دين و مفاهيم و انگاره هاي ديني به همراه حوادث و وقايع تاريخي وابسته به آن همواره با هنر و انديشه و شئون مختلف آن، تعاملي ديرينه داشته و در مقام منبع و مرجع آفرينش ادبي و هنري مورد توجه فرهيختگان و اهل نظر بوده است. قصد نگارنده از طرح اين موضوع البته تحليل هنر يا سينماي ديني نيست که توضيح اين مناقشه پيچيده، در حوصله اين مقال نيست و فرصتي فراخ تر مي طلبد اما با هر نوع نگرش و تفسيري راجع به هنر ديني نمي توان از پتانسيل و ظرفيت هاي ادبي و نمايشي و تصويري موجود در تاريخ دين به سادگي گذشت. بسياري از حوادث و وقايعي که در بستر ديني اتفاق افتاده است به خودي خود و به عنوان يک پديده انساني و تاريخي داراي وجوه دراماتيک و داستاني است و از قابليت بالايي جهت توليد و آفرينش گونه هاي مختلف هنري برخوردار است. بسياري از ما داستان هاي قرآني و مذهبي زيادي از زندگي بزرگان دين را به خاطر داريم و هنوز نيز از شنيدن و خواندن مکرر آن لذت مي بريم؛ داستان ها و روايت هايي از تجربيات سيره پيامبران و امامان که چه بسا با مطالعه آن، تصويرسازي ذهني و تداعي نمايشي آن در عالم انتزاعي شکل مي گيرد و همچون يک خاطره ازلي و اسطوره يي در ذهن ها باقي مي ماند. روح جاودانه و مقدسي که بر فضاي دراماتيک و ساختار نمايشي برخي حوادث و پديده هاي ديني حاکم است نيز به استحکام اين خاطرات و تداوم لذت هاي آن دامن مي زند. هنوز ما از تماشاي فيلم محمد رسول الله و ده فرمان و داستان ابراهيم و نوح و موسي لذت مي بريم و قصه آنها همچون يک فيلم سينمايي در اذهان مخاطبان به يادگار مانده است.
يکي از مهم ترين حوادث تاريخي که در ساحت و بستر ديني نيز روي داده و شايد بيش از وقايع ديگر مورد توجه اهالي هنر قرار گرفته واقعه کربلا و حادثه عاشورا است.
عاشورا و سير حوادث کربلا يک قصه حماسي و تراژيک است که عناصر داستاني لازم براي طرح و توليد يک اثر نمايشي را دارد. وجود قهرمان و ضدقهرمان، فراز و فرودهاي قصه، شکست و پيروزي، گفتارها و ديالوگ هاي قدرتمند و لوکيشن و موقعيت مندي داستان و... مولفه هايي هستند که در يک چيدمان داستاني به آفرينش يک اثر ماندگار کمک مي کنند. در ميان ژانرهاي گوناگون هنري شايد سينما کمترين نسبت را با اين حادثه تاريخي دارد و شايد يکي از دلايل مهم آن تاخير زماني هنر هفتم در تعامل با اين حادثه نسبت به هنرهاي ديگر است، والا در حوزه نمايش و شعر و ادبيات، آثار متعددي تحت تاثير اين واقعه و مسائل انساني آن خلق شده است. تعزيه به عنوان يک نمايش شرقي اساساً محصول مستقيم رويارويي هنر با اين حادثه تاريخي - مذهبي است که اتفاقاً با مخاطبان عام نيز ارتباط خوبي برقرار کرده است و شايد به جرات مي توان گفت نمونه بارز هنر عاشورايي قطعاً تعزيه است، اما دامنه نفوذ اين رويداد مذهبي در مديوم سينما چندان گسترده و چشمگير نبوده و دوربين هاي فيلمبرداري نتوانسته در به تصوير کشيدن قصه کربلا و بازنمايي ساحت هاي دروني تر آن، کار خاصي انجام دهد.
