
مراسم و آئين هاي فرهنگي اگر چه به عنوان نمادها و انگاره هاو باورهاي عمومي يك ملت و سرزمين شناخته مي شود اما خود مي تواند در مقام يك ابژه شناختي كانون تاويل ها و بازنماي متعدد فلسفي – اجتماعي باشد كه با تحليل گفتماني ، رازهاي عميقي را برملا مي سازد . در واقع آئين و سنن بشري ، تجلي ضميرناخودآگاه تاريخي و اجتماعي مردمي است كه وفادار به آن ها هستند و به واسطه فهم نسبت ميان ابژه و سوژه دريك متن خاص ، لايه هاي پنهان و دروني حقيقت را به سطح شفاف ، فرافكني مي كنند . "چهارشنبه سوري "نمونه اي از اين آئين است كه در دهه اخير به فرامتني پرحاشيه بدل شده است . "چهارشنبه سوري" ديگر يك سرگرمي يا آئين باستاني صرف نيست و به دليل باردار بودن معاني چندگانه دچار فربهي ماهوي شده است . جالب اينكه چهارشنبه سوري يك مراسم سنتي است كه شيوه برگزاري و ابزار و لوازم آن متناسب با مقتضيات زمان متحول و مدرن شده است . اما همه اينها صورت بيروني اين سنت است كه مفاهيم و معاني دروني پنهان در پس اين آتش بازي ها را برملا مي كند . در واقع چهارشنبه سوري فرافكني ضمير ناخودآگاه جمعي به سطح شفاف و عمومي جامعه است كه ماهيت دروني آنرا لو مي دهد و آشكار مي سازد . تراكم و انباشت نيازهاي سركوب شده و پنهان كه به دليل هژموني قانون ، ترس و انقياد سياسي – فرهنگي در پستوي روح و ذهن مردم نهفته مي ماند به واسطه احياي يك آئين باستاني و مشروعيت حقوقي آن رها مي شود و عقده گشايي مي كند. از سوي ديگر شيوه برگزاري وحشتناك چهارشنبه سوري در سالهاي اخير گواه بر نوعي مقاومت و اعتراض در برابر نظم حاكم و سلطه قانوني آنست كه مي خواهد اقتدار قدرت را به چالش بكشد و يا دست كم و خيلي خودماني كمي حالش را بگيرد . ضمن اينكه نبايد دلايل روانكاوانه اين رفتار و ميل غريزي آدمي به تخريب و ويراني ( ونداليسم ) را ناديده گرفت . لذا بايد چهارشنبه سوري را با همه آسيب هاي اجتماعي – رفتاري اش فرصتي دانست که همچون حجامت ، خون هاي كثيف و چركين را از كالبد فرد و جامعه بيرون مي كشد و به تعادل و آرامش آنها كمك مي كند. انسان همانطور كه به كنترل و مراقبه رفتاري نيازمند است و با آئين ها و مراسم خاص مي تواند برنفس خود سلطه بيابد و آنرا دردست بگيرد محتاج به رها ساز نفس نيز هست تا انرژي هاي زائد وي نيز آزاد شود. آنچه كه چهارشنبه سوري را به چهارشنبه سوزي در جامعه ما بدل كرده است فقدان همين امكان و فرصت براي رها سازي انرژي ها ي زائد در ساختار فرهنگي – اجتماعي موجود است كه اينك اين مراسم را كه مي تواند بهانه اي معقول براي شادي جمعي باشد به تهديدي جدي براي سلامت جامعه بدل كرده است و به قدرت كه با اين آئين ، مشكل ايدئولوژيك دارد بهانه اي مي دهد تا به دلايل پزشكي و سلامت ، فلسفه آن را به چالش بكشد و اينگونه است كه يك آئين و مراسم سنتي به واسطه فرا متن هاي قدرتمند به ضد خود بدل مي شود كه با اصل خويش درتضاد قرار مي گيرد تبديل آتش به ترقه و نارنجك نشان از تغيير ذائقه ايرانيان از شادي به عصبيت است . ملتي كه فرصت شادي كردن نداشته باشد شعور شادي كردن را از دست مي دهد.

يك هفته ديگر تا آغاز سال جديد فرصت باقي است و نشانه هاي اين تغيير، تنها در هياهوي بيهوده براي خريد عيد و تجملات و آيين هاي مسخ شده تكراري خود را نشان مي دهد . حركت زمان و تغيير زمين چه چيز را عوض مي كند وقتي آدميان ملول از خستگي دوران به مردابي ساكن مي مانند كه هر لبخند و شادي در لجن زار آن فرو مي رود و مي گندد! اساسا اين تغيير زمان چه دلالتي بر عيد و حسن احوال آدمي دارد و دليل اين تاويل پذيري خوشبينانه چيست؟ شايد تغيير طبيعت در پاييز دليل زيباشناسانه تري براي تعيين عيد باشد .چه كسي براي ما تاريخ شادماني را تعيين كرده است؟
عيد نيز همچون ديگر سنن ايراني تنها به پوسته اي بي مغز تبديل شده كه از كاركردها و بركاتش تهي گشته است و گاهي بر دوش فرهنگ، سنگيني مي كند مثل نماز براي انسان بي اعتقاد و بي حالي كه به اجبار بايد اداي تكليف كند! وقتي دل خوش براي زيستن نباشد عيد به دل خوشي كودكانه اي بدل مي شود كه تنها نوستالوژي آن شايد بهانه اي براي فراخمندي باشد. اين سنت باستاني در زمانه هسته اي كنوني به ويتريني بدل شده تا ايرانيان پايگاه طبقاتي ، شيوه مصرف و نماده هاي توسعه يافتگي و پيشرفت خويش را در صورت مد و لباس وفيس و افاد هاي رنگارنگ به رخ يكديگر بكشند و عيد ديدني را به خودنمايي بدل كنند.در واقع عيد به عنوان نماد يك تحول بيروني و طبيعي مبتني بر تاويل پذيري و قبض و بسط دروني آدمي تعين مي شود و جلوه گري مي كند . وقتي ساحت دروني انسان پذيراي تغيير و كمال نيست ، تحولات بيروني چندان اثر بخش نخواهد بود . شادي برآمده از طبيعت بايد برساخته نظام اجتماعي و روحيه جمعيت باشد تا معناي واقعي عيد حاصل شود چه بسا كه همين عيد به تلخ ترين زمانه كثيري از افراد بدل مي شود كه جيبشان ازپول شادي خالي است . فقر چهره زشت خويش را بيش از هر زماني ديگر در عيد نشان مي دهد. در حقيقت عيد وابسته به تغيير ساحت است نه ساعت! تغييري كه نشاني از كمال و شكوفايي در آن باشد كه آنگاه هر روز و هر لحظه مي تواند به عيد آدمي بدل شود


