تبليغاتX
کوچه فرهنگ
نیستم اگر ننویسم

 

 مدتی است که طرح ملی امنیت اجتماعی وارد مرحله جدیدی شده است. از یک سو پوشش خانم ها با پوتین های بلند که جلب توجه مردان چشم چران وحیزایرانی (همان ملت شریف ایران!) را در پی داشته باشد با برخورد قانونی (ضرب و جل) مواجه خواهد شد و از سویی دیگر طرح جمع آوری قلیان ها از قهو خانه و مبارزه جدی و ضربتی با سیگار کشیدن در عرصه عمومی کلید خورده است اینها مصایق دخالت قدرت در ساحت ارادی شهروندان است .بله در اینکه سیگار و قلیان مضر است شکی نیست و قطعا بسط اجتماعی آن در جامعه به نظام سلامت و ساختار اقتصادی و فرهنگی ضربه می زند اما سیگار کشیدن حق هر انسانی است . آدمی به همان اندازه که در کمال خویش سهیم است در نابودی و فنای خویش هم آزاد است . منظورم تجلی آزادی در ساحت ارادی و فردی است.پر خوری نیز برای سلامت مضر است اما کسی از بروز چنین رفتاری در رستوران ها جلوگیری نمی کند و تنها به اطلاع رسانی در این زمینه اکتفا می شود  اگر دانستن، زندگی و لذت بردن ،حق هر انسانی است .نداستن ،خودکشی و خود آزاری نیز حق اوست . رسالت حکومت در چنین حوز ه هایی باید ارشادی و تبلیغی باشد نه سلبی و عامرانه و نظامی! گزینش خیر و شر در ساحت اراده ای آزاد معنا دارد نه در یک کنش اجباری. اساسا فرهنگ سازی از بالا و نهاد قدرت، راه به جایی نخواهد برد .اگر کشف حجاب زوری رضا شاه بی ثمر بود حجاب اجباری نیز ارزشی ندارد .شاید بتوان بر اساس قانون اساسی کشور،رعایت حجاب را در مقام یک حکم حکومتی پذیرفت اما تعیین چگونگی و محتوی آن جز دخالت قدرت در عرصه خصوصی و ارادی معنی دیگری ندارد. پوشیدن پوتین از مصادیق حجاب است نه ضد آن! هرگونه مفهوم و ارزش مدرنی در این کشور در فرایند ایدولوژیزه شدن از معنای واقعی خود تهی می شود و با فربه شدن مفهوم غیر ذاتی و برساخته قدرت ،کارکردی وارونه می یابد .در این بازخوانی کاذب عرصه خصوصی آنقدر فراخمند و گسترده می شود که هر نوع فعل ارادی به کنش اجتماعی وعمومی بازتفسیر می گردد تا نهاد قدرت ،حق واکنش و دخالت نسبت به آنرا پیدا کند .این وارونگی، صورتی دیگر نیز دارد به این معنی که دولت به جای پرداختن به ریشه ها و اصل به مبوه ها و نتایج حاصل از ان توجه می کند و گویی می خواهد با دستکاری میوه ها و تغیر رنگ آن، ماهیت و طعم و ریشه آنرا نیز تغییر دهد .امنیت اجتماعی در سایه امنیت روانی حاصل می شود و ایستادگی در برابر مظاهر اجتماعی آن جز تعمیق رفتاری و اخلاقی بزه هکاری نتیجه ای ندارد بستن قهوه خانه و شکستن قلیانها تنها از تمرکزآن در یک مکان معین  جلوگیری می کند و پاتوق های جد یدتری برای اینکار و چه بسا بدتر از آن خلق می کند .سیگار کشیدن نوع پوشش و مسائلی از این دست اگر چه ممکن است تجلیات اجتماعی نیز داشته باشد اما خاستگاهی ارادی و فرهنگی دارد و نمی توان با زبان قدرت به چالش های آن پایان داد این راه حل (پاک کردن صورت مساله) خود آغاز یک بحران جدید است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:19  توسط سیدرضاصائمی  | 

بخش عمد ه ای از خود  و چگونه بودن ما صرفا واکنشی به فقدان و نبود مطلوب های ما در زندگی است که لایه های عمیقتری از شخصیت و هویت ما را در بر می گیرد و می  نمایاند . هویتی که به تعبیر فرویدی همچون کوه یخی می ماند که عمده آن در زیر آب یا همان ضمیر نا خود آگاه ما پنهان است . گویی ما بیش از آنکه برساخته واقعیت های موجود باشیم بازتابی از حقیقت های پنهان ،آرمانهای سرکوب شده و لذت های فرو خفته ایم .ما کمترین نشانه ای هستیم ار خویشتن خویش و هستی ما در پس فقدان عظیم خود به این آشفتگی دلبسته است . رنج و افسردگی دائم ما که در هر لحظه به گونه ای خاص بازتولید می شود زایشی از همین فقدان بزرگ است که پا به پای صیرورت ما عمیقتر و پیجیده تر می شود و ما هر روز خود را تنهاتر حس می کنیم . پناه آوردن به دنیای مجازی به واسطه اینترنت و وبلاگ و دیگر فن آوریهای نوین ،نشانه ای از تنهایی و بی پناهی ما در جهان واقعی است .جهانی که در زندان زر و زور و تزویرش آدمی را به بند کشیده و در ابتذال خود استحاله می کند .زایش قارچ گونه کلاس ها و درس های موفقیت و در اوج بودن بازنمایی همین اعوجاج و کمال گرایی انتزاعی پیش پا افتاده ای است که سعادت و خوشبختی را در چند فصل و چندین درس ،فرموله می کند و به خورد یک مشت انسانهای فانتزی و بورژوا زد ه ای می دهد که با هر نسیمی دچار قبض و بسط رومانتیک می شوند ! ابتذال اینک نه در چهر های عریان و ظاهری آنچنان که در سطحی نگری و ذهنی پریشان ،ترکتازی می کند. زیست- جهان ما واجد هیچ معنای عمیق و در خوری نیست تا به تجربه مدام آن دل خوش باشیم .زیستن ما همواره در عمق این فقدان فرو می رود و هولناک تر می شود حاصل اما جز تنهایی و اضطراب وجودی نیست. اگر سر در دنیای کتاب و فرهنگ و فرهیختگی داریم اما پایمان در گل و لای این روزمره گی فرو برنده گیر کرده است و وبلاگ نویسی و اساسا نوشتن ،تنها شاید فریبی شیرین و مسکن برای رهایی از این کشندگی است. نه !نه! این خود ما نیست. این تنها نمودی ار فقدان ماست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:22  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

