
برخلاف آنچه در ذهن ما از «درد» وجود دارد درد يك پديده صرفاٌ جسماني و بيولوژيكي نيست علاوه براين يك پديده فرهنگي – روان شناختي نيز است نه دردهاي عاطفي و رواني بلكه همين دردهاي جسماني را مي گويم .
«درد» تجربه اي است كه قدمتي به اندازه تاريخ دارد و اصلاٌ انسان با درد زاده مي شود، زندگي مي كند و با آن مي ميرد.
دردشناسي و بيماري، مبتني برساختار فرهنگي هرجامعه اي قابل شناخت است . بيماري تنها يك عارضه و مشكل زيستي نيست . فرهنگ نيز به عنوان الگو و نظام هنجاري خاص در تعريف و پيدايش آن موثر است. مثلاٌ درجوامع ابتدايي مفاهيم بيماري ، اجنه و جادوگر ازهم تفكيك نمي شدند اين عقيده درقبال سرخ پوست آمريكا رواج بسيار داشت يا درهمين ايران ، اعتقاد به تاثير عوامل فوق طبيعي و ماورايي درايجاد بيماريها ريشه دار است .
تحقيقات دكتر منوچهر محسني ، استاد جامعه شناسي كه در 15 شهر كشور انجام شده نشان مي دهد كه حدود 70 درصد از پاسخگويان به تاثير «چشم زدن » در زندگي اعتقاد داشتند و اگر تعداد افراد تا حدودي موافق را هم به آن اضافه كنيم اين نسبت به 81 درصد مي رسد.اين عقيده درميان زنان رواج بيشتري دارد اين مسئله نشان مي دهد بين ساختار جنسي – رواني ، فرهنگ و بيماري نيز تاثير متقابل وجود دارد جالب اينكه با افزايش سن ، سطح سواد و رفاه افراد از شدت عقيده به اين موضوع كاسته مي شود.
اين محقق علوم اجتماعي ، تحقيق ديگري را درشهرستان صومعه سرا انجام داده كه نشان مي دهد
64 درصد از جمعيت مورد بررسي ، وقوع بيماري را مترادف با قسمت و قضا و قدر مي دانستند.
فرهنگ نه فقط درتعريف و تشخيص بيماري نقش دارد درارائه شيوه هاي درماني نيز موثر است استفاده از علائم و آئين نامه هاي خاص قومي وجادوئي درقبايل ابتدايي و يا بهره گيري از شيوه هاي عاميانه و سنتي كه هنوز هم در برخي ازمناطق كشور ما رواج دارد گواه براين مدعاست .
به عنوان مثال دردهات ورامين از نظر اينكه طفل تا آخرعمرش از انواع حملات و ناراحتي هاي رواني بركنار بماند ازمهره اي به نام «مهره فهمه » استفاده كرده و او را مجبور مي كنند تا مدت مديدي آن را باخود داشته باشد.
استفاده از مهره مار ، نعل اسب و انواع اشياء و ابزارهاي نمادين درفرهنگ ما براي مبارزه با مصائب زيستن در ذيل كنش متقابل ميان فرهنگ و بيماري قابل فهم است
فرهنگ در بروز و چگونگي ابراز درد نيز تاثير دارد مطالعات « زبوروفسكي Zborowski » روي گروههاي مختلف قومي از بيماران بستري شده در بيمارستان نشان مي دهد درحالي كه يهوديان و ايتاليائي ها احساس درد و رنج را با حساسيت و تاثير بسيار بيان مي كنند . ايرلندي ها سعي در نفي آن دارند.
شايان ذكر است كه «درد» و بيماري هميشه منفي و بد تلقي نمي شود دربرخي از فرهنگها به ويژه درفرهنگ ديني درد و بيماري نوعي عذاب و كفاره گناهان به حساب مي آيد كه حتي مومن گاهي به منظور تعالي روحي و معنوي خود طلب درد مي كند.