عجيب است كه واكنش عجولانه و غير منطقي مجيد مجيدي به سخنان اخير دكتر سروش درباره پيامبر و نسبت بشري وي با قرآن مورد حمايت برخي شخصيت ها و محافل فرهنگي قرار مي گيرد و به نام آزادي و حق بيان از شيوه عمل او دفاع مي شود جالب است كه آزادي بيان هر جا كه به مصلحت باشد حق مسلم افراد قرار مي گيرد! سخن سروش يك بحث كلامي وطلبگي بود كه مستلزم نقد عالمانه و محققانه است نه واكنش عاطفي و متعصبانه كه از آبشخوري سياسي نشات بگيرد! عقيده را بايد با عقيده پاسخ داد نه عقده ! حتي اگر تمام مدعيات سروش باطل وكفر آميز بوده باشد باز هم عكس العمل مجيدي را توجيه نمي كند آنهم در در يك محفل سياسي به نام انجمن روزنامه نگاران مسلمان كه بنيان شكل گيري آن بر تنگ نظري و تعصبات ايدولوژيك بنا شده است. گويا ديگران مسيحي و گبر و يهودي هستند و آقايان تنها مسلمانند! اينكه مجيد مجيدي كارگردان توانايي در عرصه فيلمسازي است شكي نيست ولي اين دليل نمي شود تا فردي از اعتبار حرفه اي خود در جايگاهي غير حرفه اي استفاده نمايد و منزلت و اعتبار خويش را به پاي يك واكنش غير فرهنگي هزينه كند و البته هدر دهد.كار گرداني كه در آثارش نداي محبت و تساهل و اخلاق سر مي دهد چگونه خود به قضاوت شتاب زده و غير اخلاقي دست مي زند و به راحتي ديگري را كافر خطاب مي كند آنهم نسبت به كسي كه عمر خويش را وقف فهم و فهماندن دين كرده است. بيانيه صادر كردن و حكم تكفير دادن نه در حد مجيدي است نه در شان او كه حتي اگر ظاهر امور را نيز معيار دين سنجي قرار دهيم دينداري سروش هم در صورتش و هم در آثار و سیرتش بيش از مجيدي است. عملكرد مجيدي از آنجايي زشت و تلخ تر مي شود كه وي همزمان با تمسخر كاريكاتور هاي دانماركي به پيامبر به سروش مي تازد تا سخن وي آب در آسياب مخالفان سروش بريزد و هر دو به يك چوب رانده شوند . از شخصيت فرهنگي مجيدي اين موقعيت نشناسي بعيد بود. گويي تقدير دولتي از فيلم اخير او "آواز گنجشكها" مجيدي را وام دار تفكر رسمي كرده كه اينك آواز بي محل سر مي دهد.متاسفانه كينه ورزيهاي سياسي و مسموميت فضاي علمي كشور به آلودگيهاي ايدولوژيك و جناحي ، فرصت نقد و نقادي عالمانه را از انديشمندان ما گرفته است و تخم آزاد انديشي را در نطفه خفه مي كند. جالب اينكه بحث سروش درباره نسبت ميان وحي و پيامبر سخن تازه اي نيست و سالها پيش در كتاب " بسط تجربه نبوي "به رشته تحرير در آمده است و افسوس اينكه مجيدي با پروپاگانداي سياسي همصدا مي شود كه قصد دارد با بهر گيري تبليغاتي از پتانسيل آتشين كاريكاتور هاي دانماركي بر ضد سروش استفاده كنند . متاسفانه فضاي عوامانه و سياست زده عرصه عمومي همواره موجب شده است طرح مباحث انديشه اي و معرفت ورزانه در هياهوي پوچ و فضاي غير آكادميك بماند و دفن شود وفضيلت علمي مباحث در حد فهم غرض ورزان و جاهلان تنزل ياد و به انحراف كشيده شود. تلخ تر اما زماني است كه خوش نامي همچون مجيدي بر اين آتش كينه ميدمد !

لطفا به اين چند حديث از قول پيامبر اسلام توجه كنيد :
1 – اگر بندگان گناه نمي كردند خدا خلقي مي آفريد كه گناه كنند تا بيامرزدشان كه او آمرزگار و رحيم است.
2 – هر كه گناهي كند كه داند خدا ناظر وي بوده خدا بيامرزدش اگر چه آمرزش نخواهد.
3 – هر كه گناهش او را دلتنگ كند آمرزيده شود اگر چه آمرزش نخواهد.
4 – هر كه در دنيا گناهي كند و عقوبت آن ببيند خدا عادل تر از آنستكه عقوبت خويش را تكرار كند.
5 – بد كاري كه به رحمت خداي والا اميد دارد از عابد مايوس به خدا نزديكتر است.
فكر مي كنم همين چند حديث كافي باشد تا با تصويري كه پيامبر خدا از دين و آيين حق ارائه مي دهد ، رحمانيت و محبت وي به اثبات برسد حالا اين تصوير را مقايسه كنيد با تصوير خشن ، تاريك و قهر آميزي كه از خدا و دينش در ذهن ما ترسيم كرد ه اند. همين تصوير وحشتناك حتي اگر با نيت خير بوده باشد موجب ترس و گريز از دين و دوري از خدا شده است. گويي حقيقت خدا و رسولش در ظرف عبوس و تنگ مبلغان دينش تنزل يافته و به صورتي وارونه بدل شده است. تصويري كه موجب شده عمري با احساس گناه و خشم و نفرت و ياس زندگي كنيم . تصويري كه دافعه هاي دين را بيش از جاذبه هاي آن برجسته كرده و قهر را به جاي مهر نشانده است . تصويري كه به جاي بهجت و رحمت الهي با رنگ غم و گريه و ماتم نقاشي شده است. امروز بيش از آنكه جاذبه هاي برون ديني باعث گريز از آن شود تفاسير تلخ و خشن درون ديني به آن دامن مي زند در حالي كه پيامبر ما بيش از هر چيز به پيامبر رحمت و محبت مشهور است و خداوند تنها به دنبال بهانه اي براي سعادت بندگانش است.