جذب مخاطب و شيوه هاي افزايش طيف تماشاگران همواره يکي از مهمترين دغدغه هاي اصحاب رسانه بوده است و چنانچه از مطالعه نظريه هاي مختلف ارتباطات بر مي آيد اولين گام در جهت ساخت برنامه ها و توليدات رسانه اي داشتن مخاطب است چرا که بهترين و خوش ساخت ترين برنامه ها بدون مخاطب در همان ابتدا عقيم مي ماند و به هدف خويش نمي رسد. بحراني که امروز سينماي ما را بشدت تهديد مي کند همين کاهش مخاطب است که البته گاهي به جاي رشد و ايجاد انگيزه براي بهبود وضعيت کيفي محصولات خود به ابتذال و عوام زدگي سوق مي يابد تا مخاطب را به هر قيمتي که شده پاي تماشاي اثر خود بنشاند! اما از سوي ديگر اگر صندلي هاي سينماي ما نيز خالي باشد توليد بهترين فيلم هاي سينمايي نيز فايده اي ندارد و راه به جايي نمي برد.
در واقع بحران مخاطب از دو سوي متضاد، رسانه ما را تهديد مي کند.
اين وضعيت براي تلويزيون که قرار است رسانه ملي باشد از حساسيت هاي بيشتري برخوردار است چرا که در تلويزيون نه فقط فيلم و طنز و سرگرمي بلکه برنامه هاي متعدد سياسي اجتماعي و فرهنگي و هنري پخش مي شود که بايد طيف بيشتر و متنوع تري از افراد جامعه را پوشش دهد و به نيازهاي ضروري و ثانويه و فانتري آنان پاسخ گويد.
در تلويزيون طيف مخاطبان از بچه 5ساله تا پيرمرد 90 ساله را شامل مي شود که هر کدام بنا به اقتضاي سني و شغلي خويش به برنامه هاي ويژه اي نيازمندند و هر کدام مخاطب شناسي خاص خود را دارند. قطعا مخاطب برنامه هاي کودک به مولفه هايي در جذابيت برنامه توجه مي کند که مخاطب برنامه هاي مستند علمي به آن بي توجه است يا برنامه ورزشي به دليل وابستگي که به طيف جوان دارد بايد شاخص هاي يک برنامه جوان پسند را دارا باشد.
ضمن اين که تلويزيون هر روز و در تمام ساعت هاي شبانه روز در حال پخش برنامه است و مخاطبان آن هر زمان که اراده کنند مي توانند به تماشاي آن مشغول شوند؛ لذا تاثيرات رواني اجتماعي آن بيش از هر رسانه ديگري بر مخاطبان وجود دارد.
براين اساس مقوله مخاطب شناسي و شيوه هاي جذب آن براي تلويزيون به عنوان يک رسانه بزرگ و همه گير بيش از هر امر ديگري واجد اهميت است. اما آنچه هسته اصلي و جوهره جذب مخاطب را تشکيل مي دهد و به اصطلاح مخاطب را جذب پيام رسانه مي کند، مساله اعتمادسازي است.
در واقع اعتماد مخاطب به رسانه بزرگترين سرمايه و ابزار آن رسانه است که مبتني بر آن مي تواند به تداوم هستي هنري خويش اميدوار باشد و ريزش مخاطب بتدريج منجربه سقوط هويت و هستي يک برنامه هنري مي شود.
تهيه کنندگان و برنامه سازان تلويزيوني سعي مي کنند با به کارگرفتن انواع شيوه ها و روش هاي هنري و عناصر و المان هاي جذب مخاطب، برنامه خود را سرپا نگه دارند.
استفاده از هنرمندان، ورزشکاران محبوب يا مجريان و گويندگان توانا، همچنين بهره گيري از فناوري هاي گرافيکي و تکنولوژي هاي مدرن بخشي از تلاش برنامه سازان براي جلب مخاطب است که هر کدام از آنها در جاي خود موثر و ارزشمند است، اما طي سالهاي اخير و با گسترش روزافزون ارتباطات و فناوري هاي اطلاعات بويژه موبايل و اينترنت و ايميل و اس ام اس شرايط مساعدي فراهم شد تا شکل و دامنه ارتباطات ميان برنامه سازان و مخاطبان عمق بيشتري به خود بگيرد. در اين ميان اس ام اس يا همان پيام کوتاه به دليل سرعت عمل بيشتر و ارتباط سريعتر بيشتر مورد توجه رسانه ها بويژه تلويزيون قرار گرفت. پيام کوتاه اين فرصت را به مخاطبان مي دهد که افکار و انديشه ها و ديدگاه و سليقه شان را درباره برنامه هاي مختلف بيان کنند و دست کم مطمئن باشند که اين پيام ها به مقصد مي رسد و ديده مي شود. فناوري پيام کوتاه از دو منظر براي رسانه اي مثل تلويزيون کارکرد داشته و به دو نياز تاريخي آن پاسخ داده است؛ يکي به لحاظ اعتمادسازي و جلب مخاطب و ديگري از حيث مشارکت تماشاگر و مخاطب در فرآيند يک توليد رسانه اي.
به عبارتي ديگر اين فناوري به نظريه منفعل بودن مخاطب و تاثير يکسويه و پروپاگاندايي رسانه بر مخاطب پايان داد و به ارتباط دو سويه و تعاملي مخاطبان و رسانه ها منجر شد.
با وجود اين ديگر اين گويندگان و مجريان تلويزيون نيستند که با مردم سخن مي گويند؛ بلکه مخاطبان نيز حرف و نظر خود را به گوش مجريان و تهيه کنندگان برنامه ها مي رسانند.
در واقع يک نظرسنجي واقعي و بي هزينه براي برنامه سازان صورت مي گيرد که به شناخت نسبي از افکار عمومي مي رسند و مي توانند با تکيه بر آن به بازسازي و بهبود برنامه هاي خود دست بزنند تا مخاطبان خود را راضي کنند و چه بسا بر تعداد آن بيفزايند. وقتي نظر مخاطبان در صفحه تلويزيون و در منظر همگان خوانده مي شود يا بخش هايي از برنامه ها طبق ديدگاه آنان تغيير مي کند، هم اعتماد مخاطب به آن برنامه افزايش مي يابد و هم مخاطب احساس مي کند که در شکل گيري و چيدمان برنامه نقش دارد.
در واقع پيام کوتاه روشي کوتاه براي تبديل تماشاگري صرف و منفعل به مخاطبي فعال و اثربخش است.
نمونه بارز اين بده و بستان رسانه اي را در برنامه شب شيشه اي مشاهده کرديم. چه بسا مهماناني که بر اساس تقاضاي مخاطبان از طريق پيام کوتاه به برنامه دعوت شده اند، مخاطب به اين وسيله احساس مي کند مي تواند برنامه را مطابق علائق و سليقه شخصي شکل دهد و انتخاب کند.
اين شيوه بتدريج در حال تبديل شدن به يک سنت رسانه اي است که قطعا مي تواند خلا و فاصله تاريخي مخاطب و رسانه را پرکند. امروز اين شيوه را در برخي مطبوعات کشور نيز شاهد هستيم که نظرات خوانندگان خود را از طريق پيام کوتاه دريافت مي کنند.
يکي ديگر از کارکردهاي پيام کوتاه در برنامه تلويزيوني مسابقه هاي رسانه اي است که مخاطب را به مشارکت فعالانه در رسانه ترغيب مي کند و هيجان بيشتري به آن مي بخشد. قرعه کشي و شيوه انتخابي برندگان مسابقه در صفحه تلويزيون نيز بر اعتماد مخاطبان مي افزايد.
اعتمادسازي و پرورش مخاطبان فعال اهداف بزرگي براي يک رسانه است که با اختراع رسانه اي ديگر مثل پيام کوتاه تا حدودي محقق شده است. دموکراسي نه فقط مباني فلسفي و تئوريک دارد، که به ابزارها و فناوري خاص نيز محتاج است. شايد هيچ فناوري و رسانه اي مثل پيام کوتاه مصداق اين سخن مک لوهان نباشد که رسانه، خود پيام است.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:59  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

 تحليلي از ستاره سازي در سينما

حضورمحمدرضا گلزار در نقش واقعي خود در فيلم توفيق اجباري و به تصوير کشيدن بخشي از زيست- جهان يک بازيگر معروف سينما (که بنا بر منطق مخاطب شناسي ايراني مورد توجه تماشاگران نيز قرار گرفته است) بهانه و فرصتي شد تا به مساله ستاره ها در سينما بپردازم. موفقيت اين فيلم در گيشه چه به بهانه موضوع آن و چه به دليل قهرمان اصلي فيلم گواه صادقي بر اهميت ستاره سازي در سينما است.