تاثيرپذيري و الهام سينما از واقعه کربلا را مي توان در دو حوزه مورد بررسي قرار داد؛ يکي خود حادثه و روايت تاريخي آن است که در قالب ژانرهاي تاريخي و مذهبي به خلق فيلم هاي کوتاه و داستاني در اين زمينه منجر مي شود و ديگر مناسبات و آيين و رسوم عزاداري و سوگواري است که در ژانرهاي گوناگون سينمايي به تصوير کشيده مي شود؛ مناسبات مذهبي که صرفاً بازتاب يک اثر ديني نيست و در واقع هنجارها و سنت هاي فرهنگي اجتماعي جامعه را مورد توجه قرار مي دهد. مثلاً صحنه هاي عزاداري در فيلم هامون نمونه يي از اين مساله است که تاثيرات فرهنگي - تربيتي اين حادثه را در قالب سنت هاي اجتماعي عاشورايي بررسي مي کند. به عبارت ديگر در اکثر آثار سينمايي ما بيش از آنکه خود حادثه کربلا به عنوان يک داستان قابل پردازش و فيلم نوشت مورد توجه قرار گيرد باورهاي عاشورايي و آيين و رسوم اجتماعي و نمادين برساخته آن به تصوير کشيده شده و تلاش شد از پيام هاي انساني و معنوي عاشورا در متن اجتماعي و مناسبات انساني امروزي استفاده شود. قطعاً بيشترين کاربرد سينما تا اين رويکرد در سينماي دفاع مقدس و فيلم هاي جنگي ما صورت گرفته است. در واقع حادثه کربلا در جهان سينمايي ما بيش از آنکه به لحاظ دراماتيک تاثير بگذارد به شکل ايدئولوژيک موثر بوده است و نقش اين حادثه به عنوان يک تراژدي و پديده دراماتيک مورد توجه قرار نگرفته است. به عبارتي ديگر درس ها و پيام هايي که از اين واقعه عظيم برمي آيد دستمايه داستان پردازي و فيلمسازي قرار گرفته و مورد تاويل و تفسير مولف واقع شده است. سريال سازي هاي مناسبتي که در سال هاي اخير به راه افتاده نمونه هايي از اين الهام گيري از واقعه عاشوراست که نه متن اصلي که تاويل هاي برگرفته از آن را در روح يک داستان غيرتاريخي بسط مي دهد و روايت مي کند. اين باورها و انگاره هاي اخلاقي عاشورا است که در سيماي کهن الگوهاي اسطوره يي در سينماي ما بسط يافته است يا وقايع تاريخي مرتبط با آن که به شکل غيرمستقيم واقعه کربلا را در مرکز توجه خود قرار مي دهد. مشهورترين فيلم سينمايي در اين زمينه که در حافظه هنري مخاطبان نيز حک شده روز واقعه شهرام اسدي است که براساس فيلمنامه بهرام بيضايي در سال 73 ساخته مي شود و به شکل غيرمستقيم و نمادين به قيام عاشورا و حادثه کربلا خود را نزديک مي سازد. «سفير» فريبرزصالح در نخستين سال هاي انقلاب، همچنين فيلم هاي داستاني مثل بازرس ويژه منصور تهراني در سال 1360، به خاطر هانيه کيومرث پوراحمد در سال 1373، بال هاي سپيد مهدي و ناصر هاشمي در سال 1377و «راه طي شده» عباس رافعي در سال 1384 نمونه هايي از فيلم هاي سينمايي با رويکرد عاشورايي هستند که داستان خود را با الهام از اين واقعه ساخته اند.
اينک اما بايد منتظر بود تا احمدرضا درويش پروژه عظيم خود «روز رستاخيز» را درباره واقعه عاشورا جلوي دوربين ببرد تا شاهد اولين فيلم سينمايي باشيم که خود قيام عاشورا و حوادث کربلا را به تصوير مي کشد. درويش که از دو سال پيش مطالعه و تحقيق براي نوشتن فيلمنامه روز رستاخيز را شروع کرده، قصد دارد پروژه تاريخي خويش را از مرگ معاويه تا قيام امام حسين(ع) روايت کند. گرچه تجربه روايت تصويري از زندگي ائمه در قالب سريال هاي تلويزيوني ساخته شده است اما ساخت يک فيلم سينمايي با محوريت قيام کربلا مي تواند جذابيت هاي بيشتري داشته باشد؛ يکي به دليل مديوم آن و فضاي خاص سينمايي و ديگر خود موضوع و دامنه تراژيک آن که دست کم در ميان مخاطبان شيعه داراي ارزش هاي دراماتيک بيشتري است و داستان زندگي امام حسين(ع) بيش از ديگران، عواطف و احساسات آنان را برمي انگيزد، از اين رو اثرگذاري اين سوژه براي مخاطبان بسيار بالا است.
عاشورا و مراسم و آيين هاي عاشورايي البته در فيلم هاي مستند نيز مورد توجه قرار گرفته و آثار تجربي و حرفه يي متعددي در اين حوزه ساخته شده است که البته بيش از آنکه به خود واقعه بپردازد به سنت ها و آيين هاي مذهبي و عزاداري و شيوه هاي گوناگون آن در مناطق و قوميت هاي مختلف توجه کرده است. شايد بيش از همه اينها و به غير از تعزيه که ژانر تئاتري عاشورايي است واقعه کربلا در تئاتر مورد استقبال قرار گرفته است و جشنواره تئاتر عاشورايي در همين راستا راه اندازي شد که هم وقايع و حوادث مختلف در اين حادثه و هم داستان هايي با رويکرد عاشورايي را به نمايش مي گذارد. تله تئاترهاي تلويزيوني را اگرچه به شکلي محدود بايد به اين مجموعه ها افزود.
در ميان سريال هاي تلويزيوني نيز شايد بيش از همه مجموعه «شب دهم» در سال هاي اخير با تم عاشورايي مورد توجه مخاطبان واقع شده و نشان داده است اگر از عناصر و مولفه هاي سينما در طرح داستان هاي مذهبي و ديني به درستي استفاده شود و به ويژه فرم و ساختار نمايشي و دراماتيک فداي پيام ها و نظام معنايي اثر نشود، مي توان به ساخت آثار سينمايي در حوزه هاي مذهبي با مخاطب پذيري بالا اميدوار بود. در واقع عاشورا در مقام يک داستان تراژيک و حماسي، جداي از تفاسير و تاويل هايي که مي توان از آن داشت، بستر خوبي براي شکل گيري يک اثر سينمايي ارزشمند است که قهرمان آن با کشته شدن نه تنها از بين نمي رود بلکه چهره يي اسطوره يي تر مي يابد و فراتر از سوپراستارهاي معروف مي نشيند، گرچه نسبت اينهماني برقرار کردن ميان قهرمان هاي سينمايي و قهرمان هاي تاريخي و ديني نمي تواند مقايسه منطقي و خوبي باشد چرا که قهرمان هاي سينمايي، کاراکترهاي مجازي و قهرمان هاي تاريخي، انسان هاي واقعي و زميني هستند. اتفاقاً يکي از چالش ها و موانع عمده فيلمسازي در حوزه هاي ديني و مذهبي همين مساله است؛ جايي که سينما و هنر بايد فراتر از تفاسير و رويکردهاي متضاد و تعصبات و خرافات و بدعت هاي نهفته در اين واقعه به روايت قصه خود بپردازد، قصه يي که براي مخاطبان شايد موضوع تازه يي نباشد و آنان از پيش داستان و قهرمان داستان را بشناسند و حتي نسبت به قهرمان خويش، حساسيت و تعصبات خاصي داشته باشند؛ قهرماني که ساخته ذهن کارگردان نيست بلکه از پيش وجود داشته است و بايد آنچنان که هست به تصوير کشيده شود. در جهان رسانه يي شده امروز حتي قهرمان هاي مذهبي و اسطوره يي نيز خود را در چهره يي رسانه يي نشان مي دهند و قدرت و دامنه نفوذپذيري آنها بر مخاطب بيش از مديوم رسانه هاي سنتي است.