تو مگو ما را به آن شه بار نيست
با كريمان كار ها دشوار نيست
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو
كه نه معشوقش بود جوياي او
در دل تو مهر حق چون گشته نو
هست حق را بي گمان مهري به تو

دیگر بی هیچ تعارفی همه ما "سنتوری" را دیده ایم چه بسا چندین بار ! مهرجویی و رادان و چاووشی و ممنوعیت فیلم و... هم جای خود ! هر کدام از اینها می تواند بهانه و وسوسه تماشای دوباره سنتوری باشد اما آنچه در پس قصه فیلم و جذابیت سینمایی آن باعث محبوبیت سنتوری می شود دست کم برای من شخصیت یا بهتر بگویم موقعیت خود علی است که با نقش آفرینی فوق العاده بهرام رادان ،عصیانگری و معصومیت را توامان به تصویر می کشد . او شرمنده اعتیاد خود نیست بلکه به واسطه این خود ویرانگری از وابستگی و طفیلی بودن و استحاله شدن در دیگری می گریزد . اعتیاد او نوعی مقاومت است .مقاومت در برابر هر آنچه که می خواهد هویت و حریتش را از او بگیرد. این تباهی و ذلت او با آن شیفتگی و شیدایی اش به سنتور نسبتی عمیق دارد . این تباهی نه همین تریاک که طغیانی علیه کسانی است که می خواهند علایق و عقایدش را سرکوب کنند . فریاد علی خرد شدن استخوان وی زیر بار نه گفتن است . نه به سلطه ای که علی سنتوری را در نهایت به علی وافوری بدل کرد ...در جامعه ای که فرصت خود بودن آدمی از وی دریغ می شود انسان به گرگ خویش بدل می گردد که در نهایت ، خود را می درد و ویران می سازد تا لااقل آنچه نباشد که دیگری بر او تحمیل می کند علی سنتوری معتادی نیست که از سر فقر و استیصال مالی یا نابهنجاریهای فرهنگی به تریاک پناه آورده باشد او به پایگاه طبقاتی بالایی تعلق داشت که هیچ کمبود و عقد ه ای برای وی نبود جز عقید ه ای که علاقه اش را محکوم و سازش را طرد می کرد سازی که تمام هویت و کمال علی در آن متجلی می شد و به بودنش معنا می بخشید .او با سنتور در حال کشف و درک خود و جهان پیرامونش بود و با خلق آهنگ و ملودی از خویشتن خویش بارویی بر می افکند و هستی را تجربه می کرد .اعتیاد علی، بهای استقلال طللبی او بود. اعتیادی که بدتر از استیصال شخصیتی برادرش حامد نبود که جرات اعتراض و حق انتخاب نداشت . اعتیاد علی به طغیان کامویی می ماند که بودنش را تصدیق می کند . اینک هر یک از ما نسلی که نقشی در وضعیت تاریخی خویش نداشتیم سرنوشت مشترکی با علی سنتوری داریم اگر ساز او شکسته شد ، قلم و فکر و هنر و صدای هر یک از ما نیز شکسته می شود و کابوس شوم " تنهایی" برایمان می ماند اما تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش
به بهانه توزيع سي دي سنتوري

بسط تکنولوژي در جامعه ما همواره با بحران تاخير فرهنگي همراه بوده و اين شکاف و خلاء تاريخي مانع نهادينه شدن رفتار و کنش مندي مدرن در مناسبات اجتماعي و در نهايت به يکي از عوامل موثر در عدم توسعه يافتگي بدل شده است. تفاوت ميان فرهنگ و تمدن برساخته همين تضاد است. به اين معنا که دستاوردهاي تمدن جديد در جامعه يي بسط اجتماعي و جغرافيايي مي يابد بدون اينکه فرهنگ و مقتضيات تاريخي و اخلاقي اش در عقبه آن باشد. ظهور و حضور تمدن مدرن در جامعه ما بيش از آنکه در ساحت فکري و فرهنگي اتفاق بيفتد در صورت مادي و تکنولوژيک آن تجلي کرده و همواره در برزخ تکنولوژي و ايدئولوژي به سر برده است. در واقع هژموني تکنيکي تمدن جديد در فقدان فرهنگ و رفتارشناسي برآمده از آن از يک سو و مناقشات تاريخي و ايدئولوژيک با اين ميهمان ناخواسته از سوي ديگر، وضعيت تکنولوژي و فناوري هاي نوين را در کشور ما با چالش هاي عمده يي روبه رو کرده است. با ورود تکنولوژي به قلمرو ديجيتال و عصر ارتباطات اين نابساماني عمق بيشتري يافت و آثار مخرب تري در صورت بندي هاي اجتماعي گذاشت. شايد در حال حاضر نمونه بارز اين معضل که به يکي از نقاط مهم آسيب پذيري فرهنگي در جامعه ما بدل شده تکثير و توزيع قاچاقي و غيرقانوني فيلم هاي سينمايي باشد که اقتصاد سينمايي ايران را به شدت تهديد مي کند و تا مرز فلج شدن کشانده است. در همين سال جاري فيلم هاي بسياري از اين مساله آسيب خورده اند که بيش از همه سنتوري ساخته داريوش مهرجويي قرباني اين ناجوانمردي شده است. سنتوري هنوز داغدار توقيف و عدم اکرانش بود که توزيع غيرقانوني و قاچاق آن در روزهاي اخير زخم ديگري بر آن وارد کرد و چه جالب ميان فيلم و قهرمانش تقديري مشترک را رقم زد،
اين دوگانگي تکنولوژي هاي ارتباطي و ديجيتال مثل مظاهر ديگر تمدن جديد در ايران با هويت پارادوکسيکال خود به جان فرهنگ و هنر ما افتاده و در حال نابودي آن است. از سويي با رشد روزافزون فناوري هاي ديجيتالي و دسترسي آسان به آن روبه رو هستيم و از سوي ديگر هنوز هيچ تعهد رسمي نسبت به حق کپي رايت در کشور ما وجود ندارد. با توجه به روانکاوي فرهنگ عامه و خلأهاي فرهنگي که به اندازه تاريخ مدرنيته در ايران عمق دارد آثار هنري به واسطه بازتوليد و تکثير مکانيکي آن بي ارزش مي شود و امکان حيات نمي يابد و اين بلايي است که تکنولوژي و رسانه هاي ديجيتال بر سر هنر آورده اند. البته نه تکنولوژي که فقدان فرهنگ استفاده از آن،