اتفاقاً انتخاب گلزار به عنوان نماد ستاره سالاري در سينماي بعد از انقلاب براي طرح مناقشات موجود درباره نظام ستاره يي در سينماي ايران تناسب دارد و به تبيين انضمامي موضوع کمک مي کند چرا که او يکي از پولسازترين و محبوب ترين بازيگران دهه اخير و چه بسا پس از انقلاب است که اکثر فيلم هايش با استقبال فراواني از سوي تماشاگران مواجه شده و برخي جايگاه و موقعيت وي را با فردين در سينماي قبل از انقلاب مقايسه مي کنند. به هر حال آنچه در پس صحت و سقم اين حرف و حديث ها مهم است و واقعيت دارد نقش ستاره ها در سرنوشت سينماي ملي است. اساساً دو رويکرد عمده و متضاد درباره ستاره سازي در سينما مطرح مي شود. عده يي وجود آن را براي گردش چرخ هاي اقتصادي صنعت سينما و رونق بخشيدن به بازار سينمايي ضروري مي دانند و برخي نيز نظام ستاره يي را براي رشد و اعتلاي سينماي فرهيخته و هنري و حرفه يي مضر دانسته و آن را به بهانه تعميق سينماي عامه پسند و سطحي و مبتذل طرد مي کنند. اين ديدگاه ها و نظرات متضاد خود از وضعيت پارادوکسيکال سينما نشات مي گيرد به اين معني که اين صنعت هنر- رسانه همانطور که از وضعش پيداست موجودي چندساحتي است که هويتي چندگانه دارد و لذا هر يک از لايه هاي آن به کارويژه هاي خاصي تعلق مي گيرد و از تعامل همين کارکردهاي مختلف به هويت حرفه يي خود اعتبار مي بخشد. به ويژه اينکه در جامعه اطلاعاتي امروز، سينما با حضور در زيست- جهان آدميان با لايه هاي عميق تري از هستي اجتماعي ارتباط دارد و از آن قوام مي گيرد.

در واقع نظام ستاره يي به کارکردهاي تجاري و مصرفي آن برمي گردد که به واسطه صنعت فرهنگ سازي و اتوريته تصوير در دهکده جهاني شکل گرفته و بر ساخته فرافکنانه مخاطب عام نسبت به اتوپياي روماتيک و آرزوهاي سرکوب شده است.

ستاره بودن ابژه يي است که ميل نهادي سوژه بر شهرت و ثروت و محبوبيت را در صورتي نمادين و مجازي معنا مي کند و تشفي مي دهد. لذا موقعيت ستاره بنا بر ايده آليسم اجتماعي و روانکاوي فرهنگ عامه متغير و البته متزلزل است و بنا بر پارادايم تاريخي معني مي شود. بر همين اساس مثلاً در دوره يي تيپ جاهلي و لوطي گري بهانه ستاره شدن قرار مي گيرد و در زماني ديگر مثلاً روشنفکر و مبارز بودن. اين نشان مي دهد که موقعيت ستاره ها سخت وابسته به تاويل هاي اجتماعي و فرهنگي و گفتمان فرهنگ توده است.

در واقع محتوا و عناصر هويتي ستاره هاي سينما به الگوهاي اجتماعي و تجربه هاي برساخته آن وابسته است و صورت بندي و روش شناسي آن به وجوه رسانه يي بودن صنعت سينما، به عبارت ديگر ستاره شدن محصول رسانه يي بودن هنر هفتم است چنانچه به واسطه بسط تاريخي تصوير و هژموني آن بر زيست- جهان انسان معاصر، واقعيتي فرامتني و اغراق شده از موقعيت انساني- اجتماعي بازيگران ترسيم مي شود که حادتر و باشکوه تر از خود واقعيت است. بنابراين مي بينيم که ستاره ها به عالم سينما تعلق دارند نه مثلاً تئاتر،

روزنامه ها، عکس، تبليغات و تلويزيون نيز به عنوان رسانه هاي مکمل به ستاره سازي کمک مي کنند. گلد هيل معتقد است ستاره به عنوان يک ساخت، شامل سه جزء متشکله است. نخست شخص واقعي، دوم شخص روي حلقه فيلم /کاراکتري که ستاره نقش او را بازي مي کند و سوم سيماچه (پرسونا)ي ستاره که مستقل از دو چيز ديگر اما ترکيبي از آن است. در واقع ستاره بودن صرفاً دليلي بر توانايي و مهارت هاي حرفه يي يک بازيگر نيست. محبوبيت و موقعيت کاريزماتيکي است که بر اثر ترکيبي از عوامل مختلف هنري، اجتماعي و تيپولوژيک براي يک بازيگر خلق مي شود و وابستگي اقتصادي سينما به وي نيز به حيات اين ستارگي تداوم مي بخشد.

گويي سينما و ستاره هاي آن امکاني نمادين و تکنولوژيک از فرافکني نيازها و آرزوهاي سرکوب شده و برنيامده مخاطب است که ضمير ناخودآگاه وي را حيات صوري و بصري بخشيده است. شکاف طبقاتي و بي عدالتي هاي اجتماعي نيز زمينه هاي بيروني ظهور ستاره ها را فراهم کرده و در شکل گيري آن تاثير مضاعف گذاشته است. بر همين اساس ستاره ها به سينمايي داستاني و روياپرداز تعلق دارند که عناصر و نشانه هاي فکري و فلسفي در آن ديده نمي شود، در نگاهي راديکال تر و انتقادي نيز ستاره ها محصول سرمايه داري متاخر است که با خلق نشانه ها و ايماژهاي مجازي در صنعت فرهنگ سازي به تداوم سلطه ايدئولوژيک خود کمک مي کند اما اين مساله در ايران، کارکردي وارونه يافته است. به اين معني که ستاره ها در اينجا همچون نگرشي گادامري نه تنها به بازنمايي زبان قدرت که به ادبيات مقاومت هرچند در سطوح نازل خود دست مي زند که به جاي گفتمان سلطه، پارادايمي ديگرگونه خلق کرده و زمان افول خويش را به واسطه پايگاه اجتماعي قدرتمند به تاخير مي اندازد. نگارنده گرچه معتقد است استواري و اعتلاي سينماي کشور به ستاره سازي وابسته نيست و شايد نقش فيلمنامه را در حيات پوياي سينماي خودي بيشتر بداند اما بايد پذيرفت که سينما يک هنر صنعتي - رسانه يي است که براي چرخاندن نظام معيشتي خود به وجود ستاره ها نيازمند است. ستاره هايي که مخاطب را به سينما بکشاند. سينما بر مخاطب استوار است و مخاطب نيز به ستاره ها. اما سينمايي که تنها به ستاره هايش دل خوش کند به افول خويش تسريع مي بخشد و هويتي تک ساحته و کاريکاتوري مي يابد. در واقع نظام ستاره يي بيش از آنکه برآمده از مناسبات سينمايي باشد برساخته نظام اجتماعي و فرهنگي است. تا زماني که امکان واقعي ايده هاي انساني فراهم نباشد ظهور ستاره هاي سينمايي و تجربه همذات پنداري مخاطب با آنها از کالبد سينما زايش مي کند. ستاره هايي که بود يا نبودشان به تقدير سينما شکل مي دهد،