امروز سینما می تواند بیش از سخنرانی و منبر و حتی تعذیه و عزاداری با قدرت تصویر و رسانه ،مخاطبان علاقمند را جذب پیام عاشورا کند اما یک آسیب جدی این سینما را تهدید می کند و آن سکولاربودن تصویر است . تزریق مفاهیم و آموزه های دینی و معنوی در رسانه سینما همواره با این خطر مواجه است که هاله تقدس و ماورائی آن به واسطه نمایش و تصویری شدن کمرنگ می شود و فرو می زیزد و یا اینکه حقیقی والا و انتزاعی در ساختاری محدود و انضمامی،صورتی مشخص می گیرد و از فربهی و چند لایگی آن کاسته می شود.گویا کسوت معنایی و تقدس گونه یک حقیقت ماورائی به واسطه تصویر و سینمایی شدن از تن حادثه فرو می ریزد و به یک امر عادی و متعارف بدل می گردد البته این به هنر مولف بر می گردد که چگونه مفاهیم بلند را در صدف تصویر قرار دهد تا پیام قصه بدون آنکه دچار استحاله شود صید می گردد
بازسازي حادثه و باورهاي عاشورايي در سينما به فرآيندي پيچيده تر از ژانرهاي ديگر نياز دارد و همچون حقيقت اين قيام، سرشار از حادثه و اتفاق است. شايد در رويکرد سينمايي به واقعه عاشورا نيز هيچ سخني به اندازه توصيه به آزادگي خود امام حسين(ع) به کار نيايد. آزادگي، تا در به تصوير کشيدن آنچه گذشت بدعتي صورت نگيرد.
"
دکتر علی شریعتی: "در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و
برحسینی می گریند که آزادانه زیست"
روانکاوی فرهنگ عامه در سوگواری های محرم در نهایت و شاید ناگزیر ما را به تحلیل مارکسیستی می کشاند که دین "افیون تودها" ست .وقتی که دین از کارکرد های اصیل و ذاتی خویش تهی می شود و در حد یک مکانیسم روانی- عاطفی استحاله می گردد چیزی از آن باقی نمی ماند جز برخی آداب و رسوم نمادین و بدعت آمیز که در ذیل شمایل گرایی و دین ورزی صوری همچون ماده مخدر مصرف می شود وهویتی کاذب و وارونه می یابد در حقیقت دین به یک آیین فرو کاسته می شود .گفتمان های عاشورایی در سالهای اخیر تحت تاثیر قرائت رسمی از دین از دو ناحیه دچاربد فهمی شده است یکی تبدل پارادایم اخلاقی و معنایی عاشورا به یک کنش شریعتمدارانه صرف ورساله ای که اشک ریختن و بر سینه و سر زدن را ضامن سعادت اخروی می داند گویی امام حسین به این هدف به شهادت رسید ه است تا در روز محشر به بهانه سوگواری شیعیان واسطه شفاعتشان شود در این گفتمان ،مهم ابرازمحبت و احساسات نسبت به این واقعه و قهرمان آنست تا مومنین با اشک افشانی و گریه زاری گوشه ای از بهشت را برای خویش پیش خرید کنند .بسیاری از مناسبتها و سنت های عزاداری براساس همین نگرش خلق شد ه اند و حضور کثیری از شیعیان در مراسم محرم به همین منظور صورت می گیرد. دیگری استفاده سیاسی از این واقعه در جهت منافع حزبی و جناحی است . تشبیه و قیاس کربلا با حسین و یزیدیان زمان و خود را جبهه حق و مخالفان خود را سپاه یزید دانستن ،بخشی از سیاسی کردن حادثه عاشواست که شعار کل یوم عاشورا و کل ارض الکربلا را به نفع خویش تاویل می کند این رویکرد به ویژه در هنگامه انتخابات با خوش رقصی برخی مداحان نمود بیشتری می یابد . این گفتمان با نظریه معرفت و قدرت میشل فوکو نیز مطابقت می یابد و قابل تبیین است. در واقع معرفت عاشورایی با گفتمانهای قدرت و محبت سرکوب و پس رانده می شود .گفتمانهایی که دین را از ساحت شناختی به ابزاری عملیاتی صرف بدل می کند که شور و شوریدگی را بر شعور و فرهیختگی سلطه می دهد .تاویل ها و سوگواریهای دهه اخیر نشان می دهد که فلسفه عزاداری به دین درمانی و تکنیک های روانشناختی تقلیل یافته و به یک ابژه تسلی بخش تبدیل شده است.در واقع در بستر این سطح از دین ورزی احکام و رسانه دین جایگزین ذات دین شده و به جای پیام آن نشسته است. جهان رسانه ای شده امروز نیز به این پارادایم دامن می زند .عزاداری های محرم در مقام یک رسانه جذ اب برای پاسخ به نیاز های عاطفی ،سرگرم کننده و تسلی بخشی بدل شده تا تحمل زندگی را افزایش دهد و انسان افسرده و مضطرب امروزی را آرام کند .سوگواری های که تنها فرافکنی دردها و رنج ها و خواسته های سرکوب شده فردی –اجتماعی در زیست- جهان آدمیانی است که عقد ه های فرو خورده خویش را به نام عقیده های مقدس و الهی تاویل می کنند و فریاد می زنند ! آنچه که در لابه لای این آشفتگی ها پنهان می ماند حقیقت و پیام عاشوراست .گویا کسی نیست تا کار زینبی کند همه یا یزیدند یا شهیدند! شاید برای همین است که هنوز صدای هل من ناصر ینصرنی حسین به گوش می رسد!