قدرت و کارايي فناوري هاي ديجيتال اگرچه امکان همگاني کردن آن را فراهم کرده اما به قول بنيامين هاله مقدس و تجلي آييني اثر هنري را گرفته و موجب بي خانماني آن شده است. قطعاً براي اهالي سينما و علاقه مندان مهرجويي توقيف سنتوري بسيار مطلوب تر و قابل تحمل تر از تکثير غيرقانوني و پخش آن در عرصه عمومي است و آن دسترسي ناپذيري و جاودانگي بر اين همگاني و در معرض ديد بودن رجحان دارد. رسانه يي شدن هنر اين معضلات را هم دارد و به قول آدورنو جنبه هنري بودن اثر را مي گيرد و آن را به شي ء و کالايي مصرفي بدل مي کند. در واقع حضور همه جايي آثار هنري به گفته بنيامين موجب از بين رفتن اصالت هنر مي شود. البته اين به اين معنا نيست که ارزش يک اثر هنري وابسته به تجلي بيروني و طريقه عرضه به مخاطبان است. قطعاً فيلمي مثل سنتوري با تکثير مکانيکي و بازتوليد ديجيتالي و در معرض ديد شدن نيز ارزشمند و محترم است اما برخورد غيرانساني و ضدفرهنگي با اثري که هنوز مجوز قانوني اکران ندارد از وجاهت و منزلت اجتماعي اثر مي کاهد و حرمتش شکسته مي شود و باز به عقيده والتر بنيامين آنچه اصالت يک اثر را مي سازد همان چيزي است که از آغاز به صورت انتقال ناپذير در آن وجود دارد و از استمرار مادي آن گرفته تا دلالت بر تاريخي که تجربه اش کرده را شامل مي شود. از آنجا که اين دلالت تاريخي متکي بر اصالت بوده، در نتيجه از بين رفتن استمرار مادي اثر به واسطه تکثير شدن، دلالت تاريخي اش نيز به خطر مي افتد و آنچه با ناکارآمد شدن دلالت تاريخي واقعاً به خطر مي افتد اقتدار برآمده از اصالت است. تکثير گسترده سي دي هاي سنتوري بيش از هر چيز همين اقتدار و اتوريته هنري فيلم را مي گيرد و حتي اکران آن نيز چيزي را عوض نمي کند. متاسفانه تکنولوژي در ايران به جاي اينکه در خدمت توسعه فرهنگي باشد خود به چالشي بزرگ در برابر آن بدل شده است. شايد تا ديروز توقيف يک فيلم به معناي پيوستن آن به تاريخ سينما بود اما امروز سرنوشت تراژيک تري مي يابد و از پرده سينماها به صفحه هاي مانيتور خانگي مي رود و ارزش فرهنگي آن به اندازه تفاوت پرده سينما و صفحه تلويزيون تقليل مي يابد. به همان اندازه يي که توقيف يک فيلم به واسطه هاله اجتماعي اثر بر ارزش آن مي افزايد، تکثير و توزيع غيرقانوني آن در جامعه، تقدس اين هاله را مي شکند و از بين مي برد. طنز تلخ قصه اينجاست که در جشنواره بيست و پنجم فيلم فجر دو فيلم به عنوان فيلم هاي برگزيده بخش مردمي انتخاب شده (که خود نشان از تضادي ريشه يي در فرهنگ عامه است) يکي اخراجي ها و ديگري سنتوري. اما سرنوشت هنري آنها نشان مي دهد ساز فرهنگ در جامعه ما کوک نيست و همواره دست هاي سياست آهنگش را تنظيم مي کند. جالب است که در تقدير حرفه يي هر دو فيلم حاشيه ها پررنگ تر از متن ظاهر شده اند. منتها در اولي فيلم بر موج حاشيه ها خوش نشست و پرفروش ترين فيلم تاريخ سينما را نصيب خود کرد و دومي به حاشيه رانده شد و قبل از مردن بر او نماز میت خواندند. اين وضعيت بازنمايي نماديني از قصه تراژيک فرهنگ در سرزمين ماست. اما اين قصه پرده هاي ديگري نيز دارد و رازهاي بسياري را برملا کرده است. يکي اينکه خانه سينما پرده يي است نه مانيتوري، يعني هر چقدر که اين سي دي ها از کيفيت تصويري خوبي برخوردار باشند، اما لذت تماشاي فيلم روي پرده را ندارند و اينجاست که ضرورت ديالکتيکي ميان رسانه و پيام اثبات مي شود. همه آناني که تجربه تماشاي سنتوري را در جشنواره پارسال درک کرده اند لذت رويت فيلم بر پرده سينما را دريافته اند. نکته ديگر که مي توان از پس اين اتفاق بيرون کشيد اين است که گسترش رسانه به ويژه صورت منفي آن که در جامعه رواج يافته، فرهنگ را به شيء و کالاي مصرفي بدل کرده که صرفاً به کار سرگرمي مي آيد و به جاي اينکه پيام آور حقيقت زندگي باشد ابزاري براي رهايي از دشواري زيستن است، اما اگر خسارات اقتصادي اين اتفاق را به کناري نهيم، خصلت پارادوکسيکال بودن رسانه ما را اميدوار مي کند که سايه مهرجويي آنچنان بر فيلم سلطه دارد که توزيع سي دي هاي سنتوري موجب تکثير جايگاه و ارزش وي در ضمير ناخودآگاه جامعه به عنوان علاقه مندان سينما شود. اگرچه صداي واقعي سنتوري به گوش ما نرسيد اما همين ساز ناکوک نيز در نهايت بر ارزش هاي استاد مي افزايد و مولف اثر را بيش از خود اثر تکثير مي کند. پس نبايد چندان دل نگران بود که به قول هولدرلين هنر به مثابه نيروي منجي از درون خطر تکنولوژي مي رويد و مي بالد.