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:53  توسط سیدرضاصائمی  | 


«جنگ» جداي از يک پديده سياسي- نظامي واجد عناصر دراماتيکي است که همواره به دستمايه يي براي هنرمندان به ويژه در عرصه ادبيات و سينما بدل شده و آثار ارزشمندي در اين حوزه خلق کرده است. «اتوبوس شب» کيومرث پوراحمد نمونه موفقي از اين معنا است که اتفاقاً از هر دو حوزه ادبيات و سينما در حوزه جنگ بهره گرفته و به آفرينشي زيباشناختي دست يافته است.سينماي جنگ در کشور ما به واسطه آميختگي اين پديده با مفاهيم ايدئولوژيک و معنوي لايه هاي بيشتري از وجوه دراماتيک قضيه را در خود پرورش داده و قابليت هاي مضاعفي براي خلق و توليد آثار هنري در اين گونه فراهم کرده است.

اما در اين ژانر سينمايي وجوه حماسي و ارزشي آن پررنگ تر از مثلاً وجوه تراژيک، عاشقانه يا حتي طنز بود، البته سينما نيز مثل هر پديده اجتماعي ديگر تحت هژموني گفتمان زمانه خويش است و اتوريته آن در جهان رسانه يي شده امروز البته حساسيت ها را نسبت به آن بيشتر مي کرد و شايد اين يک اتفاق طبيعي است که از آن گريزي نبود اما تا سال ها بعد از جنگ و حتي اکنون نيز گويي قرائتي غيرحماسي و ايدئولوژيک داشتن به مفهوم جنگ قابل تحمل نبود و خط قرمزها در اين حوزه آنقدر پررنگ بود که حتي کارگردان هاي جنگ مثل حاتمي کيا و مرحوم ملاقلي پور را نيز با چالش هاي جدي مواجه کرد چنانچه رسول ملاقلي پور از ساختن فيلم جنگي صرف نظر کرد و حاتمي کيا نيز از تحميل تفسير حماسي بر قرائت تراژيک خود از جنگ سخن گفت. به هر حال سنخيت و آميختگي مفهوم و مصاديق جنگ با سياست و مصلحت و باورها، کار هنري در حوزه جنگ را در نسبت با حوزه هاي ديگر با دشواري هاي بيشتري مواجه مي کرد و فاصله گرفتن جامعه از فضاي جنگي و حال و هواي دوران جنگ فرصت تازه را براي تجربه هاي نو و خلاقانه در اين ژانر سينمايي محدود کرد اما در جشنواره بيست وپنجم شاهد نگاهي دوباره و ديگرگونه به اين مقوله بوديم که البته بخش عمده يي از آن به تغييرات فرهنگي ناشي از تحولات سياسي مربوط مي شد اما بخش ديگري از اين تازگي به برخي کارگردان هاي صاحب نام مثل کيومرث پوراحمد و خسرو سينايي به سينماي دفاع مقدس برمي گشت. کارگردان هايي که نخستين تجربه خود را در اين حوزه به نمايش مي گذاشتند و مهم تر از همه مخاطب را با تصوير و قرائتي تازه از مقوله جنگ روبه رو کردند. روايتي که البته به ديده برخي خوش نيامد و آن را برنتابيدند. مفهوم جنگ به دليل بار متضاد و پارادوکسيکالي که در خود دارد و عنصر قهرمان و ضدقهرمان در آن پررنگ است. به ويژه به خاطر اهميت ارزش ها و انگاره هايي مثل دفاع از وطن، سرزمين و ميهن پرستي و البته شهادت و ايثار و جانبازي، عناصر مناسبي براي خلق داستان هاي اثرگذار و دراماتيک است که هر يک از اين عناصر به تنهايي مي توانند پشتوانه تئوريک و معنايي قدرتمندي براي قصه پردازي و توليد آثار هنري باشند. اما جنگ، مفهوم يا تجربه يي است که مفاهيم و گزاره هاي متضادي را در خود پرورش مي دهد و گاه به ضدخويش بدل مي شود يعني ما مي توانيم با سينمايي از جنگ مواجه شويم که اتفاقاً عليه جنگ موضع گرفته باشد. موضوعي که به دليل آميختگي مفاهيم ارزشي با جنگ هشت ساله ما فيلمسازي حوزه جنگ را به ميدان مين تبديل کرده که افراد بسياري را زخمي و از ميدان به در کرده است. گويي نقاط خطرخيز نه فقط در جنگ که در بازنمايي و تصوير جنگ نيز وجود دارد، اما همزمان با تحولات فرهنگي - سياسي در جامعه و پذيرش نسبي تکثر و قرائت هاي مختلف از پديده هاي انساني اينک نشانه هايي از اين پلوراليسم معرفتي در حوزه سينماي جنگ نيز ديده مي شود و به تدريج شاهد روايت هاي تازه از سينماي دفاع مقدس هستيم؛ روايت هايي که قرار نيست بر اساس کليشه مرسوم دوقطبي، کاراکترهاي خويش را در دو طيف متضاد خوب و بد ترسيم کند و نگاهي سياه و سفيد به آنها داشته باشد. نگاهي که ديگر تصوير صرفاً آرماني از سربازاني خودي و تعريفي ابلهانه و ضعيف از دشمن ارائه نمي دهد و فراتر از اينها به مناسبات انساني و زيباشناختي موجود در پديده زشت جنگ توجه کرده و بيش از آنکه مروج جنگ طلبي و روحيه اکشن باشد به لطايف انساني نهفته در آن و صلح مي پردازد.

