
تا کنون دوتا از مطالبی که در وبلاگم نوشته ام بیشترین بازدید کننده را داشته است که القضا موضوع هر دو دین بوده است یکی با عنوان "دین ره به کجا می سپارد؟" و دیگری همین پست قبلی به نام" دینداری در اغما" که هر دو به نوعی آسیب شناسی دینداری در جامعه معاصر بود. و این خود کمترین دلیل بر اهمیت آن در نزد ماست. براستی چرا دین برای ما ایرانیان به عنوان یک دغدغه اصیل و همیشگی مطرح است؟ با توجه به همه مظاهردین ستیزی و دین گریزی که تحت عناوین و ادله گوناگون مثل جبر مدرنیسم ،مبارزه و مقاومت با قدرت و ایدولوژی رسمی، لجبازی سیاسی و یا حتی برخی مفاهیم نخ نما شد ه ای مثل تهاجم فرهنگی و دشمن و...هنوز شعله دین ورزی خاموش نگشته است و لااقل میل و انگیزه برای فهم آن وجود دارد؟چرا وقتی به تاریخ روشنفکری در جامعه معاصر خود نظر می کنیم دامنه اثر گذاری روشنفکران دینی را بیش ازنحله های دیگر آن می بینیم ؟ هنوز نیز کتابها و سمینارها و سخنرانی های شریعتی و سروش و شبستری و ملکیان و کدیور و....مشتریان فراوانی دارد و یاس و دلزدگی سالهای اخیر از جریان نو اندیشی دینی ،از رونق دکان آنها نسبت به روشنفکران عرفی نکاسته است.؟از سوی دیگر بازار دینداری عامه پسند و هیاتی و لمپنی نیز داغ است کافی است به مراسم های مذهبی سنتی که در شیوه اجرا و شکل مداحی مدرن و فانتزی هم شده است نگاهی اجمالی بیندازید تا جمعیت مشتاق در نوحه سرای های مداحانی مثل هلالی و کریمی و طاهری و سیب سرخی و....را بسنجید .همین نسل جوانی که ظاهر و باطنش در تضادی آشکار با الگو های رسمی حکومت است جذب این سبک و سیاق مذهبی شد ه اند!اگرچه این رفتار شناسی در سطحی مبتذل و احساسی قابل درک است اما به هر حال به عنوان یک کنش دینی ،واقعیتی خارجی دارد.برای درک بهتر این ادعا می توان به مناسبات مذهبی-عبادی مثل نماز عید فطر و عزاداری تاسوعا و عاشورا و شب های احیاء در قیاس با مراسم سیاسی_عبادی نماز جمعه نظر کنید تا در یابید آنجایی که پای سیاست و قدرت به ساحت دین باز می شود مردم حضور کمی دارند اما در مناسبات صرف دینی، جمعیت آنان کم نیست .باید پذیرفت چه درست و چه غلط دین در ضمیر نا خود آگاه جامعه اعتباری زیاد دارد به ویژه زمانی که مردم برای گره گشایی از مشکلات شخصی به آن توسل می جویند .حقیقتی که با نهانی ترین و والاترین نیاز بشری ریط می یابد درغوغای روزمره گی گم نمی شود گرچه به گمشد ه ای گرانقدر بدل می شود البته این موضوع به تحلیلهای عمیق و علمی تری محتاج است که در حوصله این بحث نمی گنجد اما تمام حرف من این است آنچه اعتبار و ضرورت دین را در جامعه امروز توجیه می کند و تداوم می بخشد کار کردهای فردی و اخلاقی آنست به عبارت دیگر روانشناسی دین بیش از جامعه شناسی آن به نقش دین اصالت می بخشد و لزوم آنرا توجیه می کند . نیاز به آرامش و امنیت روانی ،تعمیق روابط اخلاقی و صیانت آدمی ار خطرات و انحرافات رفتاری و اجتماعی مدرن و معنی بخشی و تحمل کردن زندگی ،مهمترین دلایلی است که ضرورت دین را اثبات می کند و این نشانه مبارکی است .دین باید به خاستگاه اصلی خود یعنی ایمان و اخلاق بر گردد تا فلسفه دین توجیه عقلانی تری بیابد . دینی که در در خلوت آدمی به درد او نخورد به کار جلوت او نیز نمی آید. پیام الهی پیش و بیش از هر چیز انسان را مخاطب خود قرار داده است نه جامعه انسانی را . رستگاری فردی و امنیت روانی- اخلاقی همیشه آخرین بهانه برای حضور دین بوده است .براستی که ایمان ،گوهر دین است و لا غیر.


