"يك پايان تلخ بهتر از تلخي بي پايان است" اين جمله طلايي درباره الي را كه به يادداريد. حقيقتي شيرين كه تلخ به نظر مي رسد. حقيقتي كه نه فقط در نسبت با روابط عاشقانه يا ضوابط زناشويي كه در ارتباط با همه ساحتهاي زندگي و تجربه هاي آدمي صدق مي كند. همه ما بر حقانيت اين جمله صحه مي گذاريم اما به راحتي نمي توانيم پايبند آن بوده و بدان عمل كنيم. پايان دادن به يك تلخي بي پايان جسارتي مي خواهد و ظرفيتي تا پايان يك تجربه تلخ را تحمل كنيم. اما اين شجاعت چگونه حاصل مي شود و از كجا مي آيد؟ گاه فقدان اطمينان لازم از شيرين بودن اين پايان يا تلخ تر نشدن آن و گاه عدم تشخيص دقيق از تلخ بودن تجربه حاضر و البته گاه عادت كردن به تلخ هاي روزمره مانعي است كه پايان دادن تباهي و حركت به روشنايي را مسدود مي كند. اين سوال را مي توان با طرح پرسشي متضاد سوالي تر كرد. آيا اساسا خوشي بي پاياني وجود دارد تا بتوان به تلخي بي پايان خاتمه داد. آيا يك پايان تلخ لزوما به معناي شادي است؟ و نفي تلخي به اثبات شادي منجر مي شود؟نظر شما چيست؟