در اين روايت نو از سينماي جنگ مناسبات انساني از منظر فرهنگ و هنر و انديشه مورد توجه قرار مي گيرد. در حقيقت از سطح ظاهري و مظاهر خشن، بي رحم و آهنين جنگ به لايه هاي دروني، عاطفي و انساني آن برش مي خورد و لطايف و حکمت هاي نهفته در پس اين آتش و خون بازشناسي مي شود و اين بازخواني تا پرسشي دوباره از فلسفه جنگ پيش مي رود. در سال هاي اخير گويا با سيماي جديدي از سينماي جنگ مواجه مي شويم که جنگ را فراتر از چارچوب هاي رسمي و تکراري بازمي جويد و در اين بازنگري، بسياري از مفاهيم و انگاره ها و عناصر داستاني مغفول مانده را به تصوير مي کشد. به نام پدر حاتمي کيا، اتوبوس شب پوراحمد و مثل قصه سينمايي، نمونه هايي از سينماي جديد جنگ هستند که از شعارزدگي و تک ساحتي بودن مي گريزند و جريان تازه يي در اين حوزه به وجود مي آورند. سينمايي که اگرچه در بستر جنگ و توپ و تفنگ روايت مي شود اما مفاهيم انساني و صلح آميز را به تصوير مي کشد. اتوبوس شب، نشانه يي از توليد سينماي جديد جنگ است
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:22  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

images/20071129/green.jpg

:هنوز مدت زيادي از اعتراض برخي پزشکان و پرستاران به نقاط ضعف سريال «اغماء» در به تصوير کشيدن مناسبات حرفه اي و فضاي بيمارستاني در فيلم نمي گذرد که اينک برخي انجمن هاي تخصصي گروه پزشکي اعتراض گسترده اي در واکنش به سريال «حلقه سبز» از خود نشان داده اند و خواستار توقف آن شدند.
دليل آنها براي اين کار تاثير منفي اين سريال در فرهنگ اهداي اعضاء در جامعه است ، به اين معني که نارضايتي روح شخص اهدائکننده در اين سريال موجب مي شود روحيه ايثار و فداکاري و ترويج فرهنگ اهداي عضو کمرنگ شود و در نهايت سلامت بسياري از افراد به خطر بيفتد. اينک بحث بر سر صحت و سقم اين ادعا نيست که يک طرفه نمي توان به قاضي رفت. اما آنچه که براي نگارنده در اين ماجراها اهميت دارد، برجستگي و اثرگذاري تلويزيون بر زندگي اجتماعي است.
اين اعتراض ها پيشتر از اين در حوزه سينما مطرح بود که شايد نقطه عطف آن اعتراض پرستاران به فيلم «شوکران» ساخته بهروز افخمي بود. اما اکنون دامنه اين بحثها به عرصه تلويزيون نيز کشيده شد و هر از چند گاهي شاهد اعتراض برخي اصناف و مشاغل به سريال ها و برنامه هاي صداوسيما هستيم که به گمان آنها حيثيت حرفه اي يا اخلاقي طبقه يا شغل اين افراد را به چالش کشيده اند و خدشه دار کرده اند. اين موضوع بيش از آن که ناشي از توجه رسانه ها بويژه سينما و تلويزيون به اصناف و طبقات اجتماعي گوناگون باشد، به رسانه اي شدن جهان معاصر بويژه هژموني تصوير بر مناسبات اجتماعي و فرهنگي انسان مدرن برمي گردد.
چه بسا در گذشته نيز آثار سينمايي به برخي گروهها يا صنف هاي شغلي طعنه اي زده يا تصوير غلطي از آنها به تصوير کشيده باشند، اما کسي ، صنفي يا اتحاديه اي به آن اعتراض يا شکايت نکرده است.
ولي در دهکده جهاني امروز که عالم به تسخير تصوير و رسانه درآمده ، براحتي نمي توان از همه چيز گذشت و واقعيات را آنچنان که خواست روايت کرد. امروز در ميان هر خانواده متوسط ايراني نه تنها تلويزيون بلکه ويدئو، سي دي ، اينترنت ، ماهواره و وسايل ارتباطي ديگري حضور دارد که بر زيست جهان آنان تاثير مي گذارد و اساسا به چگونه زيستن آنها شکل مي دهد. در زندگي امروز از حضور تلويزيون و تصوير گريزي نيست و تقدير انسان و جهان جديد با آن رقم مي خورد. در واقع تلويزيون صرفا کارکرد تفريحي و سرگرم کننده ندارد؛ بلکه بازتاب و بازنمايي واقعيت اجتماعي است ؛ واقعيتي که به واسطه قدرت و فريب تصوير ممکن است مخدوش شود يا وارونه جلوه کند و منافع و موقعيت گروهي را به خطر بيندازد. دامنه نفوذ تلويزيون به خانواده محدود نمي شود، بلکه قلمرو وسيع تري از جامعه را تحت تاثير خود قرار مي دهد.
در ساختار فرهنگي مدرن ، افکار عمومي برساخته رسانه ها بويژه تلويزيون هستند و اين جعبه جادو به يکي از مراجع قدرتمند در شکل گيري توده و افکار عمومي بدل شده است. بنابراين اهميت تلويزيون در ايجاد، تغيير و هدايت افکار عمومي نسبت به يک واقعيت اجتماعي ، جامعه را نسبت به محتواي برنامه هاي اين فناوري حساس کرده است. افزايش سطح سواد شهروندان و بمباران اطلاعاتي افراد نيز آگاهي آنان را به حق و حقوق خويش بالا برده و در نهايت ، نظارت بر عملکرد صداوسيما را در سطح جامعه بيشتر کرده است.
تلاقي اين دو موضوع گاهي به چالش هاي جدي ميان رسانه ها و اصناف و طبقات مختلف منجر مي شود که سهم تلويزيون در اين ميان ، بيش از ديگر گونه هاي رسانه اي است! اين حساسيت در گذشته کمتر بود، اما امروز تماشاي تلويزيون به عنوان يک رفتار و فرهنگ نهادينه شده درآمده که گويا در غير اين صورت ، چيزي در زندگي کم است. اهميت و نقش تلويزيون را به عنوان جزيي تفکيک ناپذير از کنش روزانه مي توان از فصلي و مناسبتي شدن برنامه ها و سريال هاي آن دريافت.
امروز هر يک از مشاغل و اصناف به تاثير تلويزيون در سرنوشت حرفه اي خود ايمان آورده اند و مي دانند لغزش تلويزيون در به تصوير کشيدن هويت حرفه اي آنان چقدر موثر است. در واقع هويت حرفه اي افراد در اصناف مختلف تحت تاثير هويت رسانه اي آنها قرار دارد و مي تواند موجبات رشد يا سقوط آنها را فراهم کند و البته اين موضوع براي سينما و تلويزيون نيز مشکلاتي به وجود آورده است. مديران و برنامه ريزان تلويزيون نمي دانند بايد به بازتوليد و نمايش واقعيت اجتماعي بپردازند که ممکن است در اين بازنمايي نقاط تاريکي نيز وجود داشته باشد يا اين که مراقب باشند در بازآفريني خويش ، به سرنوشت فردي يا اجتماعي کسي لطمه نزنند!
و البته اين بحث به موضوع عميق تر فلسفه هنر و رسانه برمي گردد که آيا هنر يا رسانه بايد بازتاب آينه گون واقعيت خارجي باشد يا اين که واقعيت بيروني را در جهت بهبود بازآفريني کند؟ ولي به هر حال هر پاسخي که براي اين سوال وجود داشته باشد، نمي توانيم نقش تلويزيون را در شکل گيري نظم اجتماعي و هدايت افکار عمومي ناديده بگيريم.
چالش تلويزيون با اصناف و گروه هاي مختلف بيش از آن که به نقاط ضعف اين رسانه دلالت کند، از اهميت و اثرگذاري آن در لايه هاي دروني و زيرساختارهاي اجتماعي پرده برمي دارد. اعتراض به فيلم ها و آثار سينمايي و تلويزيوني باز هم اتفاق خواهد افتاد؛ چرا که چرخه نظام اجتماعي در جهان امروز بر پايه تصوير و رسانه بنا شده و از سلطه آن گريزي نيست و البته اين چالش ها را نبايد به فال بد گرفت.
وقوع چنين اعتراض هايي از يک سو نشانه اهميت يافتن تلويزيون در زيست جهان انسان ايراني است و از سوي ديگر، دليل افزايش آگاهي شهروندان به حقوق اجتماعي خويش است. اين چالش ها و چانه زني ها هم اگر بدرستي مديريت شود نه تنها به محدوديت تلويزيون منجر نمي شود، بلکه در ارتقاي کيفي آن تاثير مثبت مي گذارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:49  توسط سیدرضاصائمی  | 