درد آمد بهتر از ملك جهان تا بخواني مرخدا را درنهان
خواندن بي درد ازافسردگي است خواندن با درد از دل بردگي است
چنين تصوري از درد و رنج در برخي از مكاتب عرفاني شرق نيز وجود دارد . مثلاٌ بودايسم برمحوريت درد و رنج بنا شده است و اين شكلي ديگر از ارتباط ميان درد و فرهنگ است و جالبتر از همه اينكه گاهي درد شيرين تر از درمان مي شود. دردهاي معنوي مثل درد عشق از اين جنس است دراينجا مرز بين درد و درمان فرومي ريزد و يگانه مي شود.
دردم از يار است و درمان نيز هم
درنهايت اينكه درد يك تجربه بيولوژيكي نيست و نوع فرهنگ با نوع درد و بيماري در ارتباط است وآستانه درد يك مرز جسمي – فرهنگي است .
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است.
تماشاي فيلم" زن دوم " و نوع چيدمان مثلث عشقي در آن موجب شد تا بار ديگر به مفاهيم عشق و ازدواج و تعهد بينديشم و اين گفتار حاصل اين كار است اما دعواي مطرح در آ ن بيش از آنكه از قطعيتي فلسفي و روانشناسانه برخورد باشد دعوتي است به گفتگو در اين باره تا به روشني حقيقت دست يابيم. به نظرم آنچه كه در نظام شرعي و عرفي ما ضرورت تعهد زناشويي را ايجاب مي كند عقد نامه اي است كه به لحاظ رسمي و حقوقي ميان زن و مرد خوانده مي شود و به واسطه آن ، ساحت زيست اخلاقي زوجين تعيين مي گردد و توقع مي رود زن و شوهر به مفاد اين پيمان وفادار باشند . فرهنگ سنتي و انگار ه هاي مذهبي نيز به ازدواج، هويت و ارزشي اسطور ه ای مي دهند و تابوي هژمونيك ايجاد مي كند كه اتفاقا خود بستر و زمينه ضديت و طغيان عليه خويش را فراهم مي سازد . اين به معني نفي ضرورت ارزش هاي اخلاقي و تعهد زناشويي نيست اما آدمي نمي تواند بدون عشق و علقه به همسر و صرفا به حكم سند ازدواج به ديگري متعهد باشد . تعهد ناشي از عشق ، مقدم بر تعهد برآمده از عقد نامه است . وقتي ميان زن و مردي هيچ عشق و علاقه اي نباشد خود به خود عقد نامه از اعتبار مي افتد و به سندي بي ارزش و فرمايشي بدل مي شود. اعتبارتعهد وازدواج به مهر است نه به مُهر! چه بسا تداوم زندگي زوجهايي كه هيچ دلبستگي و ميلي به هم ندارند و يا علاقه شان از بين رفته است و به جبر تعهد هاي سنتي ، همديگر را تحمل مي كنند بيش از خيانت و عدم تعهد ، غير انساني و ضد اخلاقي است. گاهی رعایت این تعهد به قیمیت فروپاشی روانی ـ عاطفی افراد منجر شده و فرصت رشد و تعالی از آنها گرفته می شود . تعهدی که جز تحمیل رنج و حرج بر خود و دیگری حاصلی ندارد چه ضرورت اخلاقی برای تعهدوزی ایجاب می کند. تعهد زماني معني مي يابد كه دلبستگي و پايايي عشق در آدمي رخ داده باشد . تعهد و دوام ازدواج به مانايي عشق در زن و مرد وابسته است در غير اين صورت ، تعهد ، تعارفي بيش نيست! آنچيز را كه نپاید دلبستگي را نشايد.