مدتي است که تلويزيون به پخش مجدد سريال هاي چند سال پيش سيما پرداخته و با تداعي خاطرات گذشته ، به احساس نوستالژيک مخاطبان دامن زده است و قطعا يکي از عوامل جاذبه بازبيني اين مجموعه هاي تلويزيوني ، همين تجديد خاطره و لذت تداعي تجربه هاي قبلي است.
به هر حال اين هم يکي از کارکردهاي مهم اين رسانه قدرتمند است که با بازآفريني و پخش مجدد برنامه هاي گذشته و ضمن مرور کارنامه خويش ، به يادآوري خاطرات ديروز مي پردازد و اين خاصيت را دارد که انسان را در فضاي گذشته و طي شده قرار دهد. گويي تلويزيون اين توانايي را دارد که تاريخ را به ساحت اکنون بياورد تا ديگر ميان گذشته و امروز فاصله چنداني نباشد. تلويزيون زمان را در دستان خود گرفته و آن را مديريت مي کند.
بيهوده نيست که جهان امروز را عصر رسانه مي نامند. در ميان اين برنامه ها دو مجموعه تلويزيوني «خانه سبز» (که ادامه آن با نام سرزمين سبز در حال پخش از شبکه 2 سيماست) و «پدرسالار» بيش از ديگران مبتني بر حس نوستالژيک مخاطبان بوده و حتي بسياري از خاطرات شخصي آنان را بازآفريني کرده است.
لذت بخش بودن اين تجربه صرفا يک لذت رسانه اي نيست و تحليلي جامعه شناختي دارد. به اين معني که مخاطب پذير بودن اين سريال ها به عوامل اجتماعي و روان شناختي پس زمينه اثر برمي گردد که آنها را از يک برنامه سرگرم کننده و مفرح صرف به فرامتني اجتماعي و تاريخي بدل مي کند؛ فرامتني که مخاطب ، مسائل و چالش هاي واقعي زيست جهان خويش را در آن بازمي يابد و فرافکني مي کند. بويژه سريال هايي که نظام خانوادگي و مسائل آن را پيگيري مي کند، در اين بستر مورد توجه بيشتر مخاطب ايراني واقع مي شود.
خانه سبز و پدرسالار اگرچه در دو ساختار متفاوت روايت مي شوند، اما ارتباط معناداري به لحاظ جامعه شناسي با هم دارند و فاصله ميان آن دو به تاریخ پارادوکس سنت و مدرنيسم در ايران پهلو مي زند. بسط مدرنيته در ايران بيش از هر ساحت ديگري نظام خانوادگي را به طور ملموس و عملي به چالش گرفته است و تعارض هاي خود را نشان مي دهد. «پدرسالار» معرف نظام سنتي خانواده در ايران است که آزادي و استقلال آدمي را در سايه امنيت اقتصادي و حمايت هاي پدرانه فراموش مي کند و به بهانه همبستگي و علقه هاي عاطفي به رسميت شناخته مي شود. اما در خانه سبز اگرچه همه در کنار هم زندگي مي کنند، اما هم شکل صوري و فرم ساختاري جغرافياي زيستي آنها مستقل است و هم اين که هر يک از زوج ها به عنوان خانواده اي جداگانه به رسميت شناخته مي شود و تعامل انساني و خانوادگي آنها به اين استقلال طلبي ضربه اي نمي زند.
در يکي از سکانس هاي خانه سبز عاطفه ، مادر خانواده به پسرش فريد مي گويد من و پدرت اول زن و شوهر هستيم بعد پدر و مادر. مساله اي که در نظام سنتي خانواده در ايران به فراموشي سپرده مي شود. به اين معني که با وارد شدن اولين فرزند و فرد جديد به خانواده ، زن و شوهرها به پدر و مادر بدل مي شوند و موقعيت همسربودگی خويش را از ياد مي برند. همين فربه شدن نقش پدر و مادري بويژه پدر بودن که در ذيل نظام مردسالاري تاريخي ، محوريت جنسي مي يابد، موجب مي شود وي نسبت به فرزندانش نه فقط حق مالکيت حقوقي که حق مالکيت رواني عاطفي داشته باشد و چگونه زيستن آنها را نيز جزو وظايف خود بداند.
همين مساله باعث مي شود مرز ميان احترام و استقلال خلط شود و هر گونه استقلال طلبي و هويت مندي فردي به نام احترام و تکريم بزرگترها و سنت ها سرکوب شود.