«جواهري در قصر» يا همان سريال يانگوم ، عاقبت تمام شد، اما موج يانگونيسم همچنان در جامعه تداوم دارد.
تاريخ هنري ما در دوران معاصر گواهي مي دهد که نزد ايرانيان اگر فيلم هاي هندي در سينما محبوب بود در تلويزيون نيز اين سريال هاي ژاپني و چشم بادامي ها بودند که طرفداران پر و پا قرصي داشتند و طيف متنوع و گسترده اي از مخاطبان را جذب خود مي کردند؛ واقعيتي که گويي اينک پس از توسعه شبکه هاي تلويزيوني و ماهواره اي و تغيير و تحولات ژرف فرهنگي همچنان به قوت خود باقي است و سريال جواهري در قصر يا همان يانگوم اين ادعا را به اثبات مضاعف رسانده است.
بسط فرامتني اين سريال ها و تاثير آن به عنوان يک خرده فرهنگ رسانه اي در زندگي روزمره را مي توان از همين جايگزين شدن نام قهرمان داستان بر عنوان اصلي فيلم درک کرد. شايد کمتر کسي نام «سال هاي دور از خانه» را به ياد داشته باشد و همه آن را به اسم اوشين مي شناسند؛ مجموعه تلويزيوني اي که در دهه 60 با هژموني رسانه اي خويش به يک پديده فرهنگي در جامعه ما بدل شد که به قول دکتر محسنيان راد، استاد و پژوهشگر ارتباطات مي توان بر آن نام اوشينيسم گذاشت.
سريال سال هاي دور از خانه يا همان اوشين به دلايل تاريخي و روان شناسي آن سال ها، چنان نفوذي در توده مردم پيدا کرد که در حد يک مد اجتماعي ، فرهنگ عامه را تحت تاثير خود قرار داد. مدل موهاي اوشيني ، لباس ژاپني و حتي بازار تاناکورا در معرفي فروشگاه هاي دست دوم فروشي از تاثيرات اجتماعي اين سريال در آن سال ها بود که اين آخري هنوز نيز براي مشاغل اينچنيني اطلاق مي شود!
مروري اجمالي بر سريال هاي خارجي در 2دهه اخير نشان مي دهد آثار ژاپني و شرقي از جايگاه خاصي نزد مخاطب ايراني برخوردار است و هنوز نام هايي مثل اوشين ، اوتارو، هانيکو و لينچان از حافظه جمعي آنان پاک نشده است ؛ اما هيچ کدام از سريال هاي شرقي که پس از اوشين مطرح شد نتوانسته وجه کاريزماتيک و محبوبيت اسطوره اي وي را کسب کنند تا اين که جواهري در قصر از راه رسيد و يانگوم بار ديگر نوستالوژي اوشين را تداعي و بار ديگر تب اوشينيسم را در صورت يانگوم بازتوليد کرد.البته اين هماوردي در شرايط رسانه اي امروز کمي عجيب به نظر مي رسد. اوشين در زماني پخش مي شد که هنوز شبکه هاي تلويزيوني محدود به 2کانال بود و ماهواره و اينترنت نيز گسترش عمومي پيدا نکرده بود. به اين مساله بايد شرايط فرهنگي و اجتماعي ناشي از جنگ را نيز اضافه کرد. به طور قطع در چنين وضعيتي ، امکان برجسته شدن و مورد توجه قرار گرفتن يک اثر هنري بديهي به نظر مي رسد، اما تکرار اسطوره اي همان محبوبيت در جامعه امروزي که جهان در سيطره شبکه ها و رسانه هاي گوناگون تصويري قرار دارد و سينماي تکنيکي و ديجيتالي غرب بر دنياي تصويري و مجازي سلطه يافته است ، کمي عجيب به نظر مي رسد. اين که چطور در هژموني تکنيک و ديجيتال و جلوه هاي ويژه بر سينماي جهان که قاپ مخاطبان را دزديده است يک درام تاريخي شرقي ، قلب مخاطبان را تسخير مي کند و بسط فرامتني مي يابد. جواهري در قصر (Jewel in the Palase) نه تنها در ايران ، بلکه در اروپا و امريکا نيز نفوذ و جاي خود را ميان مخاطبان باز کرده است.
قدرت تلويزيون و نقش آن در بسط تاريخي فرهنگ و انديشه يک قوم و ملت در جهان از طريق فهم محبوبيت اين سريال قابل درک است.
جوامع بشري و کشورهاي مختلف جهان با بصري کردن فرهنگ خودي و بازنمايي تصويري آن به معرفي هويت تاريخي خود در جهان دست مي زنند و به قول بودريار با تبديل واقعيت به حاد واقعيت از طريق فرآيند جذاب رسانه اي و تزريق صورتي مجازي به صيرورت تاريخي خويش ، اعلام موجوديت مي کنند. اگر در گذشته اين قهرمانان و شخصيت هاي اسطوره اي بودند که به اعتبار تاريخي يک ملت حيات مي بخشند، در جهان تصويري شده امروز با خلق اسطوره هاي بصري و رسانه اي به اين جايگاه مي توان رسيد. کره جنوبي با وجه بصري بخشيدن به يکي از اسطوره ها و شخصيت هاي تاريخي خود، متن سينمايي يانگوم را به فرامتني فرهنگي بدل کرده و به واسطه آن به معرفي کشور خويش در جهان مي پردازد. اين استفاده بهينه از ظرفيت فوق العاده رسانه و تصوير است که ما با آن همه مفاخر و اسطوره هاي قدرتمندتر و جذاب تر از يانگوم نتوانستيم به آن دست يابيم ! اما محبوبيت و استقبال سريال هاي شرقي مثل اوشين و يانگوم در ايران به دلايلي فراتر از مسائل سينمايي وابسته است و علت آن را بايد در سنخيت فرهنگ عامه و افق هاي نزديک زيست جهان آنها جستجو کرد. قهرمان هاي سينمايي همواره جايگزين نمادين اتوپياي مخاطبان است که به واسطه همذات پنداري با آنها در تجربه هاي زيسته تبلور مي کند و همچون اسطوره هاي باشکوه ، عظمت و محبوبيت مي يابند. هر چقدر شرايط واقعي زندگي سخت تر باشد، قهرمان هاي مجازي قدرت مي يابند و دامنه نفوذ و اثرگذاري شان بيشتر مي شود. سنخيت فرهنگي و تجربه هاي زيستي مشابه با روان شناسي اجتماعي شرقي در اين همنشيني تاثير دارد. اوشين و تا حدودي يانگوم براساس آن پيرنگ ذهني مخاطب ايراني با الگوهاي مطلوب انساني و اخلاقي ، هماهنگي دارند و گويي وي سبک زندگي و کنش هاي اخلاقي خود را در صورت آنها مي بيند و فرافکني مي کند؛ زني صبور، پرتلاش و خانواده دوست که در شرايط سختي با مشکلات زندگي دست و پنجه نرم مي کند و بدون اين که دچار ياس و نااميدي شود به فرداي بهتر مي انديشد. مناسبات انساني اين زندگي با خرده فرهنگ هاي مشابه شرقي و شرايط مشابه قهرمانان با مخاطبان به نفوذ اين سريال کمک مي کند. وضعيت تراژديک زندگي در جهان شرقي و خرده فرهنگ هاي برساخته آن همواره به همذات پنداري و فرافکني انسان هاي هم درد مي انجامد که اگرچه در يک سرزمين جغرافيايي به سر نمي برند، اما به سرزمين تاريخي و عاطفي مشترکي تعلق دارند که حديث رنج خويش را در قصه هاي همديگر بازخواني مي کنند. امروز رسانه بويژه تلويزيون به زبان مشترک مخاطبان خود بدل شده که گرچه از يک سو آدميان را از هم دور کرده ، اما از طرفي ديگر به هم نزديک نموده است. از اوشين تا يانگوم فاصله اي است که با اين تجربه مشترک طي شده و آنها ابژه هاي هم دردي مخاطب ايراني هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:8  توسط سیدرضاصائمی  | 