صنايع فرهنگي و تکنولوژي هاي رسانه اي در توليد کالاها و برنامه هاي خود براي متقاضيان و مخاطبان ، به ذائقه ، نيازمندي ها و ويژگي فرهنگي آنان توجه مي کنند و پيام خويش را از درون سبک و شيوه زيست مردمي مي گيرند که قرار است پيامشان را به آنان ارسال کنند.
شرط مخاطب پذيري و گيرندگان فعالي که به دريافت کنشگرانه پيامها توجه کنند و اين کالاهاي فرهنگي را مصرف نمايند، اهتمام به بن مايه هاي رفتاري و تاريخي و خرده فرهنگ هاي حوزه عمومي است تا به واسطه فرافکني و همذات پنداري مخاطب با اثر ارتباط حاصل و آموزش و سرگرمي و ديگر اهداف دنياي رسانه ها محقق شود.
ساخت و توليد فيلمهاي سينمايي و سريال هاي تلويزيوني بيش از ديگر ابزارها و فناوري هاي جديد در بستر اين مکانيسم فرهنگي شکل مي گيرند و موجوديت مي يابند.
براي همين است که ملودرام هاي خانوادگي و قصه هاي پرسوز و گداز عاشقانه بيش از ژانرهاي ديگر مورد توجه مخاطبان ايراني قرار مي گيرد. تجربه هاي زندگي و تاريخ اجتماعي آنان به اين ذائقه هنري دامن مي زند و ميل به تماشاي آثاري که به اين مولفه ها توجه مي کنند را افزايش مي دهد.
پاشنه آشيل اين داستان ، قصه عشق و ازدواج و دلدادگي است که دامنه گسترده اي دارد و از ژانر حماسي و جنگي تا گونه هاي وحشت و کميک را تحت الشعاع خود قرار داده است.
علاقه ايرانيان به فيلمهاي هندي ، برآمده از همين شخصيت فرهنگي است و نقش مهمي در مخاطب شناسي ايراني دارد. اين مساله اگرچه داراي سابقه و ريشه هاي تاريخي است اما در دهه اخير بيشتر مورد توجه قرار گرفته و حتي راه افراط پيموده است.
از موارد قابل دسترسي و همه جانبه براي رديابي اين موضوع در فيلم و سريال هاي ايراني ، همين سريال هاي ويژه ماه رمضان است که اکنون به سنتي رسانه اي بدل شده و مخاطبان زيادي را جذب خود کرده است.
پخش يک ماهه و فشرده اين سريال ها ، فرصتي است تا در يک نگاه مقايسه اي به بررسي اين موضوع بپردازيم و برمدعاي خويش شاهدي زنده بياوريم.
هم اکنون 4سريال ويژه ماه رمضان روي آنتن است که بنا به سنت چندين ساله جاي خود را ميان مخاطبان باز کرده است. به هر يک از آنها اگر از منظر کشف اين معني دقت کنيد ، متوجه خواهيد شد در همه آنها مساله ازدواج به شکل پررنگي مطرح است.
سريال «اغماء» اگر چه در فضاي ماورايي و معناگرا ساخته شده اما مساله ازدواج در آن از چند منظر مطرح مي شود. علاقه دکتر جودت به خانم دکتر برديا و پيشنهاد ازدواج به وي از يک سو و طرح ازدواج ميان پري پژوهان و پسر همکلاسي اش و موضوع ازدواج ميان فرزاد و رز و الياس و پري از سوي ديگر مساله ازدواج را حتي در ساختاري غيرمتعارف و ژانري ماورايي به تصوير مي کشد.
در «ميوه ممنوعه» که عشق و فکر تجديد فراش محور اصلي قصه است که البته ازدواج عاشقانه دختر حاجي فتوحي با مرد مورد علاقه اش را نيز بايد به آن افزود. مساله ازدواج در اينجا بهانه چالش و درگيري خانوادگي مي شود و تعليق هاي پرکششي خلق مي کند.
