین کار امسالم بود . گزارشی بلند درباره مهمترین اتفاقات سینمایی سال ۸۹ برای سایت خانه سینما. سال پرکاری بود نمی دانم شاید هفته ای دست کم ده هزار کلمه نوشتم و تایپ کردم. کلماتی که در کنار هم قرار گرفتند تا ستون معیشت مرا بسازند. ستونی لرزان و بی دوام که با هر نسیمی شاید فرو بریزد و این خانه ای است که روزنامه نگاری بر آن بنا شده است. با این حال گریزی از آن نیست که نوشتن نه مشغله که دغدغه ماست. امسال هم با نشریات و رسانه های بیشتری همکاری داشتم و هم به این واسطه دوستان جدیدی پیدا کردم. جام جم، سروش، شرق، همشهری، مجله فیلم، فیلم نگار، صنعت سینما،۲۴، سیما فیلم، خبرگزاری سینمای ایران ،سایت حوزه هنری و سایت خانه سینما رسانه هایی بودند که در آن قلم زدم. ولی احساس می کنم که در سال جدید دیگر حوصله و توان این تنوع کاری را نداشته باشم و  باید از حجم کارهایم کم کنم. کتابهای نخوانده و فیلم های ندیده زیادی هستند که به همین دلیل نتوانستم بخوانم و ببینم و این ضعف بزرگی است. مهمترین پیامدش که به شدت رنجم می دهد کم سوادی و افت کیفیی نوشته هایم است. کاش در سال ۹۰ زندگی کمی از بی رحمی خود بکاهد و فرصت بیشتری به من دهد تا بخوانم، ببینم و بنویسم.

!داشتن یا نداشتن

زیست – جهان اهالی فکر و فرهنگ به واسطه ضرورتهای معیشتی همواره در معرض تهدید و فروپاشی ایدئولوژیکی قرار دارد. ایدئولوژی به معنای نظام معرفتی و هستی شناختی که بر ساخته دغدغه­های روشنفکرانه است نه دغدغه­های روشنفکرانه­ای که صرفاً ناظر بر رسالت اجتماعی باشد بلکه بیش از آن مربوطه به دل­نگرانهای فردی برای فهم حقیقت و مکاشفات درونی جهت کسب فضیلت و دفع رذیلت است. جبر معیشت گاه چنان فرصت معرفت­اندوزی را تنگ می­کند که انتخاب چگونه زیستن از آدمی دریغ می­شود این جاست که گزین گویه شاملو مصداق می­یابد که انسان دشواری وظیفه است. دشواری وظیفه اما برای اهالی فرهنگ بغرنج­تر می­نماید که از دو سوی به یک سوی فراخوانده می­شود یکی اینکه دغدغه­های معیشتی در اولویت زیست – جهان او قرار ندارد و از سوی دیگر به هر شیوه­ای برای کسب معیشت اراده نمی­کند که تقدس زندگی برای او بیش از تجمل زندگیست! اما فراتر از این بهانه­های کوچک خوشبختی آنکه آتش به جان می­زند چرتکه انداختن برای کنش فرهنگی و محصول آگاهی است که جان را با نان می­سنجد. نه اینکه معتقد باشم که در وادی فرهنگ نباید از پول و اقتصاد دم زد که اگر منزلت فرهنگ را به عیارپول بسنجند بی شک شایسته نابترین جواهرات عالم است .سخن از نگرش دلال صفتان زراندوزی است که ارزش هرچیز را به محک پول می سنجند و به قدر و قدرت با لذات و گوهر آن  اعتنایی نمی کنند. نه اینکه خود را مظهر روشنفکری و عین فرهنگ بدانم که تنها رهگذری ساده در کوچه فرهنگم اما وقتی به جنس آدمهای رند و به اصطلاح زرنگ امروزی نظر می­اندازم که هرگونه انسان فریبی و ناراستی را به زیرکی و راست مردی معنی می کنند همان تنگ دستی آگاهانه را به فراخ روزی جاهلانه ترجیح می­دهم و رنج­های مالیخولیایی خویش را بیش از راحتی مافیایی خوش ظاهران دوست دارم. گرچه از اینکه عقل معاش ندارم در دایره خسران گرفتارم اما از برکات این محرومیت نیز برخوردارم. گویی این انشاء همیشگی علم بهتر است یا ثروت را باید املاء کنیم و همواره در نوسان این دو باشیم و افسوس که حاصل اندکی از آنست و حسرتی فراوان در این! این بی­خانمانی در میان شمش و دانش ُحکایت غربت خودآگاهانه زیستن است که اگر تا دیروز مساله بودن یا نبودن بود اما امروز داشتن یا نداشتن است که به حل مساله پایان می­دهد.