بررسی گرایش مخاطب ایرانی به سینمای کمدی
 
 
کافي است نگاهي اجمالي و ذهني به مجموعه فيلم هاي اکران شده در همين سال جاري داشته باشيد تا متوجه شويد که چقدر تعداد فيلم هاي کمدي و طنز نسبت به ژانرهاي ديگر سينمايي بيشتر و آمار فروش آنها بالاتر است گرچه اين سطح فروش هم با وضعيت مطلوب فاصله زيادي دارد، اساساً رکورد آثار سينمايي کشور ما در گيشه با فيلم هاي کمدي رقم مي خورد، واقعيتي که نه تنها به مخاطب شناسي سينماي ايران کمک مي کند بلکه ابزار تحليلي خوبي به دست جامعه شناسان و مردم شناسان مي دهد تا رفتارهاي اجتماعي و کنش هاي فرهنگي جامعه را بشناسند. امروز مطالعات فرهنگي به واسطه بررسي و تحقيق همين زندگي روزمره و رفتارهاي عامه به مطالعه علمي جامعه مي پردازد و سينما رفتن و چگونگي مواجهه توده با آن، ابزار مهمي براي شناخت علمي آنان است. به راستي چرا مردم از سينماي طنز استقبال مي کنند؟ اين سوال با توجه به کاهش فزاينده تماشاگران سينما در سال هاي اخير جدي تر مطرح مي شود، به اين معني که با توجه به بحران مخاطب در سينماي ايران چرا فيلم هاي کمدي هنوز مشتريان خود را دارد؟ شايد براي پاسخ به اين سوال ابتدا بايد به درک مخاطب عام از سينما و نسبت مخاطب ايراني با آن پرداخت. بديهي است که در منظر عامه، سينما به عنوان يک صنعت سرگرم کننده و مفرح شناخته مي شود که به ويژه در دنياي مدرن و پيچيده امروزي پاسخ و شيوه يي جذاب براي پرکردن اوقات فراغت به حساب مي آيد. فشار زندگي شهري و گرفتاري هاي معيشتي به ويژه در شهرهاي بزرگ به اين تعريف عمق بيشتري بخشيده است و البته نظام دشوار معيشتي در جامعه ما دليل مضاعفي شده تا سينما براي يک شهروند ايراني بيش از آنکه محلي براي تامل و انديشيدن باشد فرصتي براي رهايي از زندگي روزمره و تمدد اعصاب و سرگرمي و لذت بردن از اين مکان تاريک باشد، به لحاظ روانشناسي اگر انساني در عالم واقع با چالش ها و رنج هاي بسياري مواجه شود، به دنياي خيال و رويا پناه مي آورد تا آرزوهاي تحقق نيافته و نيازهاي سرکوب شده خود را به طور نمادين و در عالم ذهني جامه عمل بپوشاند. سينما و فيلم جايگزين واقعي و عيني اين خيال پردازي است که به مخاطب کمک مي کند با فرافکني تمايلات و نيازهاي خويش به متن هنري به اين مکانيسم رواني- ذهني عينيت بيشتري ببخشد و ضمن کسب لذت بصري و زيباشناختي از تماشاي فيلم به تلطيف و تسکين روحي و عاطفي خود نيز همت گمارد تا دمي از فشارهاي عصبي و عقده هاي متراکم شده در زيست - جهان خويش رهايي يابد. آثار کمدي در تحقق اين امر نقش مهمي دارد. فيلم طنز با بستر شاد و مفرحي که خلق مي کند مخاطب را براي چند ساعتي هم که شده از بند خودش رها مي سازد. اين خودفراموشي موقت و جدايي انسان از واقعيت تلخ وجودي و اجتماعي با جدايي ارادي مخاطب از خود و دغدغه هايش در سينماي کمدي بيشتر اتفاق مي افتد. در اينجا سينما نه تنها فرصتي براي نگاهي عميق و تامل برانگيز به زندگي نيست بلکه به واسطه رهايي از قيد تفکر و انديشيدن به جذب مخاطب موفق مي شود. اگرچه يکي از کارکردهاي مهم سينما به ويژه در صنعت فرهنگ سازي ايجاد سرگرمي، لحظات مفرح و لذت شاد بودن است اما اين کار ويژه سينما نيست و علل آن را بايد در جامعه شناسي سينما و مخاطب آن جست وجو کرد. در واقع کارکرد سينما در نسبت با وضعيت اجتماعي مخاطبان آن تعريف مي شود و قابل بررسي است. به اين معني که برخي واقعيت هاي بيروني به سينما شکل مي دهد و سرنوشت او را عوض مي کند. نبض سينما اکنون در خارج از بدن او مي زند و به نوسان آن وابسته است. به عبارت ديگر اقتصاد سينماي ايران، موقعيتي واکنشي و آينه گون از شرايط فرهنگي و اجتماعي مخاطب خود است. تا زماني که در زيست- جهان مخاطبان نشانه هايي از شادي و دلخوشي وجود نداشته باشد سينما به صنعتي خيالي و وهم انگيز براي جبران خيالي و صوري اين شادي ها باقي مي ماند و طبيعي است در اين سينما تنها ژانر طنز و کمدي است که مي تواند هويت و موجوديت سينما را حفظ کند و چرخ هاي اقتصادي آن را بچرخاند.