در يک «وجب خاک» نيز ، تقاطعي چند سويه از ازدواج اما در بستري کميک روايت مي شود که در نوساني از تعليق هاي پر حادثه به تعريف قصه خود مي پردازد. مشکل ازدواج حميد با دختر مورد علاقه اش و اياز و بهمن سي دي به دختر افشاري ، مثلثي سه گانه از عشق و ازدواج خلق مي کند که همچون ريلي ، داستان را به جلو حرکت مي دهد. در آخرين مجموعه از اين سري يعني «شکرانه» نيز اساسا قصه با ازدواج مجدد پدر خانواده با زني جوان آغاز مي شود.
براساس همين نگرش ، اگر به سريال هاي سالهاي پيش نيز نگاهي اجمالي بيندازيم ، ردپاي پر رنگ ازدواج را در آن خواهيد يافت البته ازدواج به دليل قابليت بالاي قصه پردازي و امکان خلق فضاهاي دراماتيک و تراژدي و ايجاد تعليق هاي پرکشش ، عنصر مهمي در فيلمسازي است که البته تا حدودي بازنمايي واقعيت بيروني نيز هست اما حضور پررنگ آن در فيلم و سريال هاي ما به دلايلي غيرسينمايي وابسته است و مستلزم تحليلي جامعه شناختي است.
به عبارت ديگر ، طرح مساله ازدواج در سريال هاي ايراني نه يک جاذبه صرف سينمايي که نشانگر رشد کاريکاتوري اين نياز فردي - اجتماعي در جامعه است و البته طرح وضعيت متضاد آن يعني طلاق نيز در مقابل يک موقعيت پارادوکسيکال روان - جامعه شناختي به وجود مي آورد که سوژه خوبي به دست کارگردان ها مي دهد.
رشد جمعيت جوان در سن ازدواج در کشور ، افزايش برخي نابهنجاري هاي اجتماعي مثل فرار دختران ، ازدواج هاي پنهاني يا ازدواج مجدد و موقت در کنار گشودگي فرهنگي در برابر اين مساله و اعتبار يافتن عشق ميان دختر و پسر در جامعه ، بسترها و زمينه جامعه شناسي اين وضعيت هستند که موجب شده برخي تابوهاي سخت گذشته در مقابل طرح مساله ازدواج بشکند و اين موضوع به شکلي قدرتمند و متکثري وارد فضاي سينمايي هنري کشور شود.
برخي خط قرمزهاي شرعي فرهنگي که از به تصوير کشيدن برخي روابط عاطفي ميان زن و مرد در سينماي ما جلوگيري مي کند ، موجب شده است ازدواج نقش جايگزين و مضاعفي در قصه پردازي و فيلمنامه ها بيابد و خود را در شکلي اخلاقي تر ، تصعيد دهد البته خصلت اجتماعي و عاطفي بودن ايرانيان را نيز بايد به عنوان پس زمينه موضوع در نظر داشت.
مساله اي که موجب شده است نه تنها ازدواج به سبک ايراني بر پرده نمايش بنشيند و به تصوير درآيد ، بلکه سينما بر محور ازدواج به شيوه ايراني نيز رواج يابد.
يکي از نقاط آسيب پذير سينماي ايران همين مساله است که واکنشي اجتماعي نسبت به يک خلائ تاريخي را بازتاب مي دهد و بيش از آن که بر نگرش حل مساله باشد ، صرفا به عنصري تعليق دهنده و سرگرمي ساز محدود مي شود.
اين موضوع ، گاهي آنقدر لوث مي شود که مخاطبان در همان ابتدا ازدواج برخي کاراکترها را در پايان پيش بيني مي کنند و مطمئن هستند بالاخره در طول فيلم يکي با ديگري وصلت خواهد کرد. طنز تلخ حقيقت همين جاست.
جايي که طرح پررنگ ازدواج در سريال ها نه دليل به اهميت سينمايي که به خاطر بحران موضوع در جامعه است بحراني که با بحران سينما آميخته است

شب های قدر و احیا همواره در ذیل هژمونی فقه و دین شریعت مدار به شب نزول قرآن و برتر از هزار شب،معنی و محدود شده که بنا به سنتی دیرینه به شب زنده داری و انجام برخی مناسک و مراسم مذهبی می گذرد و همچون دیگر سنن دینی و عرفی به عادت وار ه های اجتماعی بدل شده که از فلسفه و روح حقیقی خویش تهی است یا فاصله بسیار دارد . اما اگر کمی از پوسته دین عبور کنیم و محتوی کنش دینی را در نظام معنایی بالذات آن جستجو نمائیم لایه های عمیق تر و راز های حیرت آلودی از این اقیانوس بی کرانه کشف می کنیم که در هر صدف ان صدها مراورید نغز ،پنهان است.