«خانه سبز» اما يک تجربه جديد با مناسبات عاطفي و خانوادگي تازه اي بود که اتفاقا طرفداران پدرسالار در پذيرش آن دچار مشکل بودند و نوع روابط انساني و شيوه تعامل اعضاي خانواده در آن را لوس و بي معنا مي دانستند.
در حالي که خانه سبز جداي از متن هنري آن که ممکن است مثل هر مجموعه ديگري دچار اشکال باشد، جسارت کارگردان در طرح مسائل جديد و تصوير خانواده متوسط رو به مدرن ايراني را به اثبات رساند. سريالي که از يک روان شناس برجسته به عنوان پشتوانه علمي خود بهره مند شد و بسياري از مسائل و مشکلات خانوادگي را روان شناسانه و گاه مستندگونه به تصوير کشيد. خانه سبز در عين حال درگيري هاي خانواده مدرن ايراني با چالش هاي سنتي را نيز مورد توجه قرار مي داد، اما سعي مي کرد با عقلانيت جديد و نگاه امروزي در حل آنها تلاش کند. در واقع خانه سبز، خانه اي نبود که تمام دستاوردهاي خانواده سنتي را طرد کند و به يک چوب براند، بلکه ضمن تاکيد بر نکات مثبت آن ، به مقتضيات زمان در بهره گيري از آنها توجه مي کرد. خانه سبز سريالي نبود که صرفا واقعيت هاي موجود در نظام خانوادگي را به تصوير بکشد بلکه بيش از آن سعي مي کرد روايت هاي جديد و سبک زندگي تازه اي را به مخاطبانش عرضه کند و در مقام يک رسانه آموزشي به آگاهي بخشي خانواده هاي ايراني بپردازد.
خانه سبز در دوره تاريخي اجتماعي زمان پخش خود با ذائقه بسياري از مخاطبان ايراني همخواني نداشت و آن را برنمي تابيدند. شايد در ظرف زماني معاصر که دامنه زندگي متوسط و مدرن ايراني گسترش يافته است ، اين سريال تناسب روان شناختي با مخاطب بيابد و بهتر درک شود. پخش مجدد اين مجموعه ، پاسخي منطقي و زمان شناسانه به اين نياز بود.

دامنه مدرنیزاسیون تا مراسم عزاداری و محرم نیز کشیده شده و عاشورا دیگر نه تنها مظهر جنگ میان حق و باطل که عرصه کشمکش و چالش سنت و مدرنیسم هم گردیده است . تغییر شکل نحوه عزاداری جوانان به ویژه در شهر تهران که امروز بسط جغرافیایی نیز یافته و در دیگر نقاط کشور هم نفوذ کرده است در واقع به نوعی توسعه اجتماعی یک فرهنگ تک افتاده و تبدیل آن به یک خرده فرهنگ است . فرهنگ جدید (نه صرفا مدرن) که در سال های پیش مجزا و فاقد تماس با بدنه فرهنگ عمومی جامعه بود و به ویژه در عرصه مراسم و نماد های مذهبی محدوتر و منزوی تر بود اینک گویی خود را بر هژمونی فرهنگ سنتی تحمیل می کند و از یک مد و مدل فرهنگ ی به یک سنت فرهنگی در حال تغییر است ..در این دگردیسی فرهنگی_اجتماعی امر آسمانی که با احساس ترس و احترام مطلق همراه بوده است کسوتی زمینی می پوشد. البته این همه نه صرفا به اراده عاملان که به اقتضای ساختار مدرن و وضعیت تاریخی و روانشناختی انسان ایرانی معاصر است.
تغییر و جابجایی گروه های مرجع نسل جدید و میل به ساختارشکنی و تولید الگوهای مدرن در رفتار ،عامل دیگری است که صورت جدیدی به مراسم عزاداری کنونی داده است . در این فرایند الگو سازی و سنت شکنی که بر مبنای تفسیر جدید و فردی تر از متن مقدس قرار داده است . این سنت دینی سیاسی به یک رفتار غیر دینی ،اجتماعی تبدیل می شود .نسل جدید با درک (با حداقل تجربه) دوران مدرن ،تمام نماد ها و رسوم سنتی را که نسل پیشین بر او تحمیل کرده است باز تفسیر می کند و به گونه ای که می فهمد و می پسندد ،تجربه می کند. او می خواهد با یک نظم جا افتاده و سنت از کار افتاده به گمان خود مبارزه کند. این نسل دیگر ارزش های شایع را بر نمی تابد و خود می خواهد معیار سنجش و تعیین هر گونه ارزشی باشد.
وجود کارناول های عزاداری غیر متعارف، هیجانات پس از مسابقات ورزشی و ... به نوعی مبارزه با هژمونی غالب سیاسی ، مذهبی و ایستادگی در برابر آنچه که بر او تحمیل یا نصیحت می شود است. تکرار چنین وقایعی در جامعه کنونی ما به لحاظ جامعه شناختی، تبدیل نارضایتی به یک هنجار است که هر بار در حوز ه ای جدید و این بار در عرصه مذهب و برخی مراسم عزاداری امام حسین(ع) متجلی گشته است . تغییر هنجار های اجتماعی نشان از تحول در نظام ارزشی جامعه است نه هنجار شکنی. صرف تغییر برخی آداب و عادت های سنتی دلیل بر بیماری و آنومی در جامعه نیست . بسیاری از مراسمی که امروزه در عزاداری امام حسین (ع) به یک سنت تبدیل شد ه است ، روزگاری بدعت به حساب می آمد و در زمان خویش غیر متعارف بوده است (علم ، زنجیر ، قمه زنی و..) نگارنده معتقد است تغیر مزاج و رفتار جوانان و حتی ناهنجاری در رفتار نسل جدید در نحوه عزاداری ماه محرم حاصل بحران الگو های پیشین در تحمیل فرهنگ خود بر نسل جدید ،ناتوانی نظام ارزشی و تبلیغی جامعه در ارائه الگو ها و رفتار های دینی متناسب با دنیای جدید است.