!یک دلیل تنهایی

مراقب قلب ها باشيم
 
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند

ژان پل سارتر

نشستن و نوشتن

نوشتن فارغ از دشواری در خلق و آفرینش، واجد آداب و سلوکی هم هست که دست کم برای من  که آدمی بی قرار و شتاب زده ام رنجی کمتر از نگارش ندارد. از جمله اینکه نوشتن مستلزم نشستن است. خاصه اینکه کامپیوتر و دکمه های کیبورد جایگزین قلم و کاغذ شده است و مجبوری که برای نوشتن پشت میز بنشینی. این پشت میز نشستن برای من یکی از عذاب اورترین کارهای جهان است. یکی از مشکلاتی که در زمان کارمندی داشتم نیز همین مساله بود و همیشه مورد این انتقاد بودم که چرا هیچ وقت پشت میزم نیستم. الان هم اگر خیلی تحمل کنم خیلی زیاد! بتوانم نیم ساعت یک ضرب پشت میز بنشینم. برای همین نوشتن یک نقد و یاداشت که ممکن است نیم ساعته تمام شود به یک و گاه دو سه ساعت طول می کشد. خدا نکند که بخواهم مصاحبه ای را پیاده کنم کل آن روزم از دست رفته است و برای همین هی آن را به تاخیر می اندازم. حالا خوب شد که لپ تاب کمی به دادم رسید چون می توانی دراز بکشی و یک دستی هم که شده تایپ کنی یا حداقل پاهایت را دراز کنی و لب تاب را روی پاهایت قرار دهی و بنویسی.  آخ که این تنبلی چقدر خوبه!

!وسوسه و وسواس نوشتن

نوشتن یک لذت هولناک است. این پارادوکس بیش از آنکه از ذات نوشتن برآید و برساخته ابژه باشد به موقعیت نویسنده و  حساسیت سوژه برمی گردد. نقد به واسطه ذات ویرانگرانه و ملتهب خود بیش از انواع دیگر ادبی واجد این التهاب درونی است. اگرچه در نقد، آفرینش و جهان اثر یک مولف را واکاوی کرده و قضاوت می کنیم اما خود نیز با خلق آفرینشی مکتوب و ادبی مورد قضاوت قرار می گیریم. ما در نقد فقط درباره دیگران قضاوت نمی کنیم بلکه خود را نیز در معرض قضاوت و داوری دیگران قرار می دهیم. شاید به همین دلیل است که وسوسه نوشتن با وسواس ذهنی و  قلمی عجین می شود و متن محصول این دیالکتیک نفس گیر است. همین وسواس نوشتن است که وسوسه نگارش را جرح و تعدیل می کند، به تاخیر می اندازد و گاه نابود می کند. با این حال کشمکش نویسنده در پارادوکس ملتهب وسوسه و وسواس نوشتن یک تجربه لذت بخش است که از آن گریزی نیست!

!کاش زندگی کمی شبیه سینما بود

عصر یک روز بارانی، میدان ولی عصر، سینما قدس. از سالن سرد و خلوت سینما و از دل رویاهای تجسم یافته فیلم بیرون می زنم. نه، هنوز در جهان انتزاعی اثر دست و پا می زنم و باید این حس و حالم را حفظ کنم تا به خانه برسم . تداوم معنایی و عاطفی و ته نشست روانی- حسی آن باید در من بماند تا در فضای درونی اثر و اتمسفر مجازی فیلم بتوانم درباره آن بنویسم. آنهم برای مجله فیلم که هر وقت قرار است برای آن نقدی بنویسم دست و پایم می لرزد، ذهنم مسدود می شود و باید کلی با خودم، فیلم، کلمات و دکمه های کیبورد کلنجار بروم تا بتوانم چیزی بنویسم. چه برسد به اینکه بعد از تماشای فیلم فقط دو ساعت فرصت داشته باشی که مطلب را به دفتر مجله ارسال کنی!

از سینما با همان ۴ نفری که تماشاگر فیلم بودم بیرون می آییم و به ۴۰۰ نفر آدم دیگر که دیوانه وار در حال عبور یا خرید یا در جستجوی تاکسی و اتوبوس هستند می پیوندم بدون هیچ خط و ربطی که بین دنیای فیلم و زیست - جهان آنان پیدا کنم. ترافیک، شلوغی، چراغ قرمز، بوق ممتد، دود و کثافت، گرانی ، یارانه ، سهمه بندی، قیمت بنزین، تظاهرات و راهپیمایی، خرید عید، تیتر روزنامه، حوادث، دعوا سر کرایه، اجاره، استرس، روزمره گی و ملال و خستگی روزانه..... و صدها فیلتر ذهنی و عینی دیگر که از مسیر سینما تا خانه به ذهنت هجوم می آورند. سریع کامپیوتر را روشن می کنی قبل از اینکه لباسهایت را دربیاوری. تا ویندوز بالا بیاید چای را گرم می کنی ، پشت میز می نشینی، کلید ورد را می زنی حالا باید شروع کنی. فقط یکساعت وقت داری اما آنقدر از جهان اثر و حال و هوای فیلم فاصله گرفته ای که حس نوشتنت از بین رفته است. از سکوت سینما تا سکوت اتاق کارت، صداهای گوش خراش بوغ و فریاد و شلوغی خیابان های ناآرام و حرفهایی که اصلا از جنس دیالوگهای فیلم نیست به شکل آزاردهنده ای در مغزت سوت می کشد و انگار برای بازگشتن به حال و هوای فیلم باید همه مسیر را بار دیگر در ذهنت تجربه کنی. انگار هیچ نشانه و نماد و بازنمودی از سینما در زندگی پیدا نمی شود و باید مدام در دنیای خودساخته فردی و جهان خیالی ذهنی یا دنیای رویایی و فانتزی سینما فرو روی تا واقعیت هولناک زندگی را تحمل کنی و بتوانی، شاید  فاصله بین دنیای فیلم و جهان کلمات را کم کنی. با این حال من همین دنیای خیالی سینما و جهان رویایی خودم را از عالم واقعی زندگی بیشتر دوست دارم. کاش زندگی کمی شبیه سینما بود!