در حقيقت ميل افراطي مخاطب عام به سينماي کمدي نشانه يک ضعف، کمبود و بيماري در نظام اجتماعي است. گويي نظام اجتماعي نمي تواند به نيازهاي واقعي جامعه پاسخ دهد و سينما با فراهم کردن پاسخي نمادين و خيالي، جبران اين ضعف را به عهده گرفته است. نارضايتي اجتماعي، سينما را در نقش و کارکرد سرگرم کننده خويش فربه مي سازد و باعث رشد کاريکاتوري آن مي شود چرا که اين موجود مجازي براي سرپا نگه داشتن خود مجبور است به خواسته هاي مخاطبان تن دهد هرچند به ذلت وي منتهي شود، عدم حمايت هاي دولتي و اوضاع نابسامان اقتصاد فرهنگ نيز به اين بي سروساماني دامن مي زند. اما روانشناسي اجتماعي سينما را نبايد در ميل مخاطب عام به ژانر طنز ناديده گرفت. سينما رفتن در درجه اول يک کنش غيرعقلاني (نه ضدعقلاني) است که مخاطب با توجه به هزينه مالي و معنوي که براي آن مي پردازد انتظار دارد از آن لذت ببرد و در ازاي بهايي که پرداخت مي کند فايده يي نصيبش شود. از آنجا که فيلم ديدن در سينما يک کنش جمعي است، بيشتر بر پايه احساس و هيجان بنا مي شود نه تفکر و با خود انديشيدن، لذت خنديدن و قهقهه زدن در جمع شيرين تر و مفرح تر از شادماني فردي است لذا اين پس زمينه روانشناسي موجب مي شود کمدي ديدن در سينما لذت بخش تر شود و در نهايت اينکه سينما خود نماد و بازتابي از شرايط و موقعيت تاريخي جامعه است. در جامعه در حال توسعه يي مثل ما که سطح نخبگان و فرهيختگان آن چندان بالا نيست و مردم آن هنوز اندرخم کوچه اقتصاد و نظام معيشتي جا مانده اند، قرار نيست سينماي انديشه و فيلم هاي فلسفي و هنري رشد کنند. سينما در چنين جوامعي در حد يک کالاي فرهنگي مسرت بخش تقليل مي يابد که تنها در دکان طنزفروشي خريدار دارد، گرچه روح طناز و شوخ طبع ايراني که در ضمير ناخودآگاه جمعي او پنهان شده را نبايد دست کم گرفت. طبايع لطيف و ميل تاريخي طنزپردازي در گرايش ايرانيان به سينماي کمدي بي تاثير نيست اما اين اپيدمي فرهنگي مخاطبان ايراني به فيلم هاي خنده دار بيش از هر چيز از شدت تلخي روزگار برمي آيد،
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:27  توسط سیدرضاصائمی  | 

 

دین ،تنها در ساحت های  معرفتی و ایدولوژیک قابل درک نیست و لف و نشر های رفتاری و اخلاقی آن نیز معیار ی عینی و ملموس به دست می دهد تا صدق و کذب گزار ه های دینی و مدعیات هستی شناختی و انسان شناسی آن را محک بزنیم و مورد بازنگری قرار دهیم. بر اساس نظریه قبض و بسط تئوریک شریعت ،آنچه در تاریخ به نام دین تجربه شده است نه ذات و هستی مطلق دین که معرفت و شناحتی بوده که مومنان نسبت به امر مقدس داشته اند . به عبارت دیگر دین در مقام یک متن مقدس در مواجهه با مخاطبان خود بنا به اقتضای تاریخی مورد تاویل و قرائت های گوناگون قرار گرفته و ساختار پلورالیستی عالم انسانی نیزشراط تحقق آنرا فراهم کرده است .بحث اینک اما بر سر چگونگی فهم دین نیست و مقصود از این مقدمه چینی تاکید بر معرفت بشری از دین است که گاهی به نام درک و تفسیر نهایی به انحصار مطلق مدعیان دینداری در می آید و معرفت دینی به جای دین نشسته و فربه تر ازآن می شود این اضافه وزنی البته جا را برای دیگران تنگ می کند اما دینداران مطلق اندیش، دنیایی به غیر از جهان خویش نمی شناسند یا آنرا نمی پذیرند .نقطه عطف بسیاری از فتنه ها در عالم در همین تفکر نتفه می بندد!

همزیستی با دین باوران سنتی برای هریک از ما به شکل خاصی تجربه شده است یا در خانواده و مدرسه و دانشگاه یا در اداره و خوابگاه و پاده گان و یا با ازدواج که این آخری مصیبت بزرگی است! بحث از رفتار شناسی دینداری سنتی فرصتی بیش از این مجال کوتاه می طلبد و مستلزم تامل بیشتری است اما ادعای نگارنده در این است که سیمای عبوس این آدمها پیش از هر چیز در هستی شناسی واپیستمو لوژی مبتنی بر ان استواراست .دینداران متعصب و به اصطلاح خشک مقدس هویت خود را برساخته ماهیت مطلق و بی نقص دین خود می بینند لذا خود را محق تر و انسان تر از دیگران تصور می کنند. در واقع نگرش دینی به عالم موجب می شود تا جهان در متنی مذهبی و فرا بشری قرار بگیرد و آدمیان به دو گروه عمده کافر و مومن تقسیم شوند در ذیل این قطب بندی ایدولوژیک  ، انسان در مرز میان کفر و ایمان به سر خواهد برد که یا به جبهه حق تعلق دارد یا از سپاه کفر است . گفتگو و تعامل انسانی در این انگاره معنایی ندارد در این نگرش بر پیچیدگی موقعیت انسانی و نسبیت فهم بشری از دین و هر ابژه شناختی دیگر خط بطلان کشید ه می شود و با تفسیری ساده انگارانه از عالم که خاصیت ایدولوژی است عالم و عالمیان به دو طیف بزرگ حق و باطل تقسم می شود . در زیست – جهانی اینچنین یا دیگران با من هستند یا علیه من! جهانی که نه بر پایه شناختی عقلانی که بر اساس قضاوتی ارزشی – عاطفی استوار است  و همه چیز را به  چوب کفر و ایمان می راند. زیستن در ساحت  چنین آیینی چهر ه های عبوس و بد اخلاق از آدمی ترسیم می کند که به همه چیز و همه کس  سوظن داشته  و هر که در خط آنان نباشد به دیده تحقیر می نگرند. البته این ویژگی هر ایدولوژی ای است اما وقتی این سیرت ،صورتی دینی به خود می گیرد در هاله ای از تقدس گرفتار می شود و گویی از امر بشری به فعلی الهی تغییر ماهیت می دهد. در این متن مقدس، انسان خود را عین حقیقت یا نماینده و آیت حق می داند . حقیقتی که همه باید به آن احترام بگذارند بی خبر از آنکه دروغ ترین حقیقت همین است.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 10:4  توسط سیدرضاصائمی  |