توانمند کردن الگوهای دینی و قرائت جدید و عقلانی از گزاره ها و وقایع دینی همچون حادثه کربلا و قیام امام حسین( ع) می تواند نقش موثری در جذب آگاهانه نسل جدید و اقبال آنان به دین و مظاهر آن داشته باشد . نسل جدید را نباید تنها در میدان محسنی و شهرک غرب جستجو کرد حضور جوانان در کانون توحید و حسینه ارشاد و اشتیاق آنان برای فهم جدید دین ، بخش دیگری از این واقعیت است .نسل جدید شام غریبان خود را به سوگ نشسته است ،با روشن کردن شمع های آگاهی ، راهی روشن در مسیر آنان قرار باید داد.
امروز تولدم بود و من بیش از آنکه به زندگی فکر کنم یاد مرگ می افتم .با هر تولدی دیگر یک گام به مرگ نزدیکتر می شویم و ملال زیستن در جهان ایرانی مگر راهی غیر از این باقی می گذارد ! روانشناسان معتقدند از ۴۰سالگی به بعد (گرچه من در اغاز این دهه هستم) بحران میانسالی به سراغ آدمی می آید .بحرانی که از وضعیت فردی و اجتماعی انسان ناشی می شود و آدمی در قیاس ایستادن در دو نیمه عمر به چگونه زیستنش می اندیشد وبه دنبال پاسخی قانع کننده برای چرایی بودن می گردد. اما من از زمانی که کودکی را از سر گذارند ه ام و به به دوران هویت یابی نوجوانی رسید ه ام در بحران های فردی و اجتماعی زیست می کنم و گویا زندگی ما در تقدیر تاریخی خویش جز تجربه بحران راه به جایی ندارد گرچه معتقدم خود آگاهی نسبت به این مساله ، آدمی را از سقوط در این بحران نجات می دهد و ساحتی معنا دار برای تحمل بودن و زندگی کردن فراهم می کند و البته بر این باورم بحران میانسالی بیش از انکه مساله ای فردی و روانشناختی باشد پدید ه ای اجتماعی و تاریخی است . در جامعه ای که تاریخش سراسر بحرانی است شهروندانش با بحران متولد می شوند

.jpg)
اگرچه ميان دانش و جنسيت هيچ ارتباط ويژه اي حاكم نيست و حق دستيابي به علم و آگاهي و كسب فضائل علمي در انحصار هيچ شخص و گروه خاصي نمي باشد اما امروزه برنامه ريزان اجتماعي و آموزشي ما با مساله عدم تعادل جنسي در دانشگاههاي كشور مواجهه هستند امري كه مي تواند در دراز مدت و براي برنامه هاي توسعه ملي يك كشور مشكل آفرين شود و آثار سوء خودرا در كل نظام اجتماعي و خانوادگي بروز دهد. اساسا هرگونه عدم توازن و اعتدال در برنامه ريزي هاي انساني به عنوان يكي از كژكاردهاي جامعه انساني مطرح مي شود كه فرايند طبيعي و عقلاني يك پروسه اجتماعي را دچار اختلال و آسيب مي كند.
در سالهاي اخير دانشگاهها و نظام آموزشي ما با مساله عدم تعادل جنسي در پذيرش دانشجو مواجهه است حضور 60 الي 70 درصد دختران در دانشگاهها و مراكز آموزش عالي اگرچه از سويي موجب خرسندي و نشان از رشد جامعه زنان و گامي موثر در از بين بردن بي عدالتي جنسي است اما از سويي ديگر نشانه يك آنومي و ناهنجاري اجتماعي هم مي تواند باشد البته نوك پيكان اين نقد متوجه پسران است كه گويي به تدريج از عرصه دانشگاهي كشور به عقب رانده و ميل آنان براي ورود به دانشگاه هر روز كمتر مي شود . عجيب است روزگاري نه چندان دور دانشگاه كعبه آمال پسران و دختران ما بوده است و براي رسيدن به اين آرمان حياتي از دعاو نذر و نياز گرفته تا هزينه هاي ميليوني كلاسهاي خصوصي مورد توجه خانوادها بود چه اتفاقي پيش آمده كه امروز پسران ما كه به هر حال و به دور از تظاهرات فمنيست مابانه معيشت فردي و نظام اقتصادي كشور بيش از همه وابسته به توانمنديهاي آنان است همچون گذشته انگيزه و عقيده اي براي قبولي در دانشگاه ندارد؟! حتي ديگر براي كلاس و پرستيژ هم كه شده تره اي براي دانشگاه خورد نمي كنند! براستي چرا ترازوي آموزشي ما بيشتر روي كفه دختران سنگيني مي كند .نظام اجتماعي- فرهنگي كشور امروزه بيش از آن كه رنگ و بوي علمي به خود داشته باشد دغده مسائل اقتصادي داردو اين امر قطعا در رفتار اجتماعي شهروندان نيز تاثير مي گذارد .دغدغه مسائل اقتصادي و نگرانيهاي معيشتي امروزه دامن جوانان و نوجوانان را نيز گرفته و نگرش آنها را بيشتر به سوي مسائل اقتصادي سوق داده است. از سوی دیگرنگراني از شغل و وضعيت اقتصادي با توجه به بيكاري قشر تحصيل كرده را می توان عامل افت انگيزه هاي تحصيلي پسران عنوان كرد . ضعف نظام آموزشي خانوادگي ما در ارتباط با ايجاد انگيزش در دانش آموزان و هدايت توانمنديهاي افراد در جهت استعدادهاي ذاتي افراد نقش موثري در دلزدگي افراد به ويژه پسران كه مسئوليت زندگي را هم در آينده بر دوش دارند مي شود و آنان را بيشتر به سوي بازار كار و تجارت و به طور كلي مسائل اقتصادي مي كشاند. همچنین وضعيت موجود نتيجه تضاد نهادهاي اجتماعي و آموزشي است الگوي رفتاري كه در جامعه به شكل عرفي وجود دارد متناسب با مدل هاي اخلاقي اي كه نظام آموزشي تبليغ مي كند نيست. چنين تضادي ميان نهاد خانواده و نهادهاي آموزشي هم وجود دارد. ضعف نظام آموزشي در جذب و القاي الگوي رفتاري و اجتماعي به دانش آموزان آنها را به سوي الگوهاي عرفي كه بيشتر مبني بر مسائل مادي و اقتصادي است مي كشاند.
