تماشاي فيلم" زن دوم " و نوع چيدمان مثلث عشقي در آن موجب شد تا بار ديگر به مفاهيم عشق و ازدواج و تعهد بينديشم و اين گفتار حاصل اين كار است اما دعواي مطرح در آ ن بيش از آنكه از قطعيتي فلسفي و روانشناسانه برخورد باشد دعوتي است به گفتگو در اين باره تا به روشني حقيقت دست يابيم. به نظرم آنچه كه در نظام شرعي و عرفي ما ضرورت تعهد زناشويي را ايجاب مي كند عقد نامه اي است كه به لحاظ رسمي و حقوقي ميان زن و مرد خوانده مي شود و به واسطه آن ، ساحت زيست اخلاقي زوجين تعيين مي گردد و توقع مي رود زن و شوهر به مفاد اين پيمان وفادار باشند . فرهنگ سنتي و انگار ه هاي مذهبي نيز به ازدواج، هويت و ارزشي اسطور ه ای مي دهند و تابوي هژمونيك ايجاد مي كند كه اتفاقا خود بستر و زمينه ضديت و طغيان عليه خويش را فراهم مي سازد . اين به معني نفي ضرورت ارزش هاي اخلاقي و تعهد زناشويي نيست اما آدمي نمي تواند بدون عشق و علقه به همسر و صرفا به حكم سند ازدواج به ديگري متعهد باشد . تعهد ناشي از عشق ، مقدم بر تعهد برآمده از عقد نامه است . وقتي ميان زن و مردي هيچ عشق و علاقه اي نباشد خود به خود عقد نامه از اعتبار مي افتد و به سندي بي ارزش و فرمايشي بدل مي شود. اعتبارتعهد وازدواج به مهر است نه به مُهر! چه بسا تداوم زندگي زوجهايي كه هيچ دلبستگي و ميلي به هم ندارند و يا علاقه شان از بين رفته است و به جبر تعهد هاي سنتي ، همديگر را تحمل مي كنند بيش از خيانت و عدم تعهد ، غير انساني و ضد اخلاقي است. گاهی رعایت این تعهد به قیمیت فروپاشی روانی ـ عاطفی افراد منجر شده و فرصت رشد و تعالی از آنها گرفته می شود . تعهدی که جز تحمیل رنج و حرج بر خود و دیگری حاصلی ندارد چه ضرورت اخلاقی برای تعهدوزی ایجاب می کند. تعهد زماني معني مي يابد كه دلبستگي و پايايي عشق در آدمي رخ داده باشد . تعهد و دوام ازدواج به مانايي عشق در زن و مرد وابسته است در غير اين صورت ، تعهد ، تعارفي بيش نيست! آنچيز را كه نپاید دلبستگي را نشايد.