شايد براي اولين بار اين فيلم «شوکران» بود که با طرح شفاف و شجاعانه خيانت خانوادگي به اين موضوع پرداخت و با عبور از خط قرمز ها و ساختارشکني سينمايي، توجه کارگردان هاي ديگر را بيش از گذشته به اين مساله جذب کرد. البته در وضعيت فرهنگي و اخلاقي آن دوره به تصوير کشيدن چنين موضوعي، واکنش هاي بيشتري را نسبت به شرايط کنوني در پي داشت و گويي اين اتفاق هولناک تر از امروز تعبير مي شد. اما اعتراض پرستاران نسبت به موقعيت حرفه يي خويش در شوکران باعث شده طرح مساله خيانت تحت الشعاع آن قرار بگيرد و اگرچه در برخي آثار سينمايي بعدي اشاره يي به آن شده اما هيچ کدام يا اين سوژه را محور داستان پردازي خود قرار نداده بودند يا در پردازش آن موفق عمل نکردند تا اينکه «چهارشنبه سوري» اصغر فرهادي از راه رسيد و به زيبايي، تصوير خيانت را در زندگي يک زوج امروزي روايت کرد.اما انگار موفقيت چهارشنبه سوري، بهانه و الگويي شد تا تعداد زيادي از فيلم هاي خيانت محورانه تهيه و توليد شوند که نمونه هاي بارز آن را مي توان در همين جشنواره اخير رديابي کرد. اما به راستي چرا آنقدر تصوير خيانت به ويژه خيانت هاي عاطفي و خانوادگي در سينماي ايران پررنگ شده است؟ چرا بعد از چهارشنبه سوري، روايت خيانت در فيلم هاي ما وضعيتي اپيدميک پيدا کرده است؟ اين پرسشي است که نيازمند تحليل هاي عميق جامعه شناختي است و قطعاً از توان نگارنده و حوصله اين مقاله خارج است اما سعي مي کنم به طور اجمالي و دست کم از منظر سينمايي به اين مساله بپردازم. آسيب شناسي روابط ميان آدم ها به ويژه خيانت در ساحت خانواده به دليل اينکه واجد عناصر دراماتيک و تعليق آميز است همواره در ادبيات و سينما، دستمايه قصه پردازي هاي متعددي قرار گرفته و آثار ماندگاري نيز بر جاي گذاشته است. هملت شکسپير نمونه جهاني اين مساله است که هستي بنيادين داستان بر پايه خيانت شکل مي گيرد. انبوهي از مفاهيم و تجربيات بشري در اين خصيصه مثل عشق، نفرت، دروغ، دسيسه و خيانت در ذات اين رابطه نهفته است که ارتباط و تناسب ميان آنها مي تواند به شکل گيري و خلق يک قصه کمک کند. پيچيدگي موقعيت عاطفي- انساني و ترس و اضطراب همذات با اين تجربه قابليت فراواني براي داستان پردازي دارد و از قدرت اثرگذاري بالايي بر مخاطب نيز برخوردار است. چندلايگي و تاويل پذيري اين تجربه در موقعيت هاي مختلف انساني از درام گرفته تا تراژدي، عنصر خيانت را در کانون توجه فيلمسازان قرار مي دهد. همين ويژگي باعث مي شود که ما با تجربيات گوناگوني در خيانت ورزي روبه رو شويم که هرکدام شايد تجربه منحصر به فرد خود را داشته باشد. در واقع ريشه هاي مختلف انجام خيانت بسترهاي چندگانه يي را براي بسط ادبي و سينمايي آن فراهم مي آورد و متناسب با کيفيت تجربه آن، صورت هاي مختلفي از خيانت را بازنمايي مي کند؛ خيانت ناشي از شکست در عشق، فقدان آن، تنوع طلبي و انتقام و کينه توزي که هر يک دستمايه ساخت يک اثر سينمايي مي شوند. از آن سو واکنش خيانت شدگان نيز در يک وضعيت انساني مشابهي قرار ندارد و با توجه به خاستگاه طبقاتي و عاطفي افراد فرق مي کند. مثلاً در چهارشنبه سوري زني که به خيانت همسرش شک دارد در برابر او مي ايستد و مبارزه مي کند. او نمادي از زن مدرني است که حاضر به پذيرش چنين ظلمي بر خود نيست. اما در «ديشب باباتو ديدم آيدا» با زني مواجه هستيم که مثل هزاران زن سنتي به شرايط بغرنج خود تن مي دهد و به اصطلاح مي سوزد و مي سازد. اما آنچه در غالب آثار سينمايي با موضوع خيانت طي اين سال ها ديديم به طبقه متوسط و مدرني تعلق داشت که گويي به عنوان يکي از چالش ها و آسيب هاي مدرنيزاسيون در جامعه ايراني معرفي مي شود. کشمکش و درگيري در نوسان ميان تربيت سنتي با انگاره هاي اخلاقي آن و سردرگمي و استحاله در ارزش ها و مقتضيات دنياي مدرن که همواره در ساحت خانواده بيش از حوزه هاي ديگر بروز مي يابد، در تجربه خيانت خود را لو مي دهد و فدا مي کند و البته در اين بازي خطرناک هميشه اين زن است که قرباني مي شود و مورد خيانت قرار مي گيرد. هژموني نظام مردسالار در جامعه ما زن را هم به لحاظ جنسيتي و هم به لحاظ عرفي بيش از مرد در معرض آسيب پذيري روابط انساني قرار مي دهد. شايد چهارشنبه سوري نسبت به آثار ديگر در اين زمينه کمتر براساس پيش فرض هاي کليشه يي پيش رفته و بدون خط کشي هاي پررنگ جنسيتي يا ايدئولوژيک موقعيت هر دو طرف را به تصوير کشيده است.خيانت اما مثل هر کنش يا واکنش انساني وابسته به دلايل مختلفي است. نارضايتي عاطفي- اخلاقي از همسر در «چهارشنبه سوري» و «بانو»، ازدواج سنتي و عدم امکان عاشقي در «دنيا»، مشکل بچه دار نشدن در «حس پنهان»، تغيير موقعيت اجتماعي و الگوهاي فکري در «شوکران»، شکست عاشقانه در «هامون» و تنوع طلبي در «ديشب باباتو ديدم آيدا» نمونه يي از فيلم هايي است که خيانت را در بسترهاي گوناگون به تصوير کشيده اند. البته نمونه هاي ترکيبي و غيرمتعارفي نيز در اين باره داشتيم مثلاً در شام آخر فريدون جيراني با عشق مادري به پسري جوان روبه رو مي شويم که شايد خيانت به دختر و خانواده معنا شود اما بايد توجه داشت آنچه در سينماي ايران به عنوان خيانت مطرح مي شود اولاً مبتني بر نام اخلاقي و ارزش هاي بومي است و چه بسا رابطه يي که در نظر ما خيانت به حساب مي آيد در سينماي غرب، چنين معنايي نداشته باشد. مساله ديگري را که در ارتباط با جلوه هاي خيانت در سينماي ايران مي توان مدنظر قرار داد واکنش ها و عکس العمل هايي است که نسبت به اين مساله صورت مي گيرد. عمدتاً سه واکنش رفتاري در برابر خيانت در سينماي ما ترسيم شده است، طلاق و مبارزه، تحمل و سازگاري و گريختن و فرار کردن، مثلاً در بانو، قهرمان داستان از موقعيت خويش خارج مي شود و مي گريزد لذا باز هم به همان دلايل اخلاقي فوق، کمتر با انتقام يا خودکشي به عنوان راه حل مواجه هستيم.
