۱۶دی و اینک در آستانه ۳۵ سالگی. حالا دیگر چند سالی است که این روز با روزهای دیگر فرقی برایم نمی کند. وقتی زندگی و مرگ با هم مترادف شود! وقتی بودن یا نبودن دیگر مساله ای نیست ! وقتی تولد، یک گام نزدیک شدن به تنهایی مطلق است و.... این روز مثل روزهای دیگر است. شاید امروز روز مبادا  باشد. این روزها می ترسم که به آیینه نگاه کنم. موهای سفید روز به روز بیشتر می شوند و دلم روز به روز پیرتر. شاید شمع نشانه ای از همین معنا باشد که در جشن تولد حیات می یابد. سوختن و آب شدن و فراموش شدن. نمی خواهم روز تولدم را به یاد آورم شاید برای اینکه نمی خواهم باور کنم یکسال بزرگتر شده ام!