هر انسانی ٬ جهانی است که در گوشه ای نشسته است و به واسطه این یگانگی با طبیعت به جمعی از اضداد بدل می شود که حقیقت هستی را باز نمایی و بر اساس تضاد دیالکتیکی نفس ٬قوام یافته و زندگی می کند. وجود این تضاد ٬ فی نفسه معنی خاصی را صادر نمی کند و موجب ملال یا تکامل نمی شود بلکه این آگاهی از چند پاره گی و تعارض هاست که وجود این تضاد را به مساله یا بحران برای آدمی بدل می سازد. ما همواره با تفسیر های ایدولوژیک٬کلی و ناهوشیار به سر کوب و کتمان این تضاد در ضمیر ناخودآگاهمان مشغولیم و با فراموشی ٬ از رنج و درد های این وضعیت دشوار می گریزیم. از همین روست که خودآگاهی نسبت به نفس و جهان بیرونی با رنج و آلام بسیاری همراه است و این نه فقط در درک این معنا که در تحمل خود و کانتات بروز می کند و چگونه بودن را به پرسش می گیرد . مارکس در تحلیل این تضاد تاریخی و هستی شناختی می گوید: یا باید جهان بیرون را طبق خواسته ها و آرمانهای درونی شکل داد که مفهوم "انقلاب" محصول این رویکرد است و یا دنیای درون را طبق جبر یا مقتضیات بیرون سامان داد و به نوعی "انطباق" با جهان هستی رسید.اتفاقا همین تلاش برای حل این تعارض و تضادهای درونی خود به تعمیق و تشدید این معارضه دامن می زند و انسان را بیشتر در رنج دوگانگی فرو می برد ! پذیرش این تضاد به عنوان یک واقعیت هستی شناسانه می تواند به رهایی و رستگاری وی بیانجامد و اساسا تکامل فردی و اجتماعی نه به واسطه گریز از این وضعیت که اتفاقا به یاری زیستن با این حقیقت میسر می شود . از تضاد های درونی خود نباید گریخت باید در نوسان آن زندگی کرد و پیش رفت که همین دیالکتیک درونی به رهایی منجر می شود. شهید آوینی جمله ای دارد که سخت مبین این معناست . آنجا که می گوید " ...و عقل و عشق را خدا آفرید تا وجود انسان در کشمکش میان آن دو معنا شود"
زمانی از رنج و درد تضادهای درونی خویش رها می شویم که در دل این واقعیت ٬ زیست کنیم که برای رهایی از آن نه راه گریزی است نه راه ستیزی!