مساله خيانت اگرچه به اندازه تاريخ بشريت و مناسبات انساني سابقه دارد و موقعيت پارادوکسيکال و تراژيک آن همواره دستمايه خوبي براي قصه پردازي است اما توجه جدي تر اهالي سينما به اين سوژه در سال هاي اخير بر واقعيت اجتماعي موجود در اين زمينه دلالت مي کند. اگر سينما را بازتابي آينه گون از واقعيت تعريف کنيم يا دست کم اين را يکي از عناصر ماهوي اين هنر بدانيم نشان مي دهد خيانت نه صرفاً يک سوژه جذاب سينمايي که يک واقعيت تلخ اجتماعي نيز است.

الان يك هفته اي است كه از اولين سالروز راه اندازي وبلاگ كوچه فرهنگ مي گذرد و من آنقدر در هيا هوي روزمر ه گي غرق بودم كه متوجه اين تولد نشدم تولدي كه گاه تا مرز خود كشي و سقط جنين پيش رفته است .بارها خواسته ام اين كوچه را بن بست كنم و از وسوسه وبلاگ نويسي بگذرم . گاهي مايوس از اينكه اين كار تلاشي بيهوده است كه جز سياه مشقي زائد ، چيزي در پي ندارد و به درد كسي نمي خورد و گاه مردد از اينكه اين خود حديث نفسي بيش نيست كه از سر خود شيفتگي و به قول رفيقي شفيق براي خود ارضايي صورت مي گيرد اما باز حرفهاي متراكم شده و رنجهاي نا خواسته وسوسه ام مي كرد تا بمانم و بنويسم . با اين تجربه زيسته به تدريج به اين معني رسيدم كه "نيستم اگر ننويسم " اينك اما بعد از يكسال كه از اين تجربه مجازي مي گذرد نمي دانم مخاطبان و دوستان كوچه فرهنگ دليلي براي ماندن يا رفتن من دارند؟ قطعا يكي از عواملي كه مرا بر اين ماندگاري مصمم ساخت لذت همسخني و همدردي با دوستان مجازي بود كه مجوز كوچه فرهنگ را تمديد مي كردند.اكنون خالصانه و صميمانه از دوستان فرهيخته و اهل دلم مي خواهم تا نسبت به وضعيت كوچه فرهنگ انتقاد و پيشنهادات خود را بنويسند و آنرا مورد نقد قرار دهند شاید راهی به کوچه دلخواه بیابم .شفافيت و خلوص شما را در اين ارزيابي طلب مي كنم و به گوش جان مي شنوم

قصه شب درباره سربازي است که وظيفه دارد يک خلافکار قديمي را از مشهد به تهران برساند، اما به دليل برف سنگين و راه بندان جاده مجبور مي شود آن شب را در مشهد اقامت کند. گروهبان که در پايان هفته قرار است مراسم ازدواج اش برگزار شود و کارت عروسي را نيز توزيع کرده ، مدام نگران اين است که مجرم فرار کند و برنامه هاي او به هم بخورد. آنان به دنبال هتلي براي اقامت مي گردند که به دليل شرايط خاصشان و همراه داشتن مجرم ، کسي حاضر به اسکان آنها نيست تا پيرمردي که يک مسافرخانه قديمي دارد، حاضر مي شود به او کمک کند.
با ورود حاج اسماعيل 3 بازيگر اين فيلم تکميل مي شود و درام قصه شکل مي گيرد. صدرعاملي با کنار هم چيدن 3بازيگر از سه نسل متفاوت يعني انتظامي ، شکيبايي و حيايي اداي ديني به تاريخ بازيگري در سينما مي کند و همچون نخ تسبيح ميان دوره هاي مختلف تاريخ سينما پيوند ايجاد مي نمايد. اين پيوند البته به زيبايي اثر به واسطه توانايي هاي بازيگرانش از هر 3نسل منجر مي شود و فرصت خوبي است تا به تفاوت نسلي در شيوه و سبک بازيگري پرداخته شود و الگوهاي هر دوره را به طور فشرده دريافت کند.
گروهبان (امين حيايي ) به دليل خوردن ساندويچ ، دچار مسموميت مي شود و کارش به بيمارستان و بستري شدن مي کشد. او که سخت مراقب مجرم (عزت الله انتظامي) است ، مجبور مي شود براي وصل کردن سرم ، دستبند دکتر (همان مجرم ) را باز کند و به دست حاج اسماعيل ببندد.
از سوي ديگر، پيرزني که همسرش در آنجا بستري است ، مشتاق زيارت حرم امام رضا(ع ) است که حاج اسماعيل اين کار را به مجرم محول مي کند. در نهايت پس از رساندن آن پيرزن به حرم وي فرصت را براي فرار غنيمت مي شمارد اما با تلفني که به منزلشان مي زند، متوجه مي شود مادرش مرده است و خلعتي که آن پيرزن به وي داده بود، اينک براي خودش باقي مي ماند.
اين نقطه تحول خلافکار مي شود و او با بازگشت به حرم و قانون (گروهبان) گويي راه درست را پيدا مي کند. بازگشت او به حرم و تسليم شدنش به قانون به اندازه فاصله نقطه جرم و حرم وي را به رستگاري مي رساند و زيارتش قبول مي شود.
«شب » داستان ساده و رواني دارد و تعليق هاي دروني قهرمان هاي قصه بيش از وقايع و اتفاقات بيروني است و از پيچيدگي و هيجانات سه گانه قبلي صدرعاملي فاصله مي گيرد و در واقع بيش از آن که مسائل اجتماعي آدمي را به تصوير بکشد، به دنياي دروني وي وارد مي شود و درگيري هاي انساني قهرمان هايش را دنبال مي کند.
