چه سخت آوردگاهي است جهان ، آنگاه كه در پس جهل و فقر و تحقير ، چهره آدمي گاه با حسد ، سرخ شود!

بيهوده تن به اين عجوزه كهنه نبايد داد همو كه چون قباي پوسيده آويخته بر تاريخ بر وحشت روح ترك خورده آدمي مي افتد و بوي غبار پيكر ماسيده اش ، راه بر نفس آدمي مي بندد!

چه بيهوده آوردگاهي ! حتي در سايه سار قامت سروانش نمي توان دمي آسود. بيم فرسايش ريشه هاي فرتوت آن ، درك لذت بودن را براي لحظه اي حتي از تو مي گيرد!

چاره چيست ؟ هيچ ! جز اينكه در خردگاه مزين انساني به چينش سبز عقلانيت دل خوش بود. همين و بس!