هر انسانی ٬ جهانی است که در گوشه ای نشسته است و به واسطه این یگانگی با طبیعت به جمعی از اضداد بدل می شود که حقیقت هستی را باز نمایی و بر اساس تضاد دیالکتیکی نفس ٬قوام یافته و زندگی می کند. وجود این تضاد ٬ فی نفسه معنی خاصی را صادر نمی کند و موجب ملال یا تکامل نمی شود بلکه این آگاهی از چند پاره گی و تعارض هاست که وجود این تضاد را به مساله یا بحران برای آدمی بدل می سازد. ما همواره با تفسیر های ایدولوژیک٬کلی و ناهوشیار به سر کوب و کتمان این تضاد در ضمیر ناخودآگاهمان مشغولیم و با فراموشی ٬ از رنج و درد های این وضعیت دشوار می گریزیم. از همین روست که خودآگاهی نسبت به نفس و جهان بیرونی با رنج و آلام بسیاری همراه است و این نه فقط در درک این معنا که در تحمل خود و کانتات بروز می کند و چگونه بودن را به پرسش می گیرد . مارکس در تحلیل این تضاد تاریخی و هستی شناختی می گوید: یا باید جهان بیرون را طبق خواسته ها و آرمانهای درونی شکل داد که مفهوم "انقلاب" محصول این رویکرد است و یا دنیای درون را طبق جبر یا مقتضیات بیرون سامان داد و به نوعی "انطباق" با جهان هستی رسید.اتفاقا همین تلاش برای حل این تعارض و تضادهای درونی خود به تعمیق و تشدید این معارضه دامن می زند و انسان را بیشتر در رنج دوگانگی فرو می برد ! پذیرش این تضاد به عنوان یک واقعیت هستی شناسانه می تواند به رهایی و رستگاری وی بیانجامد و اساسا تکامل فردی و اجتماعی نه به واسطه گریز از این وضعیت که اتفاقا به یاری زیستن با این حقیقت میسر می شود . از تضاد های درونی خود نباید گریخت باید در نوسان آن زندگی کرد و پیش رفت که همین دیالکتیک درونی به رهایی منجر می شود. شهید آوینی جمله ای دارد که سخت مبین این معناست . آنجا که می گوید " ...و عقل و عشق را خدا آفرید تا وجود انسان در کشمکش میان آن دو معنا شود"
زمانی از رنج و درد تضادهای درونی خویش رها می شویم که در دل این واقعیت ٬ زیست کنیم که برای رهایی از آن نه راه گریزی است نه راه ستیزی!
گاهی برای نوشتن ٬هیچ سوژه و انگیزه ای نمی تواند بهانه خوبی باشد .انگار تمام می شوی و به پایان خود می رسی و با هستی و هر آنچه بیرون از توست احساس یگانگی می کنی . این نه به این معناست که به پوچی و انکار رسیده ای . شاید این خود نشانه ای باشد از کمالی که طی شده یا حقیقتی که کشف و درک شده است و مراد فرهادپور چه زیبا در کتاب "عقل افسرده" گفته است که " امید و اشتیاق معطوف به نوشتن آخرین داستان ٬ آخرین مقاله ٬ کتاب یا شعر ٬ چیزی نیست مگر امید رسیدن به جایی که در آن "هیچ" و " کمال" به هم می رسند. کتاب چیزی است که باید از آن خلاص شد یا به بیان درست تر باید خلاص اش کرد ٬آن هم با گم کردن آن در یگانه واقعیت مطلق ٬ حقیقی ٬ پاک و مصون از عفونت حیات گذشته"
بعد از تعطیلات طولانی نوروز و تنبلی تاریخی ما ٬ اینک نوشتن و فکر کردن و... خیلی سخت شده است. همزمان با جوانه زدن شکوفه های بهاری نشانه های از عقل افسرده دارد در ما جوانه می زند....
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

تحویل سال جدید را به همه دوستان و همراهان کوچه فرهنگ تبریک عرض می کنم و امیدوارم در سال جدید بتوانیم بهتر از گذشته باشیم حتی یک قدم .از همین روست که برای من عید نه همین تغییر طبیعت که شکوفایی تربیت و برکت طریقت است .هر روزی که از خودمان راضی باشیم نه از خود راضی و هر روزی که بتوانم به دیگری شادی و امید و محبت دهیم عیدمان خواهد بود. روزی که هر لحظه زندگی معنای بودن و شدن ما باشد عید است و هر روزی که بوی روزمرگی ندهد که عيد واقعي را نه تقويم ها كه تدبير ما رقم مي زند .خدا را می خوانیم تا ما را یاری کند تا هر لحظه امسال شکوفایی حقیقت درونمان باشد