امين حيايي که در اين سال ها بيشتر در قالب نقش هاي طنز بازي کرده است ، اين بار نقش جدي تر و متفاوت تري را بازي کرده و لهجه و زبان مازندراني اش خيلي خوب از آب درآمده و البته مزد اين نقش را نيز با انتخاب بهترين بازيگر مرد دريافت کرده است . خسرو شکيبايي نيز با ميميک هاي خوبي که در بيان حالات دروني اش دارد، کمي از نقش هاي تکراري گذشته اش دور مي شود و به طور کلي بار اصلي فيلم شب بر دوش بازيگرانش قرار مي گيرد. شايد براي درک بهتر فيلم بايد منتظر تکامل اين سه گانه باشيم تا از برآيند اين مجموعه به نتايج بيشتري برسيم.
ديوار: استوانه زندگي
محمدعلي طالبي 6سال پيش در يکي از پارک هاي تهران به طور اتفاقي با پدر و دختري مواجه مي شود که با موتورسيکلت کسب معاش مي کردند. همين مساله انگيزه اي مي شود تا به بسط دراماتيک اين تجربه بپردازد و ديوار را براساس آن بسازد.
اين خود گواه بر آن است که ميان سينما و واقعيت ، ديوار ضخيمي حائل نيست و سينما عين زندگي است. تلاش براي زنده ماندن و زندگي را به اراده خويش ساختن و مبارزه آدمي به دشواري هاي زيستن ، همواره حاوي عناصر قدرتمندي از داستان پردازي است که موجب مي شود ملودرام قابل قبولي در ديوار شکل بگيرد.
دختري که پدرش را به خاطر حادثه اي در فضاي استوانه اي ديوار مرگ از دست مي دهد، تصميم مي گيرد به همراه برادرش راه پدر را ادامه دهد تا زندگي را بچرخاند. او با جديت تمام سعي مي کند بر مشکلات و موانع فردي و اجتماعي اش فائق آيد و هر طور که شده به دور استوانه بچرخد تا به واسطه آن چرخ زندگيش نيز بچرخد، اما در ادامه راه با موانعي مواجه مي شود که در مشکلات و موانع فعاليت اجتماعي براي زنان و دختران و فقر و تاثيرات مخرب آن بر سرنوشت افراد مورد توجه قرار مي گيرد.
بخش زيادي از فيلم به صحنه هاي موتورسواري اين دختر (گلشيفته فراهاني ) اختصاص دارد که اگرچه ممکن است موتورسواري يک دختر به خصوص اين که در برخي صحنه ها واقعا خود گلشيفته دست به اين کار مي زند براي مخاطب جذاب باشد، اما حجم زيادي از کل فيلم را به خود اختصاص مي دهد و گره چنداني از قصه باز نمي کند در پايان فيلم نيز ما با همين دختر قهرمان مواجه مي شويم که پس از فراز و نشيب هاي متعدد اجتماعي و فرهنگي که به واسطه زن بودن او رقم خورده است ، در نهايت تسليم شرايط نمي شود و با تبديل موتورسيکلت به ماشين به راه خويش ادامه مي دهد. در واقع او اگرچه با چرخش روي همين ديوارهاست که نان درمي آورد، اما ديوارهاي ضخيم تري در بيرون از اين استوانه هستند که عبور از آنها سخت تر از اين ديوار چوبي است.
اما او اگر چه نمي تواند برخي از اين ديوارها را عوض کند،ابزار کارش را تغيير مي دهد تا ديوار مشکلات بر او فرو نريزد. طالبي مي گويد اين فيلم را با هدف توليد يک فيلم سالم و خوب ساخته است نه صرفا براي پرفروشي و جذب مخاطب بيشتر، مساله اي که ثابت مي کند ساخت فيلم استاندارد مشتريان خود را نيز دارد.
در انتهاي زمين: پيرمرد و دريا
«در انتهاي زمين » بيشتر شبيه يک فيلم مستند بلند است که از منظر مردم شناسي به زندگي پيرمردي تنها که در ساحل دريا در کلبه اي کوچک اقامت دارد، مي پردازد. فيلم از چنين خصوصيتي برخوردار است ، منتها به واسطه کنش و واکنش هايي که ميان پيرمرد و مسائل اطرافش پيش مي آيد، وجوه دراماتيک قصه پررنگ تر مي شود و تک متهمان داستان ، مخاطب را به انتهاي تنهايي و رنج هاي اين پيرمرد مي کشاند.
به عبارت ديگر ساحت هاي گوناگون آدمي از غم و شادي و تنهايي و عشق و دوستي گرفته تا خشم و حسادت و تظاهر و رياکاري از طريق تعامل اين پيرمرد با واقعيات متضاد زندگي به تصوير کشيده مي شود.
البته در انتهاي زمين در برخي سکانس ها بسيار کشدار شده و با برخي صحنه هاي زائد و نخ نما شده از خط اصلي داستان خارج مي شود. مثلا ورود آن روحاني که براي تبليغات انتخاباتي به سراغ حجت مي آيد و وعده هاي دروغ براي جلب افکار عمومي مي دهد يا صحنه اي که حجت با ديدن وي به نماز خواندن مي ايستد نمونه اي از اين زائدگي است.
تنها دوبار زندگي مي کنيم :حقيقت زندگي
در ميان خستگي و ملال ناشي از تماشاي فيلم هاي تکراري و معمولي به ناگهان اولين فيلم يک کارگردان به نام بهزادي ، مخاطبان را سر شوق مي آورد و به پديده سينمايي جشنواره امسال بدل مي شود. فيلم شباهت زيادي به دو فيلم نفس عميق و شب هاي روشن دارد و تنهايي و ياس و ملال يک انسان روشنفکر و بريده از آرمان هاي اجتماع را که در خلسه اي آگاهانه فرو رفته است به تصوير مي کشد و در دو لايه ذهنيت و واقعيت موجود به طرح دنيايي دروني قهرمان افسرده خويش مي پردازد.
بازيگر نقش اصلي مرد فيلم ، اگرچه نابازيگري است که اولين حضورش را در سينما تجربه مي کند، بخوبي از عهده کار برمي آيد. مسير تحول او از ياس به اميد چه در حالات فردي و روانشناختي و چه روايت سينمايي آن بخوبي تصوير مي شود و البته نگار جواهريان نيز به عنوان تنها بازيگر حرفه اي آن با بازي خوبش بر زيبايي اثر مي افزايد.