اما چرا اين پارادوكس نهادهاي اجتماعي بيشتر متوجه پسران است؟ براي فهم اين وضعيت اساسا بايد علل گرايش و پذيرش بيشتر دختران به مراكز آموزش عالي را بررسي كرد و از سويي ديگر افت انگيزه هاي تحصيلي را در پسران مورد نقد قرار داد در ارتباط با كاهش انگيزه هاي پسران برآورد افكار عمومي اينست كه بيكاري تحصيل كرده گان و عدم شغل يابي مناسب با درآمد كافي و تغيير الگوي زندگي به مسائل معيشتي و مالي مهمترين عوامل موثر در ارتباط با مساله فوق است. بر پايه تحليلهاي جامعه شناسي و و روان شناسي تربيتي و اجتماعي، تغيير الگوهاي رفتاري كه محور آن بر پايه پول و امكانات رفاهي و زندگي مرفه تعريف شده است به عنوان زير ساختار اين بحران اجتماعي مطرح است از سويي ديگر كشمكش و نوسان جامعه در اين وضعيت صنعتي و سنتي به اين بحران دامن مي زند و تحقق زندگي ايده ال امروزين كه در ذهنيت جوانان در پس رويدادهاي فرهنگي و اجتماعي به ويژه در دهه اخير رخ داده است گويي ديگر در دانشگاه و تحمل رنج تحصيل حاصل نمي گردد لذا امروزه آنان، گمشده هاي خود را بيرون از فضاي دانشگاه جستجو مي كنند البته تمام تقصيرها را نمي توان به گردن نسل جديد انداخت. نظام آموزشي و اقتصادي هم بايد بتواند با فراهم آوردن شرايط شغل و تحصيلي بهتر و امتيازات خاص براي قشر نخبه جامعه، انگيزه هاي اقتصادي و آموزش نسل جديد را به هم نزديك كند. وقتي وضعيت مالي و اجتماعي ورزشكاران ما بالاتر از متخصصين و تحصيل كرده ها باشد و زماني كه المپيادي ها و نخبگان ما به دليل شرايط نا مناسب حرفه اي به كشورهاي ديگر مهاجرت مي كنند يا دچار افسردگي و سرخوردگي مي شوند و چه بسا به ترك تحصيل روي مي آورند وقتي قرار داد فلان بازيكن فوتبال با باشگاه خاصي از كل درآمد يك استاد دانشگاه در طول خدمتش بيشتر مي شود نمي توان باشعار علم بهتر از ثروت است انگيزه هاي پژوهش و تحقيق را بالا برد. متاسفانه دامنه اين سطحي گري قشر دانشجو ما را نيزگرفته و آنان را دچار روزمره گي و سرخوردگي كرده است و اما دختران براي ورود به دانشگاه به دلايلي فراتر از انگيزه هاي شغلي و اقتصادي وابسته اند. آزادي هاي اجتماعي، طعم شيرين استقلال و افزايش شانس ازدواج بهتر انگيزه هاي قدرتمندي براي آنان است. نگراني شغلي براي دختران در نسبت با پسران كمتر است چرا كه مسئوليت اداره زندگي شرعاو عرفا به عهده آنان نيست. ضمن اينكه از بركات دانشجو بودن نيز بهره مي گيرند. به هر حال استقبال دختران از دانشگاه را بايد به فال نيك گرفت. افزايش سطح تحصيلات دختران امروز كه مادران فردا در تربيت و آموزش نسل بعدي هستند نقش موثري در اعتلاي فرهنگي جامعه دارد ضمن اينكه مي توانددر استحكام زندگي زناشويي نيز موثر باشد اما اگر بالارفتن ترازوي آموزش به نفع دختران به معني پايين آمدن كفه ديگر به زيان پسران باشد به آسيب هاي اجتماعي و مديريتي در آينده اي نزديك منتهي خواهد شد لذا برنامه ريزان و مديران آموزشي كشور همچنين جامعه شناسان و روانشناسان تربيتي بايد با تحليلي منطقي و ارائه راهكارهاي موثر و كارآمد از تبديل اين نعمت اجتماعي فرهنگي(افزايش زنان تحصيل كرده) به يك بحران اجتماعي- اقتصادي جلوگيري كنند. عدالت آموزشي حكم مي كند در پذيرش دانشجو به تبعيض جنسي دچار نشد اما تعادل جنسي خود يكي از پايه هاي مهم عدالت آموزشي است. حفظ اين تعادل عين عدالت ورزي است.