انسان در نسبت با ساحت های متفاوت زندگی و ابژ ه های رنگارنگ زیست_جهان خود به سوژگی خویش تعیین می بخشد و ماهیت خود را در نسبت با وجوه گوناگون واقعیت ،تعریف و ترمیم می کند و بعد از مدتی به همین بودن و صیرورت خاص ،عادت می کند .ساختار پیچیده و چند ساحتی دنیای مدرن نیز بر این افسون زدگی می افزاید و آدمی را در چنبره قفس آهنین خود زندانی می کند. گویی در این عالم وانفسا ،انسان تنها سوژ ه ای است که به واسطه ابژ ه های گوناگون ،جان می گیرد و باز تعریف می شود. لذا شب های قدر ،فرصت ارزشمندی است تا آدمی ،دمی از این سوژگی خارج شود و فارغ از دیگر بودگی و سلطه ابژه ها به تجربه عریان و خالص خویش دست یازد. شب های روشنی که فرصت خلوت کردن با خود را فراهم می کند تا دور از هیاهوی پوچ روزمره گی و زیست اجتماعی به فردیت و فرامتنیت خویش بیاندیشیم و افسار لجام گسیخته نفس سرکش را کشیده برای لحظاتی به ستون اراده ببندیم تا ببینیم در کجای این جهان آشفته وجان شیفته قرار داریم.آدمی برای تکاپوی مستمر در زیست_ جهان خویش به ایمانی تازه و جانی دوباره محتاج است. اگر معرفت آدمی دچار قبض و بسط می شود ایمان و محبت وی نیز به این لف و نشر نیازمند است.اگر فکر و اندیشه در بند تکرار و بی ثمری گرفتار می شود روح و جان نیز به زنگار کهنگی و ملالت دچار می گردد و مستلزم احیائ و بالندگی است.
شب های احیا ،حیات دوباره به عالم جان و ساحت ایمان است که اگر به چراغ معرفت و مغفرت ،آذین شود آدمی را رها از تجربه های زیسته و انضمامی به تجربه های ناب ایمانی و لذت انتزاعی ،پرتاب می کند و حس رهایی و آزادگی حاصل می شود. شاید اینجا همان نقطه ای باشد که دینداری در سطح تجربت اندیش خود جلوه می کند و حلاوت ایمان به کام جان می نشیند و شاید این شب ها بهترین زمان برای تجربه بی واسطه حق باشد. قدر آنرا بدانیم

حالا یک هفته ای است که از مرگ باجناقم می گذرد و من در مرز میان هستی و نیستی،بودن و نبودن و سایه مبهم زندگی سیر میکنم . مرگ مفاجات و ناگهانی گویی به یکباره آدمی را از سوژگی به ابژه بودن تامل می دهد و با یاس غم انگیز غریبی اززیستن مواجهه می کند. اینجاست که انسان در می یابد چقدر مرز میان مرگ و زندگی نزدیک است همچون تمام مفاهیم پارادوکسیکال این جهان که در نفی و تضاد با هم موجودیت می یابند و حس می شوند.وقتی او را می شستند و غسل می دادند انگار نه اینکه تا همین چند ساعت پیش در زیست جهان خویش با تمام رویا ها و البته شادی و غمهایش به افق دوردست این دنیای عجیب می نگریست. راستی این همه آرزو و درد و درک و رنج های آدمی در پی مرگ چه می شود و در کجایی این جهان ،خانه می کند؟ جهان درون آدمی که برساخته تجربه پیچیده انسانی از عالم هستی است با نیستی وی چه سرنوشتی پیدا می کند ؟ و دغدغه های چگونه و چرا بودن انسان با این " شدن" چه فرجامی می یابد ؟ و براستی این خاطره های تلخ و شیرین و هراس های آدمی از فلسفه هولناک زیستن در نبود آدمی به چه کار می آید؟
اصلا مرگ چه پیامی،نشانه ای و چه معنایی برای زندگی دارد؟ گیچم و کمی تلخ!