نگاهی به فیلم آواز گنجشکها
واقعيت اين است آنچنان كه آوازه فيلم آخر مجيد مجيدي، پيش از نمايش آن به گوش ميرسيد، نبود و «آواز گنجشكها» در كارنامه مجيدي نيز در جايگاهي متوسط قرار ميگيرد.تمام عناصر و مفاهيم انساني ــ اجتماعي و موتيفهايي كه در آثار پيشين مجيدي شاهد بوديم اينك در همان فضاي فقيرانه و روستايي، داستان جديد وي را ميسازند و بار ديگر دغدغههاي عدالتطلبانه و توجه به قشر محروم و فرودست جامعه به تصاويري سينمايي بدل ميشود تا همواره وفاداري مجيدي به پايگاه اجتماعي و طبقاتياش تداوم يابد و «بچههاي آسمان»، «رنگ خدا» را فراموش نكنند.
آواز گنجشكها قصه پدري فقير و زحمتكش است كه به دليل بياحتياطي در مراقبت شترمرغ كارش را از دست ميدهد و براي تامين معاش خانواده راهي شهر ميشود و به شكل اتفاقي متوجه ميشود با موتوري كه دارد ميتواند درآمدي كسب كند. اينك موتورسيكلت به جاي شترمرغ، ابزار كسب معاش وي ميشود تا با تغيير حرفه، هويت شهري و مناسبتهاي آن را نيز تجربه كند. رفت و آمد كريم ميان شهر و خانهاش و تغييرات يا دستكم ترديدهايي كه در وي به واسطه اين تجربه جديد به دست ميآيد به فاصله چالشهاي سنت و مدرنيسم در اين سرزمين است كه ساحتهاي انساني و اجتماعي متفاوت آنها را ملموس ميكند و به سطح خودآگاه كريم ميآورد. خرت و پرتهايي كه وي هر بار به خانه ميآورد ميل و ذوقزدگي انسان سنتي به جاذبههاي دنياي مدرن را بازنمايي كرده و تصوير روانكاوانهاي از موقعيت افرادي مثل كريم ترسيم ميكند كه هنوز نتوانستهاند خود را در نوسان پرشتاب اين ديالكتيك تاريخي پيدا كنند و به ثبات برسند.
در نهايت همه آنچه كه در زندگي جديدش و به واسطه حضور در جهان مدرن به دست آورده بر سرش فرو ميريزد و چيزي نمانده تا جانش را بگيرد. گويي مجيدي همواره با نگاه ترديدآميز به جهان جديد و ساختار شهري آن مينگرد و دنيايي كه شرافت و صداقت آدمياني مثل كريم در درون ساختار و مناسبتهاي غيرانساني آسيب ميبيند و زخمي ميشود!
مجيدي در سفر اجباري كريم بين شهر و روستا در موقعيتهاي مختلفي اين تضادها و چالشهاي فرهنگي را به تصوير ميكشد، مثلا فريبكاري مسافري كه كرايه وي را نميدهد يا مردي كه به دروغ به فرد آن سوي تلفن ميگويد من مشهدم. در كنار اين دافعه، كريم مسائل ديگري را تجربه ميكند كه برايش جذاب است، مثل كرايه زيادي كه يكي از مسافران به او ميدهد يا آنتن و خرت و پرتهاي ديگري كه به خانه ميآورد.
گويي كريم نيز در تعامل با مدرنيسم دست به كنشي گزينشي ميزند، اما در نهايت نميتواند آن را به عنوان يك كل بپذيرد پس بار ديگر به اصل خود برميگردد. در واقع پيدا شدن شترمرغ و بازگشت كريم به شغل قبلياش همين دگرگوني را بازنمايي ميكند و مصداق اين سخن مولانا ميشود كه هر كسي كو دور ماند از اصل خويش/ بازجويد روزگار وصل خويش. در واقع حرص و ميلي كه براي بهبود زندگي در دنياي شهر وجود دارد و كريم را به استيصال وجودي ميكشاند و آرامش وي را به هم ميزند.
اين بازيابي خود به واسطه قناعت كردن وي به همان زندگي گذشته تامين ميشود و اصلا مجيدي عنوان فيلم خويش را از اين موضوع ميگيرد كه گنجشكها موجودات بسيار قانعي در ميان موجودات ديگر هستند. از سوي ديگر، كريم در كنار اين سير آفاق و سفر عيني در سيرالستي و نوعي سير و سلوك دروني نيز ميپردازد و در موقعيت جهادگونهاي با وسوسههاي درونياش قرار ميگيرد. نمونه بارز اين پارادوكس زماني است كه وي يخچال را به خانه ميآورد و وسوسه ميشود آن را بفروشد، اما در نهايت آن را به صاحبش برميگرداند و به يمن اين صداقت، صاحب مغازه به او اعتماد ميكند و سفارش كار بيشتري به او ميدهد.
اگرچه اين صحنهها به خلق موقعيتهاي انساني با زيباشناسي خاص خود ميشود، اما اين گونه عناصر ديگر به تكراري مضاعف در آثار مجيدي تبديل شده و خاصيت اخلاقي خود را از دست داده است. اما در پس همه حوادث و حرف و حديثهاي اين فيلم، آنچه به لحاظ معنايي در آواز گنجشكها ميدرخشد. برجستگي نقش پدر با بازي خوب رضا ناجي است كه اداي ديني به موقعيت هميشه پنهان پدراني است كه تمام هستي خويش را در برابر دشواريهاي زيستن قرار ميدهند تا آواز گنجشكهاي آنان همواره خوشنواتر باشد.
آواز گنجشكها قصه خود را در 2 موقعيت متصل به هم پي ميگيرد. يكي زندگي كريم كه خط اصلي داستان بر دوش او قرار دارد و ديگري دنياي بچهها كه با فروش گل و ماهي و روياهاي كودكانهاي كه براي بهبود معيشت خود دارند، هم بر تلخي قصه ميافزايد و هم لطافتي شاعرانه به آن ميدهد. فيلمبرداري از نماهاي بالا و لانگشاتهاي زيبا از طبيعت را هم نبايد فراموش كرد. آواز گنجشكها نيز مثل آثار ديگر مجيدي از دل تاريكي و فقر و فلاكت در پايان روزنهاي به اميد و بهبود و روشني ميگشايد و در همين لحظهاي كه به پايان اين مطلب رسيدم، تلويزيون خبر از انتخاب مجيدي به عنوان بهترين كارگردان راي ميدهد.