همشکل کیانیان همسر تیموریان

 

در تاريخ سينما بازيگراني بوده اند كه دير به اين واديه پاي گذاشته اند و در سن بالا بازي در جلوي دوربين را تجربه كرده اند اما برخي از آنها مصداق ديركردن و خير كردن شده و توانسته اند يك شبه ره صد ساله بروند . مصداق بارز و بزرگ اين بازيگران خود آقاي بازيگر عزت الله انتظامي است كه  تقريبا در سن 50 سالگي اولين تجربه بازيگري در سينما را با ايفاي نقش مش حسن در فيلم فاخر گاو به ثبت رساند و  همين نقش نيز نقطه عطفي در كارنامه بازيگريش شد و افق هاي بلندي را جلوي او گشود. مسعود رايگان را نيز بايد از جمله اين بازيگران دانست كه  اگرچه در ميانسالي و پس از سالها زندگي در سوئد ، وارد سينما شد اما خيلي زود توانست در اين حرفه پيشرفت كند و در نزد مردم ، محبوب شود. اگرچه مجاورت نام رويا تيموريان به عنوان همسر  در كنار نام وي را نمي توان در اين موفقيت ناديده گرفت اما مسعود رايگان نيز استعداد و توانايي خود را در بازيگري نشان داد. اگرچه اولين حضور وي در فيلم " خاموشي دريا " ببود اما سينماي ايران مسعود رايگان را با خيلي دور خيلي نزديك و در نقش دكتر عالم شناخت. خاموشي دريا را همشهري رايگان يعني وحيد موسائيان كارگرداني كرد كه درباره يك بومي لرستاني بود كه سالها در خارج از كشور زندگي مي كرد و حالا به ايران بازگشته است . در واقع اين فيلم به نوعي درباره سرنوشت خود مسعود رايگان است كه پس از سالها زندگي در خارج از كشور به وطنش رجوع مي كند. اما بازي خوب او در فيلم رضا مير كريمي ، به نقطه عطفي براي او تبديل شد و هنوز نيز بهترين بازي و نقش او محسوب مي شود. رايگان بعد از خيلي دور خيلي نزديك ، مديوم تلويزيون را هم تجربه كرد و با بازي در سريال مدار صفر درجه حسن فتحي ، خود را در معرض قضاوت مخاطبان بيشتري قرار داد.سنتوري ، خون بازي ، دست هاي خالي ، پاتيال ، مخمصه و گوشواره از جمله فيلمهاي هستند كه مسعود رايگان در آنها نقش هاي متفاوتي را بازي كرده است . كافي است نقش شيك و اتوكشيده او را در خيلي دور خيلي نزديك مقايسه كنيد با نقش يك شهرستاني لرستاني را در گوشواره تا به علاقه او به ايفاي نقش هاي مختلف پي ببريد. يا  نقش هرمز در شمس العماره كه با نقش هاي قبلي او تفاوت زيادي دارد و رگه هاي از طنز هم در آن به چشم مي خورد.  حضوررويا تيموريان  همسرش در كنار او در اكثر فيلمهايي كه او بازي كرده است آنها را علاوه بر زن و شوهر بودن به زوج سينمايي هم بدل كرده است . مسعود رايگان داراي دو ويژه مشخصي ديگر هم است . يكي شباهت زياد او به رضا كيانيان به طوري كه انتشار اولين عكس هاي او در فيلم خيلي دور خيلي نزديك باعث اشتباه گرفتن وي با كيانيان شده بود و ويگي دوم كه امتياز مهمي در بازيگري براي او محسوب مي شود صداي خوب و منحصر به فردش است كه در عين وقار و آرامشي كه در آن وجود دارد تاثيرگذاري آن را در ديالوگ گويي و تاثير بر مخاطب ، مضاعف مي سازد. حضور او در سينماي ايران علاوه بر توانمنديهايش با توجه به كمبود بازيگر خوب ميانسال نيز غنيمت است.