هویت آدمی بیش از آنکه محصول خاستگاه طبقاتی ،دین و ملیت و ساختار اجتماعی وی باشد برساخته دغدغه ها ،علائق و نیاز های درونی و عمیقی است که در هر لحظه و همین حالا به او و من بودنش معنی می دهد و در افقی از تجربه های بشری هدایت می کند گرچه همان علائق و نیازها متاثر از خاستگاه اجتماعی انسان است و به شکلی ناخودآگاه در پس ضمیر نهادی به آدمی جهت می دهد اما خودآگاهی و زیست روشنفکرانه ،ساحتی از تجربیات بشری را در برابر انسان می گشاید که خارج از جبر تاریخی به فهم خود و جهان پیرامون خویش نائل شود و لایه های عمیقتری از هستی را درک کند. در فرایند این ادراک ،انسان های مختلف با ویژگیها و خصلتهای متفاوت فردی و فرهنگی و از نژادها و ملیتهای گوناگون ممکن است در افق تجربه های زیسته همدیگر قرار بگیرند و فراتر از نظم و ساختار موجود به همسویی و همزبانی با هم برسند. جهان شبکه ای شده امروز با قابلیت های بالا ی رسانه ای نیز بستر عینی و انضمامی این تجربه درونی و انتزاعی را فراهم کرده است . امروز خیلی از آدمها در دنیای مجازی بدون اینکه همدیگر را بشناسند و دیده باشند هم قطاران خویش را پیدا می کنند و به گفتگو می نشینند.در واقع خود آگاهی ،فهم حقیقت ومیل به فهم خود و دیگری ،فراتر از وضعیت نهادینه شده موجود ،طبقه و طیفی از روشنفکران و اهل فکر را شکل می دهد که در چارچوب مناسبات اقتصادی و اجتماعی موجود نمی گنجد و محدود نمی شود طبقه شناوری که در یک پویایی دائم چارچوب های تنگ زیسته را م یشکند و به نقص و کشف مدام حقیقت دست می زند . زیست آگاهانه هرچند تلخ و شکننده باشد تنها راهی است که انسان را از قید و بند ایدولوژی و طبقه و رنگ و نژاد و هزاران خط قرمز های دیگر را رها می کند و فرصت و امکان تجربه های ناب و اصیل را برای وی فراهم می نماید .مطالعه ، خواندن فکر کردن ونوشتن لوازم این سبک زندگی است. شیوه ای که جهان را به ساحت درونی خویش دعوت می کند تا به واسطه تجربه خودانگیخته اش به هویت و چگونه زیستن و چرایی آن پاسخ دهد .این تنها شکل در جهان و بر جهان بودن است.

فرهنگ هميشه در اين سرزمين مورد بي مهري و ظلم قرار گرفته و همواره به مسلخ هر بهانه اي قرباني شده است اما فرهنگ ستيزان درپس اين واقعيت تاريخي خود را تحت لواي فرهنگ دوستان پنهان كرده و كسوت فرهيختگي به تن مي كنند. اينك اما بي هيچ واهمه اي لايحه طرح افزايش بودجه فرهنگ درمجلس رد مي شود و مورد تصويب قرار نمي گيرد آن هم به بهانه اينكه فرهنگ نان شب نيست كه براي آن ولخرجي كرد و منافع ملي را هدر داد.
اين سخن گرچه براي عامه مردم شيرين و دلچسب به نظر مي رسد اما بار ديگر بر زخم كهنه اهل فرهنگ نمك مي پاشد و بر اين دل شكسته ترك ميزند. نهاد قدرت با تكيه بر روان شناسي توده و ساختار بيمار اقتصادي به نفع منافع سياسي خود، فرهنگ را واسطه مي گيرد تا عمل خود را پشت اين خوش رقصي عامه پسند توجيه كند.دشواري هاي معيشت و غم نان گرچه فرصت تجربه هاي فرهنگي رامحدود مي كند و امكان آفرينش و خلق آثار فكري را مي گيرد اما جان تنها به نان قوام نمي گيرد. اگر انسان بدون نان مي ميرد بدون فرهنگ نيز تنها زنده است. زندگي نمي كند. شاید این شعار به نظر برسد اما چه بسا گرسنگی بیش از کتاب و سینما و موسیقی و روزنامه و نوشتن قابل تحمل باشد .اگر نان ،موجودیت آدمی را رقم می زند فرهنگ ،هویت انسان را شکل می دهد .انسان بی هویت خطرناک تر از انسان گرسنه است. جالب اينكه در عصر ارتباطات و جامعه اطلاعاتي كنوني، اين صنعت فرهنگي است كه چرخهاي اقتصادي را مي چرخاند و اقتصاد هيچ زماني مثل حالا به فرهنگ وابسته نبود ضمن اينكه توجه به فرهنگ، پس انداز سرمايه اجتماعي است و ارزش افزوده بالقوه اي در آن نهفته است مسدود كردن اين راه در نهايت، ناني كپك زده در سفره ما مي گذارد